«ایران»؛ این سرزمین کهن، نه جغرافیایی صرف، که گوهر هویتی است در دل تاریخ؛ تمدنی که از دل کویر و کوه، از پیچ و تاب رودهای خروشان و از نغمههای باد در نیزارها، روایتی بیکران از «خودشناسی» را بر تارک جهان نقش زده است.
«هویت» در این اقلیم، چونان درختی دیرینه سال است که ریشههایش در لابهلای افسانهها و اسطورهها فرو رفته و شاخسارش در آسمان اندیشههای بشری گسترده شده است. اما این هویت، هرگز پدیدهای ایستا و یکسویه نبوده؛ بلکه سهگانگی شگرفی از مؤلفههای «هویت ملی»، «هویت اجتماعی» و «هویت فردی» را در آمیزهای ناگسستنی به نمایش میگذارد و هر یک، چون حلقههای زنجیری زرین، تار و پود هستی ایرانی را استحکام میبخشند.
«هویت ملی» آن افق دور دستی است که با نام «ایران» پیوند خورده و در سرودههای «فردوسی»، در نقوش برجسته «تخت جمشید» و در کتیبههای ساسانی تا بلندای معرفت مبانی اسلامی، جلوگاه یافته است؛ هویتی که از آب، خاک، آئین و زبان، جامهای استوار بر تن تاریخ دوخته و در عبور از هجمهها و دگرگونیها، چون کوهی استوار، پایداری را مرام خویش ساخته است.
در کنار آن «هویت اجتماعی»، بستر زنده مناسبات انسانی است که در آیینهای جمعی، در بازارها، مساجد و حسینیهها، در سوگها و جشنهای ملی، جان میگیرد و حلقه میانی میان «من» و «ما» را شکل میدهد. «هویت فردی»، آن شعله پنهان در دل هر ایرانی است که با پرسش از «کیستم؟» و «از کجا آمدهام؟» در آینه تاریخ، چهره خویش را بازمییابد و در این بازشناسی، هم به نیاکان خویش وفادار میماند و هم به آیندهای که در افق انتظارش را میکشد.
اگر تاریخ هزارههای تمدن ایرانی را ورق زنیم، درخواهیم یافت که «حماسه» شاهرگ حیاتی این «هویتسازی» و «هویتبخشی» به این سرایِ جان، وطن، ایران و مردمان قهرمانِ آن بوده است.
حماسه، تنها روایت جنگ و پهلوانی نیست؛ بلکه آینه تمامنمای اراده جمعی برای زیستن با عزت و آزادگی است. از ایستادگی «گیو» در برابر «افراسیاب» تا رزم «رستم» و «اسفندیار»، و از دلیریهای سرداران میهنی از سپهید شهید، «سردار دلها»، حاج قاسم سلیمانی تا «تنگسیر هرمز» (دریادار شهید علیرضا تنگسیری) تا در برابر یورشهای بیگانه، «حماسه»، آن رمزِ بقایِ «هویت ایرانی» در گذر قرون بوده و نقش خویش را چون نگینی بر تاج تاریخ نشانده است.
اما این جریان عظیم، هرگز به گذشته محدود نمیماند؛ بلکه در هر عصر و زمانی، با ضرورت «بازآفرینی» روبهروست. زیرا «بحران هویت»، چونان مَهی خزانزده، هر زمان که پویایی و تحکیم پایههای هویتی فراموش شود، افقِ فرهنگ را میپوشاند و نسلها را در گردابی از سرگشتگی رها میسازد. از این رو، تحکیم این ارکان، نه یک انتخاب که یک تکلیف تاریخی است؛ تکلیفی که باید متناسب با انگارهها و دغدغههای هر عصر، با زبانی تازه و رویکردی نو، تکرار و تثبیت شود.
