کد خبر: 1230375
تاریخ انتشار : ۱۱ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۴

تقديم شعر «شفای عاجل» به مرحوم علامه امينی(ره)

حجت‌الاسلام و المسلمين سيدعبدالله حسينی، شعر «شفای عاجل» را كه برای گراميداشت دانشمند حريم ولايت، علامه امينی(ره) سروده است، برای انتشار در اختيار ايكنا قرار داد.


گروه ادب: حجت‌الاسلام و المسلمين سيدعبدالله حسينی، شعر «شفای عاجل» را كه برای گراميداشت دانشمند حريم ولايت، علامه امينی(ره) سروده است، برای انتشار در اختيار ايكنا قرار داد.








به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، حجت‌الاسلام و المسلمين سيدعبدالله حسينی، شاعر آئينی كشورمان، شعر «شفای عاجل» را به پاسدار دانشمند حريم ولايت، علامه امينی(ره) تقديم كرد كه داستان اين شعر به واسطه از فرزند مرحوم علامه امينی بيان شده است. ابياتی از «شفای عاجل» در زير آمده است:


«حسن‌البكر را وزيری بود


اشتراكی مرام و كافركيش


پسری داشت قدبلند و رشيد


دوست می‌داشتش ز دنيا بيش



از بد روزگار فرزندش


گشت ناگه دچار بيماری


برد هر جا كه بايدش می‌برد


بر نيامد ز هيچكس كاری



در نهايت پزشك‌ها گفتند


درد فرزند توست بی‌درمان


پسرت را ببر به خانه كه هست


چند ماهی فقط ترا مهمان



برد فرزند خويش را خارج


تا اطباء چاره‌ای سازند


هر قدر قدرت و توان دارند


به مداوای وی بپردازند



چند روزی گذشت بالاخره


شد پدر از معالجه نوميد


دست فرزند خويش را بگرفت


كرد رجعت به خانه خورشيد



ناتوان يافت از علاج پسر


زمره زبده زمينی را


عاقبت زد ز يأس و استيصال


باب علامه امينی را



عجز را نامه‌ای به شيخ نوشت


وندر آن شرح ماجرا را داد


با هزار التماس و لابه و عجز


او ز علامه جست استمداد



گفت يا شيخ در ضمير مرا


اعتقادی به دين و مذهب نيست


نه شناسم خدا، نه پيغمبر


هيچكس مثل من مذبذب نيست



ليك در الغدير خود ای شيخ


از علی گفته‌ای و اعجازش


اينك اين من و اين گره در كار


به امامت بگو كند بازش



نامه را مهر كرد تا قاصد


بردش تا سرای علامه


قاصد آورد نامه را فوراً


شب شتابان برای علامه



تا كه علامه نامه‌اش را خواند


حالت شيخ منقلب گرديد


پشت آن نامه بی‌سلام و دعا


با يقين و بدور از ترديد



با توكل نوشت: مولايم


پسرت را شفای عاجل داد


نامه را باز مهر و امضاء كرد


پس به آن قاصد مراسل داد



تا كه قاصد گرفت و راهی شد


در دل شب بسوی قصر وزير


شيخ پای برهنه راه افتاد


در نجف سوی بارگاه امير



لنگ لنگان رسيد، اما ديد


در دل شب در حرم بسته است


پشت در ايستاد و زار گريست


هرگز آيا در حرم بسته است



شيخ در پشت آن در بسته


روی خاك نجف به بست نشست


ساغری سر كشيده از می حب


از ولای امام مست نشست



گفت: هرگز نخواستم از تو


در درازای عمر خود چيزی


اينك اما ز عجز آمده‌ام


آبروی مرا تو می‌ريزی؟



پسر اين وزير ملحد را


من به اميد تو شفا دادم


يك حواله به تو در آخر عمر


با يقين از سر صفا دادم



اشك می‌ريخت زار زار از چشم


داشت از حضرت التماس دعا


تر محاسن ز اشك می‌ناليد


بود برپای در دلش غوغا



ناگهان ديد دو نفر از دور


سر زانو براه می‌كوبند


با لباس مرصع و فاخر


تا حرم گرد راه می‌روبند



منتظر ماند تا ز ره برسند


ديد ناگه وزير بود و پسر


نه از مرض در پسر اثر پيدا


نه ز الحاد در وزير خبر



شيخ از شوق سر بخاك گذاشت


اشك از شوق های های آورد


پشت درهای بسته حرمش


سجده شكر را بجای آورد



جلوه‌گر كرد عشق مولا را


غور در الغدير علامه


جاودان كرد شيعه را امروز


اثر بی‌نظير علامه»

captcha