به گزارش خبرنگار افتخاری خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، برای ورود به بحث نقد اين كتاب، يادآوری اين نكته ضروری است كه زندگی بعضی از آدمها، آن قدر پرفراز و نشيب است كه اگر نويسندهای خوش ذوق با قلمی روان، عين آن را روی كاغذ بياورد، داستانی زيبا شكل میگيرد.
|
آدمها معمولاً از روزی كه به دنيا میآيند، تا روزی كه چشم از اين جهان خاكی برمیبندند، داستانی بر انبوه داستانهای گيتی اضافه میكنند اگر چه در طول حيات خود زندگی آرام و بیدغدغهای داشته باشند.
داستان زندگی آدمها را میتوان در سادهترين شكل به دو گروه ابتدايی تقسيمبندی كرد، گروه اول كه تمام اتفاقات و حوادث زندگیشان به نوعی با شخصيت فردیشان گره خورده و عجين شده است و كمتر به مسائل مربوط به ديگران نظر دارند؛ اما گروه دوم درست برعكس گروه اول عملكردی گسترده دارند، زندگی آنان به زندگی و مسائل مربوط به ديگران هم به نوعی گره خورده است.
مبارزانی كه برای آرمانهای بشری فعاليت و تلاش میكنند در اين گروه قرار میگيرند. اينان زندگی شخصی و خانوادگی خود را در حاشيه رويدادها قرار میدهند و خود را به قلب حوادث و اتفاقاتی كه با سرنوشت عموم جامعه گره خورده است، میسپارند. در اين خصوص، كتاب «بوسه بردار»، زندگینامه داستانی شهيد آيتالله حسين غفاری نوشته محمدجواد مرادینيا اثری قابل تأمل است كه به زندگی و مبارزات يكی از شهدای انقلاب اسلامی میپردازد.
كتاب حاضر در 16 فصل نگارش يافته و سالهای زندگی شهيد غفاری از ابتدای تولد تا زمان شهادت وی را در بر میگيرد. تولد شهيد غفاری در روستای دهخوارقان در استان آذربايجان شرقی همزمان با خروج نيروهای روسی از ايران و عبور آنها از روستای محل تولد وی است، كه روستائيان ناظر اين واقعه هستند.
دوران كودكی و نوجوانی وی در اين روستا بر اثر فوت پدر، در حالی كه سايه فقر بر خانواده كوچك آنها گسترده شده، سپری میشود. حسين به همراه برادر بزرگتر از خود برای كار به تبريز میرود و مدتی در آن جا كار میكند.
عشق فراگيری دانش حوزوی از اين زمان در وجود او شعله میكشد. او ابتدا از محضر اساتيد بومی فيض میبرد و در نهايت برای تكميل دانش خود به شهر قم میرود. تحصيل در قم همراه با تنگدستی خانواده است كه بر روحيه وی تأثير میگذارد، او مسير تعالی را با سرعت طی میكند.
زمانی كه به روستای محل زادگاهش برمیگردد تشكيل خانواده میدهد و بعد از مدتی كار در روستا دوباره به قم عزيمت میكند. آشنايی حسين غفاری با امام خمينی(ره) در قم، كه در كسوت شاگردی در محضر ايشان تحقق میيابد، زندگی او را بار ديگر به چالش میكشد.
حسين غفاری شيفته شخصيت امام خمينی(ره) میشود، در تمام درسها و مباحث نظری وی شركت میكند و در نهايت اين شيفتگی به مرحله مريدی میرسد. حسين سايه به سايه فعاليتهای مبارزاتی امام(ره) را دنبال میكند و در بسياری از آنها شركت میكند.
او سرانجام به تهران میآيد و در محله تهراننو امامت جماعت مسجد خاتمالانبياء را به عهده میگيرد. فعاليتهای مبارزاتی وی در اين مسجد باعث رودررويی وی با مأموران ساواك و در نتيجه به زندان افتادن وی میشود.