در این میان، آنچه جایگاه رفیعی در روایت هویتی ایران دارد، تلاقی دو حماسه بیهمتاست: «حماسه ملی ایرانیان» و «حماسه سرخ حسینی». حماسه ملی، با همه شکوه و جلال، روایتگر غیرت، میهندوستی و دفاع از کیان فرهنگی است؛ اما حماسه حسینی، که در سال 61 هجری در دشت «نینوا» و سحرای «کربلا» بر بلندای نام امام حسین(ع) نگاشته شد، افقی فراتر از مرزهای خاک میگشاید.
آن حماسه سبز و سرخ حسینی، روایت «تکلیف» در برابر «ظلم» است؛ روایتی که در آن خون بر شمشیر پیروز میشود و حقیقت با فریاد «هل من ناصر» در اعصار طنینانداز میشود. این روایت عاشورایی، با پیرنگ ایثار، شهادت و عزت، نه تنها به عمق هویت دینی مسلمانان، که به گوهر هویت انسانی راه میبرد و با پیام «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، حماسه را از قید زمان و مکان میرهاند.
نکته شگرف آنکه این دو حماسه - یکی اسطوره ملی و دیگری اسطوره دینی - در نقطه مرکزی «هویت» به هم میرسند؛ هر دو از یک جوهره واحد تغذیه میکنند: «ایستادگی در برابر باطل و پاسداری از کرامت انسانی».
از «حماسه فردوسی» تا «حماسه جنگ رمضان»، ایران را از گزند نابودی فرهنگی نجات داد و «حماسه مولای متقیان» تا «حماسه حسینی» اسلام را از تحریف و طاغوت رهانید. این دو در کنار هم، هویتی بالنده و کامل را برای ایرانیان ترسیم کردهاند که در آن، عشق به میهن و عشق به حقیقت، در هم تنیده شده و هر ایرانی، با تمسک به این دو گنجینه، میتواند خود را در آینه تاریخ، هم «ایرانی» و هم «مسلمان» بیابد؛ و این بزرگترین سرمایه برای عبور از هر بحران هویتی است.
در چنین شرایط حساسی که بار دیگر آتش جنگها و تنشهای نابرابر، چهره جهان را درهم کشیده و «جنگ رمضان» و «جنگ دوازدهروزه» یادآور تلخیهای تکرارشونده تاریخ معاصر است، بازخوانی این روایت آیینی-اسطورهای-حماسی، ضرورتی مضاعف مییابد.
ایکنا با درک این نیاز عمیق، در دهه نخست محرمالحرام 1405، سلسله درسگفتارهایی را با محوریت «روایت آیین، اسطوره و حماسه از زاویه دید ملی و دینی» با نام «ایران در آینه روایت حماسی» ترتیب داده است تا در پرتو این سه منبع عظیم هویتساز، پاسخی برای پرسشهای بنیادین زمانه بیابد و چراغی فرا راه نسلی بگشاید که تشنه معنا و تکیهگاه است؛ چه آنکه حماسه، همواره تداومبخش هویت است و هویت، ضامن بقای آیین یک تمدن ماندگار.
در ادامه با نخستین قسمت درسگفتار «ایران درآینه روایت حماسی» همراه باشید.
پیش از اینَت، پیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما، شهره آفاق بود
بر درِ شاهم، گدایی نکتهای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بِنشَستَم، خدا رزاق بود
در این سلسله درسگفتارها بنا داریم آنچه بر بلندای تاریخ معاصر این سرزمین، طی نزدیک به چند ماه اخیر؛ با گستره یک سال و دو جنگی که پشت سر گذاشتیم - جنگ دوازده روزه و دفاع مقدس سوم، جنگ تحمیلی، جنگ رمضان - و رخ داده است؛ نیز آنچه در سال 61 هجری قمری به وقوع پیوست - روایتی بر بلندای حماسه حسینی و نهضت کربلا - را با زلفی گره خورده در قالب روایت حماسه امروز ایران در این سلسله درسگفتارها با رویکرد «ایران در آینه روایت حماسی» با شما قسمت کنیم.
