کد خبر: 1250454
تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۹۲ - ۰۹:۲۲
گريزی به خاطرات جنگ؛

تقليد از همه حركات امام جماعت در نماز!

دوران دفاع مقدس هميشه صحبت از توپ و تانك و خمپاره نبود، علاوه بر مسائل درگيری نظامی و موضوعات معنوی كه بسياری از جوانان را شيفته جبهه و جنگ می‌كرد، اتفاقات جالبی نيز روی می‌داد كه يكی از اين اتفاقات، تقليد از امام جماعت در نماز بود.


گروه جهاد و حماسه: دوران دفاع مقدس هميشه صحبت از توپ و تانك و خمپاره نبود، علاوه بر مسائل درگيری نظامی و موضوعات معنوی كه بسياری از جوانان را شيفته جبهه و جنگ می‌كرد، اتفاقات جالبی نيز روی می‌داد كه يكی از اين اتفاقات، تقليد از امام جماعت در نماز بود.







شهيد ابراهيم هادی

دوران دفاع مقدس هميشه صحبت از توپ و تانك و خمپاره نبود، علاوه بر مسائل درگيری نظامی و موضوعات معنوی كه بسياری از جوانان را شيفته جبهه و جنگ می‌كرد، اتفاقات جالبی نيز روی می‌داد كه يكی از آنها را به نقل از كتاب «سلام بر ابراهيم» می‌خوانيم.


دو ماه پس از شروع جنگ، ابراهيم هادی به مرخصی آمد. با دوستان به ديدن او رفتيم. در آن ديدار ابراهيم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت می‌كرد، اما از خودش چيزی نمی‌گفت. تا اينكه صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد. يك‌دفعه ابراهيم خنديد و گفت: در منطقه المهدی در همان روزهای اول، پنج جوان به گروه ما ملحق شدند.


آنها از يك روستا با هم به جبهه آمده بودند. چند روزی گذشت. ديدم اينها اهل نماز نيستند! تا اينكه يك روز با آنها صحبت كردم. بندگان خدا آدم‌های خيلی ساده‌ای بودند. آنها نه سواد داشتند، نه نماز بلد بودند. فقط و فقط به خاطر علاقه به امام(ره) آمده بودند جبهه. از طرفی خودشان هم دوست داشتند نماز را ياد بگيرند.


من هم بعد از ياد دادن وضو، يكی از بچه‌ها را صدا زدم و گفتم: اين آقا پيش‌نماز شما، هر كاری كرد شما هم انجام بديد. من هم كنار شما می‌ايستم و بلند بلند ذكرهای نماز را تكرار می‌كنم تا ياد بگيريد.


ابراهيم به اينجا كه رسيد ديگر نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگيرد. چند دقيقه بعد ادامه داد: در ركعت اول وسط سوره حمد، امام جماعت شروع كرد سرش را خاراندن؛ يك دفعه ديدم آن پنج نفر شروع كردند به خاراندن سر!!


خيلی خنده‌ام گرفته بود، اما خودم را كنترل كردم. اما در سجده وقتی امام جماعت بلند شد، مُهر به پيشانی‌اش چسبيده بود و افتاد. پيش نماز به سمت چپ خم شد كه مهرش را بردارد. ناگهان ديدم همه نمازگزاران به سمت چپ خم شدند و دست‌شان را دراز كردند. اينجا بود كه ديگر نتوانستم تحمل كنم و زدم زير خنده!

captcha