زمانی كه امام(ره) از ايران به خارج از كشور تبعيد میشوند، حسين غفاری به عنوان يك از مدافعان آن حضرت در داخل كشور به فعاليتهای مبارزاتی خود ادامه میدهد و بارها به زندان میافتد و نهاياً پس از تحمل شكنجههای فراوان در دیماه 1353 در زندان به شهادت میرسد. كتاب حاضر داستانی مستند و وفادار به بنمايههای واقعی زندگی شهيد حسين غفاری است.اين سرگذشتنامه خود به تنهايی يكی از تأثيرگذارترين داستانهای واقع محور است.
نويسنده در پايان اين كتاب، اسامی منابع مورد استفاده خود را ذكر كرده، اما چينش اين منابع چقدر مسير خوانش اين كتاب را هموار كرده است؟ ابتدای كتاب با سادهترين شكل آغاز میشود. با ذكر تاريخ و محل تولد شخصيت محوری كتاب، مراحل بعدی به صورت خطی روايت میشوند. و نويسنده در پس و پيش كردن روايتهای كوتاه درون متن هيچگونه اقدامی نمیكند تا بلكه بتواند از يكنواختی اين روايت بكاهد. اينگونه روايتها ريشه در واقعيت دارند و برای بيان آنها نياز است. كه نويسنده قبل از هر چيزی اطلاعات خود را كامل كند و هيچگونه ابهامی در اثر خود نيافريند.
نيازی نيست نويسنده از عدم ترتيب خطی خرده روايتها هراسی داشته باشد. اين بازیهای روايی در جاهايی به زيبايی و دلنشينی اثر كمك شايانی میكنند.
يكی از مواردی كه به شدت به بافت و روايت داستانی اثر لطمهزده، مراجعه مستقيم به يادداشتها و خاطرات شخصيت اصلی كتاب در اواسط كار است. نويسنده در وسط روايت داستانی كتاب برای مدتی آن حس خيالانگيز داستانی مخاطب راپاره میكند و مانند يك كتاب مستند مینويسد. «آيتالله غفاری» ماجرای روز اول بازداشت را در يادداشتهای خويش چنين ثبت كرد: «80 نفرند، در دو اتاق كوچك، حاج آقا حسن قمی از مشهد، عمای قوم و علمای فرياددار از قم، زنجان، تبريز، تهران، شيراز، اصفهان، همدان، كرمان، كرمانشاه، يزد و از همهجا و همهجا آنكس را كه صدايی داشته است، تا قبل از طلوع آفتاب روز 15 خرداد، يعنی دوازدهم محرم گرفتهاند و در زندان جمع كردهاند تا صبح فاجعه به بار آورند». (صفحات 75 و 76)
در ادامه باز خط داستانی به قلم نويسنده پيگيری میشود. شايد اين مورد را میشد با كمی جابهجايی فعلها و استفاده از عناصر داستانی به حسبرانگيزترين صحنههای داستان تبديل كرد. اين مورد اگر در ساير صحنهها و فصلها كتاب تكرار میشد به نوعی شگرد نوشتاری تبديل میشد كه احتمال پذيرش آن از جانب مخاطبان دور از انتظار نبود، كه البته نشده است.
كتاب حاضر از بابت نثر روانی كه دارد امتيازی ويژه كسب میكند. سطرهای پايانی كتاب از صحنههای حسبرانگيز آن است كه پايان داستان را با ذهن مخاطب گره میزند. «بلافاصله اوضاع به هم ريخت، پليس كه بانيروی كمكی جان گرفته بود، در ميان جمعيت افتاد و با باتوم شروع به ضرب و جرح آنان كرد.
پاسبانها تعدادی را به داخل رودخانه كنار قبرستان كه حدود سه متر عمق داشت و آب آن كم بود، هل دادند. جمعيت به صورت متفرق در كوچهها و خيابانها در حال فرار، شعار میدادند، خانواده آيتالله غفاری با زحمت به ماشينی منتقل شده و به سرعت به طرف تهران حركت كردند، دقايقی بعد سكوت مرگبار بر قبرستان دارالسلام قم حاكم شد.
دانههای سفيد برف آنقدر باريد و باريد كه خاك قبر شهيدغفاری را زير خود پنهان كرد. به هنگام غروب زودرس زمستان، تمام خاك قبرستان به زير لايهای از برف فرو رفته و فقط در گوشه و كنار، تعدادی عمامه و نعلين ديده میشد كه هنوز در برف سرد و سنگين محو نشده و خودنمايی میكردند».