گروه جهاد و حماسه: در گوشهای از تهران، در نزديكی مرقد امام امت، جايگاهی است كه ساكنانش را بايد با چشم دل كاويد و با عمق جان درك كرد؛ زمينی به وسعت بهشت شهدا.
«با وضو وارد شويد»، اولين جملهای ست كه برای ورود به جايگاه انسانهای ارزشمندی چون شهدا كه آرام در آن جای گرفتهاند و بی قيل و قال سر بر بستر خاك گذارده و آرميدهاند، به ذهن خطور میكند.
نمیدانم شايد سكوت ما است كه خلوت ربّانی آنان را میشكند، خلوت كسانی را كه در زمان بودنشان نيز چنان بیادعا، بیريا و خالصانه و از سر خضوع كار میكردند، كه ديده و شنيده نمیشدند. حال نيز كه در آرامگاه ابدی خود جای گرفتهاند، همهمه زائران است كه فضا را از اين سكوت به در آورده است و خلوت آنان را بر هم میزند تا آنها را متوجه مهمانان آشنا و غريبهای كند كه شايد بسياری از آنان را نمیشناسند.
مهمانانی كه با فرهنگ ايثار و شهادت انس گرفتهاند، مهمانانی كه خود را عضوی از خانواده شهدا میدانند و میگويند، «اينان نيز فرزندان ما هستند...»، دلسوختگانی كه آه از نهادشان بر میآيد و فرصت را از دست رفته میبينند و برای توسل به شهدا بر سر مزارشان حاضر شدهاند.
وارد گلزار شهدا كه میشوم، بوی عطر گلاب مشامم را مینوازد. نگاهی به اطراف كه میاندازم، میبينم جای جای اين گلزار نظافت، آراسته و عطرافشانی شده است. شايد اينجا مهمترين و اولیترين بخشی باشد كه رفت و روب میشود و خادمان بهشت زهرا(س) به آن نگاه ويژهای دارند.
بر هر سنگ مزاری كه نگاه میكنی، گل سرخی را میبينی كه گويی همين چند لحظه پيش بر روی سنگ قبر هر شهيدی نشانده شده است. عطر گلاب مرا به خود می آورد تا گام بردارم و مسحور از اين فضای عرفانی و روحانی، به زيارت بزرگ مردانی بروم كه در بودن و نبودنشان، به ياریشان محتاجيم.
به هر گوشه كه نگاه میكنی، افرادی را میبينی كه برای زيارت شهدا به اين گلزار آمدهاند. آشنا و غريبه، دوست و همرزم، فرمانده و همسفر، پدر و مادر و فرزندان، هر يك بر بالين يك شهيد حاضر شدهاند و برخی همان گونه كه اشك را از چشمانشان میزدايند، سرشان را به مزار نزديك و گويی در گوش شهيد نجوا میكنند... شايد از دلتنگی و غم دوری میگويند، شايد از جاماندگی با شهيد صحبت میكنند، شايد میخواهند دل سرگشتهشان را به خدا وصل كنند، شايد مشكلی دارند كه گرهاش به دست اين شهيد باز میشود و شايد ...
مادرها زودتر به ديدار فرزندانشان آمدهاند تا غبار از سنگ مزار فرزندشان بزدايند. گويی عيد است و آنها برای خانه تكانی منزل فرزندشان به اين گلزار آمدهاند. چنان با شوق و پشتكار به آب و جارو كردن مشغول هستند كه انگار فرزندشان در كنار آنان است و كار كردن آنها را به نظاره نشسته است. اين شوق و ذوق چنان مادران را به هيجان آورده كه از ساعات آغازين صبح و روشنايی آسمان، به ديدار فرزند شتافتهاند تا پيش از اين كه مهمانان فرزندشان از راه برسد، مزارش را از غبار بروبند و بشويند.
به قاب عكسها كه نگاه میكنی، پير و جوان، كوچك و بزرگ، ميانسال و كودك، از هر سنی ديده میشوند. يك لحظه احساس میكنی از قافله جا ماندهای. اشك چشمانت را پر می كند، همه چيز را بارانی میبينی و اهتزاز پرچمهای كوچكی كه بر سر هر رديف به صورت دستههای سهتايی خودنمايی میكنند، تو را به دنيای شهدا میكشاند.
