کد خبر: 1281234
تاریخ انتشار : ۱۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۵

امام‌صادق(ع)؛ موسس اولين مدرسه فلسفی در دنيای اسلام

صدها و بلكه هزارها بحث در باب توحيد و صفات خداوند و مسائل مربوط به شؤون الهى و قضا و قدر الهى و جبر و اختيار و مسائل تعقلى در كتب حديث شيعه طرح است كه اين‌ موارد سبب شده است كه امام جعفر صادق(ع) به عنوان اولين موسس مدارس فلسفى و عقلى شناخته شوند.



به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، استاد شهيد مرتضی مطهری در سال 1349 و در انجمن اسلامی پزشكان سخنانی در باب نقش امام صادق(ع) در شكل‌گيری انديشه عقلی اسلامی دارد كه متن كامل آن در كتاب سيری در سيره ائمه اطهار، آمده است. شهيد مطهری به موضوع امام‌صادق‌(ع) و مسئله خلافت پرداخته و اين موضوع را واكاوی كرده است كه چرا امام صادق(ع) به دنبال خلافت نبوده‌اند و مانند امام حسين(ع) به مبارزه علنی بر عليه دستگاه خلافت زمان خود برنخاسته‌اند.


شهيد مطهری در انتهای بحث خود چنين نتيجه می‌گيرد كه برای امام صادق (ع) زمينه برای زعامت فراهم نشد ولی يك زمينه ديگری فراهم شد و حضرت از آن زمينه استفاده كرد به طورى كه تحقيقاً مى‏توان گفت حركت‌هاى علمى دنياى اسلام اعمّ از شيعه و سنى مربوط به امام صادق است.


شهيد مطهری در پايان بحث خود اين گونه نتيجه‌گيری می‌كند: «آيا براى امام صادق(ع) بهتر بود اين زمينه را از دست بدهد و برود بجنگد و در راه مبارزه با ظلم كشته شود؟ يا اينكه از اين زمينه عالى استفاده كند؟ اسلام كه تنها مبارزه با ظلم نيست، اسلام چيزهاى ديگر هم هست... اگر امام صادق(ع) از اين زمينه استفاده نمی‌كرد جاى اين سؤال بود كه اگر ائمه حكومت و خلافت مى‏خواستند مگر جز براى اين مى‏خواستند كه اسلام را نشر دهند؟ چرا از اين زمينه مساعد استفاده نكردند و باز خودشان را به كشتن دادند؟»


متن زير خلاصه اين سخنرانی است كه به مناسبت سالروز شهادت امام صادق(ع) بازنشر داده می‌شود:


زمان حضرت صادق(ع) از دهه دوم قرن دوم تا دهه پنجم قرن دوم است، يعنى پدرشان در سال 114 از دنيا رفته‏اند كه ايشان امام وقت شده‏اند و خودشان تا 148- نزديك نيمه اين قرن- حيات داشته‏اند. تقريباً يك قرن و نيم از ابتداى ظهور اسلام و نزديك يك قرن از فتوحات اسلامى مى‏گذرد. دو سه نسل از تازه مسلمان‌ها از ملت‌هاى مختلف وارد جهان اسلام شده‏اند.


زنادقه در اين زمان ظهور كردند كه خود داستانى هستند، اين‌ها كه منكر خدا و دين و پيغمبر(ص) بودند و بنى العباس هم روى يك حساب‌هایى به آنها آزادى داده بودند. [در اين زمان] مسأله تصوف به شكل ديگرى پيدا شده بود. همچنين فقهایى پيدا شده بودند كه فقه را بر يك اساس ديگرى (رأى و قياس و غيره) به وجود آورده بودند. يك اختلاف افكارى در دنياى اسلام پيدا شده بود كه نظيرش نبود، بعدش هم پيدا نشد.


زمان حضرت صادق با زمان امام حسين(ع) از زمين تا آسمان تفاوت داشت. زمان امام حسين(ع) يك دوره اختناق كامل بود و لهذا از امام حسين(ع) در تمام مدت امامت ايشان آن چيزى كه به صورت حديث نقل شده ظاهراً از پنج شش جمله تجاوز نمى‏كند. برعكس، در زمان امام صادق(ع) در اثر همين اختلافات سياسى و همين نهضت‌هاى فرهنگى آن‌چنان زمينه‏‌اى فراهم شد كه نام چهار هزار شاگرد براى حضرت در كتب ثبت شده.