در درسگفتارهای «ایران در آینه روایت حماسی» با سه مؤلفه «روایت»، «اسطوره» و آنچه که آن را «حماسه» همراه شما خواهیم شد و با افتخار از بهمن نامورمطلق میزبانی میکنیم. او چه در مقام استاد دانشگاه(استاد تمام دانشگاه شهید بهشتی)، چه در قالب فعالیتهای فرهنگی و هنری با قلمی سترگ در حوزه تحقیق، پژوهش، نگارش و چاپ کتابهای متعدد -که نشان روشن برگزیده جایزه کتاب سال را نیز بر نام و قلمشان استوار کردهاند - و چه در ساحت ریاست «انجمن علمی هنر و ادبیات تطبیقی ایران»، در این درسگفتارها با ایکنا همراه است. نخستین بخش را بر مبنای تعریف تبیینی از عنصر «روایت» آغاز میکنیم.
ایکنا - مقوله «روایت» به تقریب با ساحت یا خاستگاه تولد بشر از هزارههای پیش تا به امروز همراه بوده است. در حقیقت این «روایت» است که انسان را بهماهُوَ انسان و در ادامه انسان را به خط تمیزی برای دیگر موجودات ذیل سایه تعقل و استمرارش در عرصه زیست به سوی تمدنسازی راهنمایی کرده است. با قطعیت میتوان گفت که انسان بیروایت، انسانی بیهویت است. این روایت است که ابتدا هویت و معنای منِ انسان را به شکل شخصی میسازد، سپس جامعه و بعد یک کشور یا یک ملت را شکل میدهد. هرچه درازنای این روایت کهنتر باشد، تأثیرگذاری آن در جهان بسیار عمیقتر است. این تأثیرگذاری مانند نگاهی است که شما در خط تمیز میان ایران و مصر در حوزه جنس روایت پیش از این مطرح کرده بودید: خردمندی ایرانیان، پیش و پس از ورود اسلام در حفظ نگاههای آیینی و اسطورهای، تلفیق و همنشین کردن آنها با مبانی دین اسلام و در نقطه مقابل، فراموشی آنچه زبان ادبیات، خط یا کهنالگوهای مصری بود بعد از پذیرش اسلام(که گویا یک ملت دیگر با یک شکل هویتی دیگر متولد شد). این موارد را گفتم تا ابتدا اگر امکان دارد در نخستین درسگفتار، استوار بر موضوع «روایت»، تعریف و سپس تبیینی بنیادین از چیستی و ماهیت مقوله «روایت» با مخاطبان ایکنا داشته باشد.
شما توضیحات بسیار خوبی درباره «روایت» ارائه دادید. نخست باید این نکته را بگویم که متأسفانه از بعضی واژهها به صورت افراطی استفاده میشود. این استفاده افراطی به ضرر آن واژه و مفهوم است. «روایت» هم در زمانه ما متأسفانه دچار چنین کاربرد افراطی شده است. یعنی از یک «توییت» که یک رئیسجمهور یا یک شخصیت سلبریتی (مشهور) در اندازه یک نیمجمله مینویسد، «روایت» نامیده میشود تا اینکه به عنوان نمونه اثر بزرگی مانند «کلیدر» (نوشته محموددولتآبادی) که چندین جلد است را نیز روایت میدانند.
برای اینکه بدانیم در این سلسله درسگفتارها بنا داریم از چه منظر و نگرشی بحثها پیش ببریم، نخست لازم است تا بازتعریفی از «روایت» ارائه دهیم. «روایت» به بیان خیلی ساده، بازنمایی رویدادی (تخیلی یا واقعی) است. این سادهترین شکل تعریف «روایت» به شمار میرود.
در این تعریف چند عنصر مهم وجود دارد. یکی از آن عناصر؛ «بازنمایی» است. یعنی روایت در درون خود به حتم باید دارای بازنمایی باشد. اگر اتفاقی در خیابان بیفتد و من شاهد آن باشم، آن اتفاق خودِ «واقعیت» است و روایت نیست. اما اگر بعد از آن رخداد، آن اتفاق را برای شما تعریف کنم، در حال بازنمایی آن اتفاق هستم. بنابراین آن تعریف میتواند روایت باشد. پس روایت در غیاب یک چیز صورت میگیرد. آن اتفاق و حادثهای که بوده است، اگر غایب باشد و من آن را مجدداً حاضر کنم، این کار روایت میشود. به شرط اینکه، چیزی که غایب بوده و دارد حاضر میشود، یک رویداد باشد.