به ياد میآوری دلاوریهای مردان بزرگ و كوچكی را كه برای آرامش و امنيت تو، جان به دريای بلا سپرده و خود را فدا كردهاند تا امروز، تو با آرامش بتوانی قدم در اين سرزمين برداری، بیآنكه پرچم استعمار دشمنان بر سرت به اهتزاز درآيد يا ترس اين را داشته باشی كه كسی متعرضت شود.
نوای آشنای صادق آهنگران گوشت را مینوازد. آن قدر مشغول تماشا بودی كه نوا را نمیشنيدی. «اين قافله عزم كرببلا دارد...»، اشك در چشمانت حلقه میزند. به پيش میروی. نزديك به جايگاه شهدای مكه كه میرسی، تابلو كوچكی توجهات را به خود جلب می كند. تابلو سفيد رنگی كه با ابعاد كوچكی فضا را به خود اختصاص داده است و بر رويش با خطی خوش نوشته شده «به طرف مزار شهيد پلارك».
نشانی را كه دنبال میكنی به ياد میآوری كه شهيدی در اين حوالی آرميده است كه از مزارش بوی گلاب استشمام میشود. همين خاصيت سبب شده تا به دليل ازدحام زائران، اغلب اوقات نتوانی برای زيارت به نزديكش راه پيدا كنی. جمعيت را میشكافی و آهسته آهسته به سراغش میروی. از عطر گلاب چنان آكنده است كه بويش تا چند متری مزار به مشام میرسد. با خودت فكر میكنی، با اين بوی گلاب ربوبی، نيازی به تابلو نيست ...
دست بر روی قبر میكشی. گلبرگهای قرمزرنگ گل سرخ را با دست كنار میزنی تا بتوانی نوشتههای روی سنگ را بهتر بخوانی. شهيد «سيداحمد پلارك» . زنان و مردان متعددی در كنار مزارش به نظاره ايستادهاند و انتظار میكشند تا كنار مزار شهيد خلوت شود و آنان هم بتوانند به ديدارش بيايند.
هر كس كه از كنار قبر میگذرد، دستی بر سنگ مزار شهيد پلارك میكشد و به تبرك بر سر و صورت میمالد. به ياد مادرش میافتم كه در هنگام قنوت نماز، قطرههای آبی كه از لبانش به بيرون میتراود، بوی گلاب میدهد. نمیدانم شايد خلوص مادر، قبر فرزند را معطر كرده باشد.
با ذكر صلوات و تلاوت سوره فاتحه، با او خداحافظی میكنم و به راه میافتم. به سمت جايگاه شهدای مكه میروم كه در كشتاری وحشيانه به شهادت رسيدهاند. گويی گلهايی كه بر روی سنگ مزار اين شهدا قرار داده شده، مربوط به روز گذشته است كه كمی از رنگ و بوی خود را از دست دادهاند.
«محمد نبودی ببينی، شهر آزاد گشته ...»، شهدا جای تان خالی است. همان طور كه در دل از آنها میخواهم تا مرا هم در اين راه صعب ياری كنند، كودكی با يك سينی پر از هندوانه به سويم میآيد. هندوانهها را به قطعههای كوچك تقسيم كرده و در داخل سينی گذاشتهاند. قطعهای از سينی بر میدارم. از دخترك تشكر میكنم و فاتحه میخوانم.
برخی از فرزندان، چنان محو تفكرات خويش هستند كه اطراف را نمیبينند. گويی خاطرات خود را از پدر مرور میكنند. ولی ديدار امروز فقط مختص فرزندان نيست. پدرانی را میبينم كه با وجود كهولت سن، عصازنان راه را میپيمايند تا بر سر مزار فرزند دلبندشان حضور يابند.
پدری سر بر قبر گذاشته و چنان قبر را در آغوش گرفته است و میگريد كه گويی فرزندش را به چشم دل ديده و دلتنگیاش را با در آغوش كشيدن قبرش تسكين میدهد.
بوی عطر گلاب مرا به خود میآورد. صلواتی میفرستم و در دل آرزو میكنم، ای كاش مردم قدر ايثار و فداكاری شهدا را بدانند و نگذارند انقلاب به دست نامحرمان بيفتد...
يادداشت از آزاده غلامی