يكى از ائمه ما كه با مسأله خلافت و حكومت يك برخوردى به اصطلاح داشته است امام صادق(ع) است، به اين معنا كه اولًا در زمان ايشان يك وضعى پيش آمد كه همه كسانى كه داعيه حكومت و خلافت داشتند به جنب و جوش آمدند جز امام صادق(ع) كه اساساً كنار كشيد. و خصوصيت اصلى زمان ايشان همان علل و موجباتى بود كه سبب شد حكومت از امويان به عباسيان منتقل شود. و بعلاوه ما مى‏بينيم كه شخصيتى مانند «ابوسلمه خلّال» كه او بر ابومسلم هم تقدم داشته (او را مى‏گفتند «وزير آل محمد» و ابومسلم را مى‏گفتند «امير آل محمد») (براى انتقال حكومت از امويان به عباسيان تلاش مى‏كند.) و البته ابوسلمه پس از انقراض اموی‌ها و استقرار حكومت بر عباسی‌ها تغيير عقيده مى‏دهد و به فكر مى‏افتد كه خلافت را به آل على(ع) منتقل كند، و دو نامه به وسيله دو نفر مى‏فرستند به مدينه، يكى براى امام صادق(ع) و يكى براى عبد اللَّه محض- كه از بنى اعمام حضرت و از اولاد امام مجتبى(ع) بود- و از اين دو نفر عبداللَّه محض خوشحال مى‏شود و استقبال مى‏كند ولى امام صادق فوق العاده بى‏اعتنایى مى‏كند، حتى نامه‏اش را نمى‏خواند و در حضور آورنده آن، جلوى چراغ مى‏گيرد و مى‏سوزاند، مى‏گويد جواب اين نامه همين است.


فاصله اين دو عصر نزديك يك قرن است. شهادت امام حسين(ع)در سال 61 هجرى است و وفات امام صادق(ع) در سال 148؛ يعنى وفات‌هاى اين دو امام 87 سال با يكديگر تفاوت دارد. بنابراين بايد گفت عصرهاى اين دو امام(ع) در همين حدود 87 سال با همديگر فرق دارد. در اين مدت اوضاع دنياى اسلامى فوق العاده دگرگون شد. در زمان امام حسين(ع) يك مسأله بيشتر براى دنياى اسلام وجود نداشت كه همان مسأله حكومت و خلافت بود، همه عوامل را همان حكومت و دستگاه خلافت تشكيل مى‏داد، خلافت به معنى همه چيز بود و همه چيز به معنى خلافت؛ يعنى آن جامعه بسيط اسلامى كه به وجود آمده بود به همان حالت بساطت خودش باقى بود، بحث در اين بود كه آن كسى كه زعيم امر است چه كسى باشد؟ و به همين جهت دستگاه خلافت نيز بر جميع شؤون حكومت نفوذ كامل داشت.


حال آيا اين امر چقدر ثابت مى‏كند تفاوت زمان امام صادق(ع) را با زمان سيدالشهداء(ع)؟ يعنى چه زمينه‏‌هایى براى امام صادق(ع) فراهم بود كه براى سيدالشهداء(ع) فراهم نبود؟ سيدالشهداء(ع) يا بايد تا آخر عمر در خانه بنشيند آب و نانى بخورد و براى خدا عبادت كند و درواقع زندانى باشد، و يا كشته شود؛ ولى براى امام صادق(ع) اين‏جور نبود كه يا بايد كشته شود و يا در حال انزوا باشد، بلكه اين‏طور بود كه يا بايد كشته شود و يا از شرايط مساعد محيط حداكثر بهره بردارى را بكند. ما اين مطلب را كه ائمه(ع) بعد آمدند و ارزش قيام امام حسين(ع) را ثابت و روشن كردند درك نمى‏كنيم. اگر امام صادق(ع) نبود امام حسين(ع) نبود (همچنانكه اگر امام حسين(ع) نبود امام صادق(ع) نبود) يعنى اگر امام‏ صادق(ع) نبود ارزش نهضت امام حسين(ع) هم روشن و ثابت نمى‏شد. در عين حال امام صادق(ع) متعرض امر حكومت و خلافت نشد ولى همه مى‏دانند كه امام صادق(ع) با خلفا كنار هم نيامد، مبارزه مخفى مى‏كرد، نوعى جنگ سرد در ميان بود، معايب و مثالب و مظالم خلفا، همه به وسيله امام صادق(ع) در دنيا پخش شد، ولهذا منصور تعبير عجيبى درباره ايشان دارد*. مى‏گويد: «هذَا الشَّجى‏ مُعْتَرِضٌ فِى الْحَلْقِ ...» جعفربن محمد (ع)مثل يك استخوان است در گلوى من، نه مى‏توانم بيرونش بياورم و نه مى‏توانم فرويش ببرم؛ نه مى‏توانم يك مدركى از او به دست آورم كلكش را بكنم و نه مى‏توانم تحملش كنم، چون واقعاً اطلاع دارم كه اين مكتب بى‏طرفى كه او انتخاب كرده عليه ماست، زيرا كسانى كه از اين مكتب به وجود مى‏آيند همه‏شان عليه ما هستند، ولى مدركى هم از او به دست نمى‏آورم. آرى، اين تعبير از منصور است: استخوانِ گير كرده در گلو، نه مى‏توانم بيرونش بياورم و نه مى‏توانم فرويش ببرم.


