گروه جهاد و حماسه: پس از عمليات در منطقه فاو، سوار وانتتويوتا شديم. با اصابت توپ به اطراف، ماشين تكانهای شديدی میخورد. در همين حين به بيرون پرت شدم. ماشين رفت. پشت ماشين میدويدم، ولی از ايستادنش نااميد شدم. تا اينكه ماشين دنده عقب گرفت. ناخودآگاه داد میزدم: «من زندهام!»
|
از اوضاع و احوال معلوم بود كه همه چيز خوب پيش رفته؛ از حرفهای فرماندهان هم مشخص شد كه پيشبينی اينكه عراقیها در صبح عمليات دست به پاتك میزنند هم درست از آب در نيامده است.
اصلاً دشمن چنان ضربهای خورد كه غافلگير شده بود كه انگار از اول آنجا نبود؛ طوری خلوت بود كه در بعضی از محورها، نيروها كاری را كه بايد در شب دوم عمليات انجام میدادند، همان روز شروع كردند و دست به پيشروی زدند.
كمكم و طبق توجيه، نقشه معلوم شد كه شهر كاملاً پاكسازی نشده و نيروهای دشمن با فرار به سمت شهر و پراكنده شدن در كوچهها و خيابانها، لابلای نخلستانهای بيرون شهر، امكان درست كردن خط دفاعی دارند كه البته با تيراندازی ناگهانی به بچهها، ضربههايی هم میزدند. به دنبال همين اتفاقها بود كه دستور ورود به شهر فاو و پاكسازی كامل با رعايت همه موازين دينی و انسانی به ما داده شد. بايد كاری میكرديم كه خيالمان از پشت سرمان راحت شود. نيروها داخل شهر شدند و اول پرچم رضوی توسط بچهها بر مناره مسجد فاو به اهتزاز درآمد.
قرار شد كه شب دوباره عمليات بشود و صبح عمليات، بعد از تصرف منطقه توسط بچهها و رسيدن به اهداف، جلوی آنها را مينگذاری كنيم؛ يعنی فعلاً نيازی به كار ما نبود. اين شد كه به لطف خدا در فاو مانديم و ديگر برنگشتيم عقب. با تاريك شدن هوا، سوار تويوتاوانت شديم و در دل نخلستان حركت كرديم؛ هر چه جلوتر میرفتيم آتش سنگينتر میشد. مين ضدنفر ريخته بوديم توی گونی و گذاشته بوديم جلوی پای بچهها توی تويوتا و پيش میرفتيم. گاهی توپی از آتش خودی يا دشمن میافتاد و دور و اطرافمان چالههايی به وجود میآورد و تكانی به ماشين میداد.
من هم نشسته بودم توی بار وانت و با دو تا دست، محكم چسبيده بودم به پشت ماشين. با اصابت توپ به اطراف و افتادن ماشين در چالههای جاده، گاهی تكان شديدی میخورديم و دستمان ول میشد. بارها شد كه كم مانده بود بچهها به پايين پرت بشوند. در يك تكان شديد تا آمدم دستم را سفتتر كنم؛ ديدم روی هوا هستم. چند بار ملق زدم و پرت شدم زمين. ماشين رفت و من چند تا غلت زدم روی خاك و جا ماندم.
خدا رحم كرد ماشينی پشت سرمان نبود و گرنه توی آن تاريكی از راه میرسيد و از روی من رد میشد! تا غلت خوردنم تمام شد، خودم را سفت گرفتم و بلند شدم و ايستادم ماشين كه بیخيال من داشت میرفت، داد زدم: «آهای كجا داری میری؟!» و شروع كردم دنبال ماشين دويدن. عقب ماندم و ايستادم و با نااميدی از توی آن گرد و غبار دور شدن ماشين را تماشا میكردم كه متوجه شدم ماشين ايستاد و دنده عقب گرفت.
صدای دنده عقب گرفتن ماشين هنوز توی گوشم است و صدای بچهها كه داد میزدند: «بيا، بيا» آنها میگفتند بيا و من ناخوداگاه داد میزدم: «من زندهام، من زندهام!» خودم میدانستم كه بادمجان بم آفت ندارد.
خدا رحمت كند حسن يزدانی را، از بچههای باصفای گروهان قمر بنیهاشم گردان خومان بود. تا ماشين رسيد به من، حسن يزدانی و وحيد يزدانپرست پريدند پايين. چشمم كه به آنها افتاد گفتم: «كی منو هول داد؟!» آنها كه تا آن موقع داشتند میخنديدند، جا خوردند و خيلی جدی گفتند: «خودت افتادی!» خندهام گرفت و گفتم: «داشتم دق میكردم!»
بخشی از خاطرات جانباز علی آژير از عمليات والفجر 8