شکلهای دیگری از «بازنمایی» را نیز داریم که رویداد نیستند. مثلاً میتوانم درباره قله «دماوند»، قله «سبلان»، «البرز» یا «الوند» برای شما کلی صحبت و توصیف کنم. این کار روایت نیست. چون هر چند یک غایب را برای شما حاضر میکنم، اما رویداد ندارد. زیرا کُنش در آن وجود ندارد. رویداد در قلب خود کنش دارد؛ یعنی باید اتفاقی بیفتد. اتفاق افتادن یعنی اینکه از یک حالت اولیه به یک حالت ثانویه تبدیل و دگرگونی در آن ایجاد شود. اگر دگرگونی نباشد، آن واقعه نمیتواند رویداد محسوب شود. رویداد نباشد، پس نمیتواند روایت محسوب شود.
پس وقتی درباره روایت صحبت میکنیم، یعنی اتفاقی در حال وقوع است. این را باید به خاطرداشته باشیم که در این میان با مؤلفهای به نام «فلسفه روایت» نیز مواجه هستیم. افرادی مثل « ژیل دِلوز» (فیلسوف فرانسوی و از متفکّران جریان پسامدرنیسم، «آلن بَدیو» (فیلسوف، نمایشنامهنویس و رماننویس فرانسوی) و دیگران روی آن کار کردهاند. «فلسفه روایت» به این معناست که روایت آن چیزی است که زمان را به دو قسمت «پس» و «پیش» تقسیم میکند. روایت به این اندازه تأثیرگذار است که زمان را به دو قسمت تقسیم میکند. روایتهای اصلی، روایتهای بزرگ، روایتهای کلان و روایتهایی که به عنوان روایتهای «حماسی» و «اسطورهای» محسوب میشوند، آنهایی هستند که میتوانند زمان را به دو قسمت قبل و بعد تقسیم کنند. پس برای تحقق «روایت» به معنای دقیق و اصیل آن نیازمند یک کُنش بزرگ هستیم. استفاده افراطی از واژه «روایت» باعث میشود که این المانها (نشانهها) و عناصر آن تقریباً به فراموشی سپرده شوند.
اما روایت چرا اینقدر مهم است؟ این به آن خاطر است که «روایت» هم «هویت» ما را به ما میشناساند و هم «هویت» ما را میسازد. یعنی روایت باعث میشود که ما یک «شکل هویتی» پیدا کنیم.
حالا چرا باید شکل هویتی پیدا کنیم؟ برای اینکه اگر روایت را کنار بگذاریم، تجربیات پراکندهای در زندگی داریم. مثلاً من بچه بودم و یک تجربهای داشتم؛ بزرگ شدم و نوجوان شدم و تجربیات دیگری دارم. این تجربیات از نظر زمانی و مکانی، پراکنده هستند و به هم اتصال پیدا نمیکنند؛ چراکه تجربیات در حالات مختلف، وضعیتهای مختلف و شرایط گوناگون وجود دارند و حال «روایت» در این میان نقش اتصال و انسجام آنها را برعهده میگیرد. روایت مانند نخ تسبیح عمل میکند و این تجربههای گوناگون را که در این سو و آن سو به وقوع پیوستهاند را، به هم مرتبط میسازد و به آن تجربهها انسجام میبخشد. وقتی عنصر «روایت» به آن تجربهها انسجام بخشیده و نظم میدهد، در حقیقت به آنها معنا میبخشد.