معاويه يك بساط ديكتاتورى عجيب و فوق العاده‏اى داشت، يعنى وضع و زمان‏ هم شرايط را براى او فراهم داشت كه واقعاً اجازه نفس كشيدن به كسى نمى‏داد. اگر مردم مى‏خواستند چيزى را براى يكديگر نقل كنند كه برخلاف سياست حكومت بود، امكان نداشت، و نوشته‌‏اند كه اگر كسى مى‏خواست حديثى را براى ديگرى نقل كند كه آن حديث در فضيلت على عليه السلام بود، تا صددرصد مؤمن و مطمئن نمى‏شد كه او موضوع را فاش نمى‏كند، نمى‏گفت، مى‏رفتند در صندوقخانه‏‌ها و آن را بازگو مى‏كردند. وضع عجيبى بود. در همه نماز جمعه‏‌ها اميرالمؤمنين(ع) را لعن مى‏كردند؛ در حضور امام حسن و امام حسين(ع) اميرالمؤمنين(ع) را بالاى منبر در مسجد پيغمبر(ص) لعن مى‏كردند؛ و لهذا ما مى‏بينيم كه تاريخ امام حسين(ع) در دوران حكومت معاويه- يعنى بعد از شهادت حضرت امير(ع) تا شهادت خود حضرت امام حسين(ع)- يك تاريخ مجهولى است، هيچ كس كوچكترين سراغى از امام حسين(ع) نمى‏دهد، هيچ كس يك خبرى، يك حديثى، يك جمله‏‌اى، يك مكالمه‏‌اى، يك خطبه‌‏اى، يك خطابه‏‌اى، يك ملاقاتى را نقل نمى‏كند. اينها را در يك انزواى عجيبى قرار داده بودند كه اصلًا كسى تماس هم نمى‏توانست با آن‌ها بگيرد. امام حسين(ع) با آن وضع اگر پنجاه سال ديگر هم عمر مى‏كرد باز همين‏طور بود يعنى سه جمله هم از او نقل نمى‏شد، زمينه هرگونه فعاليت گرفته شده بود.


امام صادق عليه السلام و مسأله خلافت


در اواخر دوره بنى اميه كه منجر به سقوط آن‌ها شد، و در زمان بنى العباس عموماً- بالخصوص در ابتداى آن- اوضاع‌‏طور ديگرى شد (نمى‏خواهم آن را به حساب آزادمنشى بنى العباس بگذارم، به حساب طبيعت جامعه اسلامى بايد گذاشت) به گونه‏‌اى كه اولًا حريت فكرى در ميان مردم پيدا شد. (در اين كه چنين حريتى بوده است، آزادى فكر و آزادى عقيده‏‌اى وجود داشته، بحثى نيست. منتها صحبت در اين است كه منشأ اين آزادى فكرى چه بود؟ و آيا واقعاً سياست بنى العباس چنين بود؟) و ثانياً شور و نشاط علمى در ميان مردم پديد آمد، يك شور و نشاط علمى‏اى كه در تاريخ بشر كم سابقه است كه ملتى با اين شور و نشاط به سوى علوم روى آورد، اعم از علوم اسلامى (يعنى علومى كه مستقيماً مربوط به اسلام است، مثل علم قرائت، علم تفسير، علم حديث، علم فقه، مسائل مربوط به كلام و قسمتهاى مختلف ادبيات) و يا علومى كه مربوط به اسلام نيست، به اصطلاح علوم بشرى است، يعنى علوم كلى انسانى است، مثل طب، فلسفه، نجوم و رياضيات.


