کد خبر: 1267609
تاریخ انتشار : ۱۵ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۹:۴۴
گريزی به خاطرات جنگ/

اگر راست می‌گوييد بياييد با هم كشتی بگيريم

شهيد دل‌بيشه از جمله شهدايی بود كه در طول دوران دفاع مقدس هر كاری انجام می‌داد و برخلاف سن بالايی كه داشت، اجازه نمی‌داد در هيچ كاری از جوانان رزمنده عقب بماند و هر گاه با فعاليت او در كاری مخالفت می‌شد، می‌گفت «اگر راست می‌گوييد بياييد با هم كشتی بگيريم.»


گروه جهاد و حماسه: شهيد دل‌بيشه از جمله شهدايی بود كه در طول دوران دفاع مقدس هر كاری انجام می‌داد و برخلاف سن بالايی كه داشت، اجازه نمی‌داد در هيچ كاری از جوانان رزمنده عقب بماند و هر گاه با فعاليت او در كاری مخالفت می‌شد، می‌گفت: «اگر راست می‌گوييد بياييد با هم كشتی بگيريم.»


يك ماه قبل از عمليات والفجر 8، من در گروهان 3 حمزه سيدالشهدا(ع) بودم. از گروهان ما درخواست چند تا شناگر جهت آموزش غواصی شد.


من، حسين دل‌بيشه و چند نفر ديگر عضو شديم. دل‌بيشه ـ مسن‌ترين عضو گردان ـ حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت. او يك مغازه جگركی در قائمشهر داشت و از اين راه امرار معاش می‌كرد. دل‌بيشه در بين ما بيشترين سابقه حضور در جبهه را داشت.


با وجود مجروحيتش هميشه در عمليات‌ها شركت می‌كرد. با سن بالايش لباس و ظرف همه بچه‌ها را می‌شست و اگر مخالفت می‌كرديم، با تندی او مواجه می‌شديم و هميشه می‌گفت: «اگر راست می‌گوييد بياييد با هم كشتی بگيريم تا معلوم شود چه كسی قوی‌تر است. من اهل شمالم و بيدی نيستم كه با اين بادها بلرزم.»


بعضی وقت‌ها بچه‌ها به شوخی به او می‌گفتند: «وقتی شهيد شدی می‌خواهی تو بهشت جگركی بزنی؟» او می‌خنديد و می‌گفت: «بگذاريد شهيد شوم و به بهشت بروم، آنجا تصميم می‌گيرم چه حرفه‌ای داشته باشم.»


از آنجا كه من با پانزده سال سن، كوچك‌ترين شركت‌كنندگان در اين عمليات بودم، دل‌بيشه هميشه در كنار من بود و از من مواظبت می‌كرد. دل‌بيشه و من، مثل پدر و پسر هميشه با هم بوديم.


وقتی در آموزش غواصی مرتضی قربانی، فرمانده لشكر، دل‌بيشه را ديد، گفت: «پيرمرد! تو كجا، اينجا كجا؟ تو چرا در اين آموزش سخت شركت كردی؟»


دل‌بيشه رو به فرمانده كرد و با صدای بلند به او گفت: «من شمالی‌ام و اهل آب، از اين حرف‌ها به من نزن. راست می‌گويی بيا با هم كشتی بگيريم تا قدرت هر كدام ما معلوم شود.»


آقا مرتضی از حاضر جوابی دل‌بيشه تعجب كرده بود، لبخندی زد و دستی روی شانه‌های پيرمرد كشيد و بعد هم از او خداحافظی كرد.


عمليات شروع شد و بچه‌ها دسته، دسته وارد خاك عراق می‌شدند. شب دوم عمليات، ستون ما در حال پيشروی بود. من جلو بودم و دل‌بيشه كمی پشت سر من حركت می‌كرد.


به خاطر آتش زياد دشمن مجبور بوديم مدام بنشينيم و حركت كنيم، هوا خيلی سرد بود و دل‌بيشه از پشت سر با زبان مازندرانی به من روحيه می‌داد. لحظه‌ای بعد، يك گلوله كه ظاهراً مينی‌كاتيوشا بود به پشت ما شليك شد.


سرعتم را زياد كردم و از او فاصله گرفتم، نمی‌توانستيم بايستيم، بايد حركت می‌كرديم؛ پس از مدتی كه جلوتر رفتيم و از آتش دشمن در امان مانديم، بچه‌ها از حالت پراكنده درآمدند و در گوشه‌ای جمع شدند.


هر چه گشتيم، خبری از دل‌بيشه نبود. انگار آب شده و رفته بود توی زمين. من و چند نفر از بچه‌های ديگر به عقب برگشتيم تا دل‌بيشه را پيدا كنيم. وقتی رسيديم به آن نقطه كه كاتيوشا اصابت كرده بود، با صحنه تكان‌دهنده‌ای مواجه شديم. گلوله مينی‌كاتيوشا درست به كمر دل‌بيشه اصابت كرده بود و پيرمرد گروه را از وسط دو نيم كرده بود.


راوی: بهزاد شيرسوار، همرزم شهيد

captcha