پس حال راحتتر میتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم که «روایت» چه کار میکند؟ حضور عنصر «روایت» به زندگی ما معنا میدهد. نه فقط زندگی فردی ما، بلکه میتواند «روایت جمعی» باشد و به یک زندگی جمعی معنا دهد. میتواند «روایت فردی» باشد و به یک زندگی فردی معنا ببخشد. بنابراین اگر ما «روایت» نداشته باشیم، در حقیقت معنایی برای زندگی نداریم. این «روایت» است که به ما میگوید که ما کجا بودیم، کجا هستیم و کجا میخواهیم برویم. این «روایت» است که میتواند زندگی، تجربهها و اتفاق زیست ما را به شکل «فردی» و «جمعی» انسجام ببخشد؛ با اینکه در ظاهر آن تجربهها و اتفاقها از همدیگر متفرق، پراکنده و متشنج هستند. این «روایت» است که میتواند با حضورش تمام تاریخ گذشته ما را -که برای مثال در خراسان حادثهای داشتیم، در اصفهان حادثه دیگر، در آذربایجان حادثهای، در سیستان حادثه دیگر داشتیم- جمع کند. روایت ایران است که میآید و همه حادثهها را جمع، منسجم میکند و یک انسجام خاصی به آنها میدهد.
ماحصل این نظم، چینش و انسجامی که «روایت» تولید میکند به «معنا» ختم میشود. اگر نظم نباشد، معنا از بین میرود. معنا در نظم ایجاد میشود. اگر شما به عنوان مثال یک سری واژهها را پراکنده روی این میز بریزید، آن واژهها معنا ندارند. اگر بتوانید آنها را به شکل معناداری در کنار همدیگر بچینید، آنگاه این واژهها صاحب معنا و واجد معنا میشوند. «روایت» در واقع در زندگی ما همین کار را انجام میدهد؛ «روایت» با حضور و فعلیت خود در زندگی اجتماعی، ملی و فردی ما این مهم را بر عهده دارد تا آن حروف پراکنده روی میز را جمع کند و برای آنها یک «زنجیره نظم» ایجاد میکند. زمانی که این زنجیره نظم ایجاد شد، آرامآرام «معنا» تولید میشود.
پس اگر روایتی برای ایران نداشته باشیم، در حقیقت معنایی برای ایران نداریم. اگر روایتی برای خودمان نداشته باشیم، معنا و انسجامی برای خودمان نداریم. همراه شدن و درک این مبحث، عنصر بسیار مهم در درک جایگاه «روایت» در زندگی «فردی»، «اجتماعی» و «ملی» ما به شمار میرود. چندین نظریهپرداز مانند «ویکتور فرانکل» (روانپزشک و نظریهپردازِ اتریشی-آلمانی و مبدع نظریه معنادرمانی) درباره آن خوب کار کردهاند. آن نظریهپردازان معتقدند که گمگشته ما انسانها، معنا در زندگی ماست و آن مؤلفهای که میتواند معنا را به ما برگرداند، در واقع «روایت» است.
به این مسئله باید با دقت بالایی توجه شود که به ویژه در شرایط زمانی فعلی ما انسانها، شاید بیش از هر دوره تاریخی دیگر، نیاز به روایت داریم. چرا؟ به خاطر آنکه مدام در حال بمباران شدن هستیم؛ از نظر اخبار گوناگون، وضعیتهای گوناگون، این فضای مجازی که وجود دارد. به خصوص نوجوانان و جوانان ما که از جاهای مختلف روایتهای گوناگون و محتواهای گوناگون را دریافت میکنند، دچار «تشتت روایی» و «تشتت معنایی» میشوند و استمرار آن موجب میشود که آنها «تشتت هویتی» پیدا کنند.
