کد خبر: 1223062
تاریخ انتشار : ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۱۳:۳۳

لشكر خوبان؛ كتاب تازه توصيه‌شده‌ای از سوی مقام معظم رهبری

رهبر معظم انقلاب در حاشيه يكی از ديدارهای‌شان فرمودند اين كتاب «لشكرخوبان» پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ رزمندگان غواص و اطلاعات عمليات جنگ، در ايامی كه اين كتاب را می‌خواندم بارها و بارها متأثر شدم.


گروه سياسی: رهبر معظم انقلاب در حاشيه يكی از ديدارهای‌شان فرمودند: اين كتاب «لشكرخوبان» پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ رزمندگان غواص و اطلاعات عمليات جنگ، در ايامی كه اين كتاب را می‌خواندم بارها و بارها متأثر شدم.


به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا) پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله العظمی خامنه‌ای، كتاب «لشكر خوبان» كه از سوی مقام معظم رهبری برای مطالعه توصيه شده است معرفی كرده است كه در ادامه می‌آيد:


لشكر خوبان


لشكری از خوبان عالم


شايد همه‌ی اينها دست به دست هم داد تا رهبر انقلاب در حاشيه يكی از ديدارهای‌شان بفرمايند: اين كتاب «لشكرخوبان» پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ی رزمندگان غواص و اطلاعات عمليات جنگ. در ايامی كه اين كتاب را می‌خواندم بارها و بارها متاثر شدم.


آن روز كه به طبقه دوم سينما قدس تبريز رفت، نمی‌‌دانست زندگی‌اش در آستانه يك تقدير بزرگ قرار گرفته است. بسته‌‌ای كه از دفتر ادبيات و هنر مقاومت آذربايجان تحويل گرفت چند نوار كاست شصت دقيقه‌ای بود. معصومه سپهری كه آن وقت‌ها هر چيزی را به سادگی نمی‌پذيرفت، هرگز فكر نمی‌كرد آن نوارها مسير زندگی‌اش را تغيير بدهد. اهل كتاب و شعر بود و به خاطر همين شعرها وارد فضاهای روشنفكری شده بود.


سال 73 بود كه ‌به اشارت‌های مربی مورد علاقه‌اش در كانون پرورش فكری، برای پياده كردن چند نوار خاطره تمايل نشان داد. كاری كه فكر می‌كرد موقتی‌ست و به تجربه كردنش می‌ارزد. می‌شنيد و جلوی هر خاطره‌ای كه از انقلاب اسلامی و جنگ می‌شنيد يك علامت سوال می‌گذاشت. او آنقدر سوال داشت كه همان سال‌ها رشته‌ی فلسفه را برای تحصيل انتخاب كرد و آنقدر كلمه در دست و بالش پيدا می‌شد كه يك پياده‌كننده‌ی نوار باقی نماند.


پياده‌سازی كه تمام شد، سپهری متن‌های شسته و رفته‌ای تحويل داد، طوری كه مسئول وقت دفتر ادبيات و هنر مقاومت تبريز، سيد قاسم ناظمی به خود او پيشنهاد نگارش كتاب «خاطرات مهديقلی رضايی» را داد. او با شوقی غريب كار را پذيرفت. می‌خواست دنيای تازه‌ای را بشناسد. دانشجوی فلسفه، كار بزرگی را پذيرفته بود، اما هنوز شك و ترديدهايش در مورد چيزهايی كه شنيده بود، برطرف نشده بود. مدام فكر می‌كرد چطور چيزی را كه نه ديده و نه كاملا باور كرده، می‌تواند روی كاغذ بنشاند؟! چندين ماه گذشت. او بين كتاب‌های فلسفه و شعر، خاطرات جنگ يك بسيجی و سوالاتش از دين و دنيا متحير بود...


خانم سپهری با بسيج دانشگاه تبريز به اردوی از دانشگاه تا دانشگاه رفت. برخورد خوب مسئولان اردو كه خود از رزمندگان و فرماندهان بودند و به سوالات او به دقت جواب می‌دادند، بكر بودن برخی مناطق و خاطرات و وصيتنامه شهيد مهدی باكری او را به حال و هوای ديگری برده بود. اتفاق ديگری افتاد؛ در اردو دفتر خاطرات شهيدی به دستش رسيد كه پازل خاطرات مهديقلی رضايی را كامل‌تر كرد.