البته در اين امر عوامل زيادى دخالت داشت كه اگر بنى العباس هم مى‏خواستند جلويش را بگيرند امكان نداشت زيرا نژادهاى ديگر- غير از نژاد عرب- وارد دنياى اسلام شده بودند كه از همه آن نژادها پرشورتر همين نژاد ايرانى بود. از جمله آن نژادها مصرى بود. از همه‏شان قويتر و نيرومندتر و دانشمندتر بين النهرينى‏‌ها و سوريه‌اى‌‏ها بودند كه اين مناطق يكى از مراكز تمدن آن عصر بود. اين ملل مختلف كه آمدند، خود به خود اختلاف ملل و اختلاف نژادها زمينه را براى اينكه افكار تبادل شود فراهم كرد؛ و اين‌ها هم كه مسلمان شده بودند مى‏خواستند بيشتر از ماهيت اسلام سر درآورند؛ اعراب آنقدرها تعمق و تدبر و كاوش در قرآن نمى‏كردند، ولى ملت هاى ديگر آنچنان در اطراف قرآن و مسائل مربوط به آن كاوش مى‏كردند كه حد نداشت، روى كلمه به كلمه قرآن فكر و حساب مى‏كردند.


بهترين دليل (بر اينكه در زمان امام صادق عليه السلام علوم عقلى نيز نضج گرفت‏) اين است كه در تمام كتب حديث اهل تسنن: صحيح بخارى، صحيح مسلم، جامع ترمذى، سنن ابى داوود و صحيح نَسائى، جز مسائل فرعى چيز ديگرى نيست: احكام وضو اين است، احكام نماز اين است، احكام روزه اين است، احكام حج اين است، احكام جهاد اين است؛ و يا سيره است، مثلًا پيغمبر(ص) در فلان سفر اين‏‌طور عمل كردند. ولى شما به كتاب‌هاى حديث شيعه كه وارد مى‏شويد مى‏بينيد اولين مبحث و اولين كتابش «كتاب العقل والجهل» است. اصلًا اين‏جور مسائل در كتب اهل تسنن مطرح نبوده. البته نمى‏خواهم بگويم منشأ همه اينها امام صادق(ع) بود؛ ريشه‏‌اش اميرالمؤمنين(ع) است و ريشه‏‌اش خود پيغمبر(ص) است، ولى اين‌ها اين مسير را ادامه دادند. امام صادق(ع) بود كه چون در زمان خودش اين فرصت را پيدا كرد مواريث اجداد خودش را حفظ كرد و بر آن مواريث افزود. بعد از «كتاب العقل والجهل» وارد «كتاب التوحيد» مى‏شويم. ما مى‏بينيم صدها و بلكه هزارها بحث در باب توحيد و صفات خداوند و مسائل مربوط به شؤون الهى و قضا و قدر الهى و جبر و اختيار و مسائل تعقلى در كتب حديث شيعه طرح است كه در كتب ديگر طرح نيست. اينها سبب شده كه گفته‏‌اند اولين كسى كه مدارس فلسفى را ** (مدارس عقلى را) در دنياى اسلام تأسيس كرد امام جعفر صادق بود.


-------------------------


پی‌نوشت‌ها:


* منصور با امام صادق به يك وضع عجيبى رفتار مى‏كرد و ريشه‏اش هم خود امام صادق بود. گاهى بر حضرت سخت مى‏گرفت و گاهى آسان. البته ظاهراً هيچ وقت حضرت را زندان نبرده باشد ولى خيلى اوقات، ايشان را تحت نظر قرار مى‏داد و يك دفعه ظاهراً دو سال حضرت را در كوفه تحت نظر قرار داد، يعنى منزلى را به امام(ع) اختصاص داده بودند و مأمورينى آنجا بودند كه رفت و آمدهاى منزل امام(ع) را كنترل مى‏كردند. چندين بار خودش امام(ع) را احضار كرد و فحّاشى و هتّاكى نمود كه مى‏كشمت، گردنت را مى‏زنم، تو عليه من تبليغ مى‏كنى، مردم را بر من مى‏شورانى، چنين مى‏كنى، چنان مى‏كنى، و امام (ع)خيلى با نرمش جواب مى‏داد.


** مقصود همان احاديث عقلی است كه ما در شيعه داريم.

captcha