اگر نتوانیم یک روایت مسلط و چیره در مورد فرد و در مورد جامعه به آنها معرفی کنیم؛ اگر به آنها یاد ندهیم - به تعبیری «تربیت روایی» نداشته باشند - و یاد نگیرند چطور روایت خود را بنویسند و چطور با «روایت ملی» ارتباط برقرار کنند، در این صورت آنها (نوجوانان و جوانان) دچار مشکلات «بحران هویتی» خواهند شد. پس برای اجتناب از آن بحران هویتی، نیازمند آن هستیم که بتوانیم درباره «روایت» بیش از پیش کار کنیم. باید در آموزش و پرورش و نهادهای فرهنگی آموزش دهیم که چگونه کودکان، نوجوانان و جوانان بتوانند روایت خو را بنویسند و داشته باشند. این حقیقتی بسیار مهم است که اگر امروز، سرگذشت خود را ننویسیم و برای آیندهمان برنامهای برای گنجاندن «روایتِ امروز خود» نداشته باشیم، به حتم و قطع در طول زندگی و طول تاریخ به صورت اجتماعی دچار سرگشتگی خواهیم شد.
ایکنا - تا اینجا سه کلیدواژه را از صحبتهای شما میتوان استخراج کرد:
اول؛ ایران این سرزمین جان -آنچه ما آن را وطن میخوانیم- خود یک روایت است. روایت است که ایران را بر همین بلندا قرار داده است.
دوم؛ اهمیت «هویتسازی» و از آن مهمتر «هویتبخشیِ» مفهوم روایت برای مردمان هر سرزمین است. آنچه منِ ایرانی را از کسی که در جای دیگری فقط به عنوان انسان از یک تبار و نژاد دیگر که در حال زیستن در جهان اثیری است تفکیک میکند، این خط تمیز میان منِ ایرانی و او -مرتبط با آن جغرافیا- همان مؤلفه «خط روایی» است. آن خط به من هویتی بر بلندای ایران میدهد.
و سوم؛ آنچه در صحبتهای پایانی شما بود، توجه به این مهم است که «روایتِ امروز» منِ انسانِ ایرانی باید ثبت و مکتوب شود.
حال با این سه کلیدواژه؛ با توجه به تعدد و تشتت روایی که وجود دارد، روایت اصیل؛ خاصه با تغییر گویش، نگرش، بینش و روش نسل نوجوان و جوان امروز در ساحت زبان، امروز چگونه باید مورد بررسی و مداقه قرار گیرد؟
گفتم و تأکید میکنم که در دورهای زندگی میکنیم که «روایتسازی» بسیار دشوار شده است. این سختی به خاطر وجود رسانههای متفاوت و گوناگون است. به ویژه «روایتهای کلان» (یعنی روایت ملی و روایت مذهبی) دچار این مشکل شدهاند. همان طور که «ژان فرانسوآ لیوتار» (نظریهپرداز ادبی فرانسوی و از پیشگامان فلسفه پستمدرن) یا دیگران میگویند، شکلگیری «روایت ملی» و «روایت مذهبی» به آن روی که در دسته «روایتهای کلان» قرار میگیرند از اهمیت بالایی برخوردار هستند و ساخت این دست از روایتها در زمانه حاضر بنا به دلایلی که آنها اشاره کردم، بسیار سخت شده است.
در این تردید نیست که با اطمینان و تلاش بیشتر لازم است تا در زمینه ساخت «روایتها کلان» (روایتهای ملی و مذهبی) فعالیتهای بسیار گسترده، نظاممند و روشمندی را انجام دهیم. در سایه انجام قطعی و حتمی این فعالیتهاست که میتوانیم «هویت جمعی»، «هویت کلان ملی» و «هویت کلان مذهبی» خود را صیانت کنیم. پس لازم است که بیش از پیش درباره «روایتشناسی» و «وضعیت روایی» که در آن گرفتار هستیم یا در آن زندگی میکنیم، شناخت بالایی پیدا کنیم.
ایکنا - مؤلفه «روایتشناسی» در این سلسله درسگفتارها، نخ تسبیح ما در قالب همنشینی با جناب نامورمطلق خواهد بود. از اینکه با نخستین درسگفتار بر بلندای «ایران در آینه روایت حماسی» همراه بودید، سپاسگزارم. در طول این دهه -دههای که مبارک و متبرک به نام حضرت عشق، حضرت ثارالله است- با این سلسله درسگفتارها همراه باشید.
انتهای پیام