بهار 75 بعد از اردوی جنوب، نگارش كتاب را آغاز كرد. كتابی كه با همه وجود می‌خواست آن را كامل و زيبا بنويسد، اين را حق شهدا می‌دانست. از آن جا بود كه همراهی‌اش با راوی خاطرات كه هنوز او را نديده بود، آغاز شد. ماجرا از اعزام مخفيانه يك نوجوان تبريزی به جبهه آغاز می‌شود. بعد از حضور در عمليات فتح‌المبين و مسلم‌بن عقيل، مهديقلی رضايی با يك اتفاق ساده وارد واحد اطلاعات لشكر 31 عاشورا می‌شود. از اينجاست‌ كه پرده از كار نيروهای اطلاعات در بخشی از جنگ كنار می‌رود و شرحی از شناسايی‌ها و جزييات نابی از عمليات‌های والفجر مقدماتی، بدر، والفجر 8، كربلای 4، كربلای 5، بيت المقدس 2 و 3 و مرصاد بر كاغذ می‌نشيند. كتاب از بيست و هفت فصل تشكيل می‌شود كه به ترتيب زمانی چيده شده‌اند. روايت از تبريز شروع می‌شود. قرار است نويسنده، حس و حال و ديده‌های كسی را به بند كلمات بكشد كه 70 ماه حضور در جبهه، جانباز هفتاد درصد است.


مهديقلی رضايی يكی از هزاران رزمنده‌‌ای‌ست كه در شانزده سالگی به زور دست‌كاری شناسنامه راهی جبهه می‌شود و آنجا به معنی كامل كلمه بزرگ می‌شود. به عنوان يكی از نيروهای اطلاعات، حضور موثر و كار مهم و طاقت فرسای نيروهای واحد اطلاعات را در مراحلی كه شاهد بوده، باز ‌می‌گويد، از خاطرات ناب سردار لشكر عاشورا شهيد مهدی باكری و ده‌ها شهيد ديگر. سپهری برای نوشتن اين كار سنگين 4 سال با راوی همراه می‌شود. آن سال‌ها هر دو دانشجوی فلسفه بودند، كار مداوم پيش نمی‌رفت. گاهی حال خوب نوشتن به خاطر برخی مسائل كم می‌شد و گاهی سنگينی حس يك خاطره، روزها نويسنده‌ی جوان را در خود نگه می‌داشت و گاهی بيماری راوی در ادامه مجروحيت‌های جنگ... ‌


«لشكرخوبان» اسمی بود كه سيدقاسم ناظمی پيشنهاد داد. اين كامل‌ترين اسمی بود كه فكر كردند می‌توانند برای آن كتاب بگذارند. لشكر خوبان روايتی داستانی از حوادثی بزرگ بود كه راوی‌اش، مهديقلی رضايی در آن از بيش از چهار صد همرزمش ياد كرده بود كه اغلب آنها به قافله شهدا پيوسته بودند. خاطرات رضايی و قلم سپهری بدون رودروايستی «جنگی كه بود» را به تصوير كشيدند. علاوه بر جزييات فراوان شناسايی‌ها، آموزش‌ها و عمليات‌ها، شوخی‌ها، اشتباهات، انتقادات صريح از تغيير روحيه‌ها در اواخر جنگ گفته شده است. مثلا اين لحظه يكی از مجروحيت‌های مهديقلی رضايی دركتاب است:


«لحظه‌های بيكاری در منطقه هلالی قاميش در قرارگاه تاكتيكی گاهی با برف‌بازی و سرخوردن روی پستی بلندی‌های اطراف مقر پر می‌شد. نشاط و سر و صدای بچه‌ها در برف‌بازی، همه را برای تماشا هم كه شده از سنگرها بيرون می‌كشيد. آن روز من هم در حالی كه اوركتم را روی دوشم انداخته و جلوی سنگر ايستاده بودم، بچه‌ها را كه محوطه قرارگاه را پر از گلوله‌های برفی كرده بودند، نگاه كردم. بچه‌ها حتی به تماشاچی‌ها هم رحم نمی‌كردند و به اين ترتيب، همه ناخودآگاه وارد اين بازی برفی شده بودند. جلوی سنگر دست به كمر ايستاده بودم كه ناگهان چيز سفتی به سينه‌ام خورد! خيلی دردم آمد. دستم را روی سينه گذاشتم و داد زدم: «بی انصافا، چرا به اين محكمی می‌زنين؟» بازی متوقف شد.


والله، ما فقط به تو يكی گلوله برفی ننداختيم ....


اين جواب مشترك بچه‌ها بود. يكی دو نفر كه كنارم بودند نيز پرتاب گلوله برفی به سوی مرا انكار كردند اما سينه‌ام همچنان درد می‌كرد و من تازه متوجه شدم چيزی گرم دارد به دستم می‌خورد. نگاه كردم و خون را ديدم كه از لای انگشت‌هايم بيرون می‌زد.


يعنی چی؟!...


همه دور مرا گرفتند. كريم عظيمی و اكبر ترمان لباسم را بالا زدند و ازچيزی كه ديديم، همه به خنده افتاديم. گلوله‌ای بعد از سوراخ كردن آنچه در جيبم داشتم، وارد سينه‌ام شده و همانجا نشسته بود!...»


نويسنده كتاب هنگام نگارش كتاب از روی نقشه‌های موجود به كليات مناطق و عمليات‌ها آشنا می‌شد و سپس در نقشه‌ها و توضيحات ريزی كه از راوی در قبال سوالاتش می‌گرفت، چنان توجيه می‌شد، گويی در آن زمان و زمين به سر می‌برد. همين هم دليلی برای نگارش متنی جزئی‌نگر و دقيق از جنگ شد. او در همه شرايط دنبال كشف حالات و مسائل انسانی رزمندگان بود. در همين راستا بود كه اوراق درخشانی از احوال رزمندگان غواص كه در همه جنگ الگوی شجاعت و ايمان بودند، خلق شد. زندگی گروهی از زبده‌ترين نيروهای جنگ يعنی بچه‌های اطلاعات اگر برای مخاطب جوان نسل بعد از جنگ قابل تصور است، شايد به خاطر اين است كه نويسنده كتاب هم نه تنها جنگ را نديده بود بلكه صدها سوال و انتقاد داشت كه جواب‌شان را يك يك می‌گرفت و می‌نوشت.


سپهری در فاصله سال‌های 75 تا 79 كه كتاب را می‌نوشت هيچ راهنمايی برای نگارش خاطرات يك رزمنده نداشت. به تنها چيزی كه فكر می‌كرد اين بود كه آيا كلمه‌هايش و زبانی كه برای روايت برگزيده، اين قدرت را دارند تا حق مطلب را ادا كنند و آيينه‌ای برابر آن روزها بگذارند؟ روزهای بسيار زيادی به طرح سوالات و رسم نقشه و توضيح عكس و ... می‌گذشت. همسر و بچه‌های خردسال آقای رضايی آن ايام به حضور سپهری در خانه‌شان عادت كرده بودند. خوشبختانه مهديقلی رضايی آن قدر ذهن آماده و حافظه قوی داشت كه خاطرات را با جزئيات دقيق و بيانی رسا توصيف نمايد و سوالی را بی‌جواب نگذارد. گاهی توصيف‌هايش شاعرانه هم می‌شد و همين دست نويسنده را در توصيف طبيعت و روحيات راوی در كتاب باز می‌گذاشت. سپهری همه اوراق دست‌نويس را در مراحل مختلف به دست راوی می‌رساند و تاييد او را می‌گرفت تا ماحصل كار درست و كامل باشد. به اين ترتيب يكی از بچه‌های اطلاعات جنگ كه «نگفتند بگيد!» و «گفتند نگيد!» شگرد ثابت‌شان بود، قسمت عمده‌ای از ناگفته‌ها را تا جايی كه می‌توانست بازگفت؛ تا پيام رشادت و مظلوميت دوستان شهيدش را به مقصد برساند. ‌


نگارش كتاب سال هفتاد و نه تمام شد اما تا رنگ چاپ به خود بگيرد، چهار سال طول كشيد. سوره مهر در سال 84 كتاب را چاپ كرد. عليرغم موفقيت كتاب در دهمين دوره كتاب سال دفاع مقدس (سال 85) و برگزيده شدنش در بخش خاطرات شفاهی تا چاپ دوم چهار سال ديگر طول كشيد. در اين مدت هم راوی و نويسنده و هم دوستان راوی كه كتاب را خوانده و نظرات‌شان را دريغ نكرده بودند، اصلاحاتی اعمال كرده و كتاب را كامل‌تر كردند كه اين نسخه در چاپ چهارم منتشر شد. اما چاپ كتاب آن اتفاق بزرگ زندگی معصومه سپهری نبود. حتی برگزيده شدن «لشكر خوبان» در جشنواره ربع قرن كتاب دفاع مقدس ( مهر 88) هم آن اتفاق بزرگ نبود.


اتفاق بزرگ اين بود كه نويسنده «لشكر خوبان» قبل از پايان نگارش كتاب به خواستگاری يكی از خوبان لشكر عاشورا پاسخ مثبت داده بود؛ يكی از بسيجيانی كه از غواصان كربلای 4 و 5 بود و آخرين گام‌هايش را بر خاك شلمچه گذاشته بود. راوی كتاب می‌گويد: «خانم سپهری از من مشورت خواست. من سختی زندگی با همرزم قطع نخاعی‌ام را توضيح دادم. او مدتی بعد گفت جنگ آزمايش شما بود، اين هم آزمايش من....» شايد همه‌ی اينها ـ و خيلی بيشتر از اين‌ها ـ دست به دست هم داد تا رهبر انقلاب در حاشيه يكی از ديدارهای‌شان بفرمايند: «اين كتاب «لشكرخوبان» پر است از اعجاب و عظمت ناگفته‌ی رزمندگان غواص و اطلاعات عمليات جنگ. در ايامی كه اين كتاب را می‌خواندم بارها و بارها متاثر شدم».


مهديقلی رضايی همچنان آدم رازآميزی است. از كتابش كه پرسيديم با لحن مردانه‌ بی‌لرزشی گفت: «ما وسيله بوديم. همه اين‌ها كار شهدا بود».

captcha