|
تقدير چنين بود كه سهشنبه شب وقتی مهمان حاج امير ابراهيميان شدم، دكترسيد محمود سيدقلندر، از جانبازان سالهای حماسه و ايثار را هم زيارت كنم و از زبان ايشان آشنا شوم با فرماندهای از فرماندهان خيبر به نام «آزاده سرافراز محسن ظريفی». آنچه در ادامه مطلب میآيد از زبان دكتر سيدقلندر روايت میشود.
طبق آخرين شنيدهها اين فرمانده از جنس سرداران ساكت است كه ديگر در دزفول سكونت ندارد. اين روايت را كه برای اولينبار منتشر میشود تا آخرين خط بخوانيد. روايت قهرمانی سرداری ساكت از ديار دزفول كه تاكنون پشت ديوار گمنامیها خانه ساخته است
فرماندهای كه پس از 10 سال نيروهای گردانش را يافت
شب عمليات خيبر است. 11 اسفندماه 62. محسن ظريفی، فرمانده گردان قائم روبروی نيروهايش میايستد و خبری را به آنها میدهد. «فرماندهان ارشد دستوری به من دادهاند كه من زير بار آن نرفتم. اما وقتی ديدم كه مدام فرماندهان رده بالا پشت بیسيم میآيند و دستور را تكرار میكنند، به دليل لزوم تبعيت و تكليف قبول كردهام. برخود واجب ديدم كه دستور را به شما بگويم تا آگاهانه انتخاب كنيد.
به من خبر دادهاند كه هزاران نفر از نيروهايمان در جزيره مجنون محاصره شدهاند. دشمن شيميايی هم زده است و بچهها دارند همگی شهيد میشوند. مأموريت ما اين است كه به سمت دشمن برويم و درگير شويم و اين امر باعث شود تا حجم آتش روی بچههای محاصره شده كم شده و بتوانند از محاصره خارج شوند. داستان اين است. اين رفتن بازگشتی ندارد. اگر حاضر هستيد كه برويم میرويم و هركس هم با اين وجود نمیتواند بيايد، میتواند همينجا بماند».
محسن نيروهايش را به خط میكند و خودش پشت نيروها میايستد و در تاريكی شب برای اينكه كسی از رفتن همرزم خود خبردار نشود چنين میگويد «هركس میخواهد برگردد عقب از جمع جدا شود»، محسن آن شب كربلايی برپا میكند توی طلائيه. حدود 30 نفر از نيروها عقب از جمع خارج شده و پس از عذرخواهی از فرمانده و روبوسی برمیگردند.
محسن در نهايت غيرت و شجاعت و علم به اينكه اين رفتن، رفتنی بیبازگشت است، گردان آسمانيش را به سمت جلو حركت میدهد و پس از آنكه گردان وارد يك شيار میشود، تمامی نيروهای گردان به جز تعداد اندكی در زير انواع آتش نيروهای عراق به شهادت میرسند و تعداد زيادی از پيكرهای مطهر شهدا در منطقه باقی میماند.
محسن مجروح شده و به همراه تعداد اندكی از نيروها اسير میشود و برای اينكه شناخته نشود خود را «محسن نظيفی» معرفی میكند و هنگام اسارت هم تمام نامههايش را به اين نام ارسال میكند. ساير زخمیها هم علیرغم شكنجههای عراقیها، محسن را معرفی نمیكنند.
هنگامی كه آزادگان برگشتند، رفتم سمت محسن. گفتم «اون شب من با گردان حميد صالحنژاد بودم. پس چی شد؟ چه اتفاقی براتون افتاد؟ سيداحمد(برادرم) هم كه اون شب شهيد شد و جا موند».
محسن تا نام سيداحمد را شنيد، زد زير گريه و گفت «سيد شهيد شد؟ من سيد و غفاری و بصيری رو يه گوشهای از شيار مستقر كردم و گفتم جلو نيان». گفتم «يكی از بچهها سيداحمد رو ديده كه تير خورده توی سينهاش و كنارش شهيد شده» محسن مدام گريه میكرد.
بارها من و محسن برای پيدا كردن پيكر بچهها رفتيم منطقه طلائيه. اما باتلاقی بودن اجازه هيچ كاری نمیداد تا سال 71 يا 72 بود كه منطقه تقريباً خشك شد. محسن از روی كروكیها شيار را پيدا كرد و شروع كرديم به پيدا كردن شهدا. مادرم گفته بود تا پيكر برادرت را نياوردهای، خانه نيايی. قبل از عمليات من و سيداحمد انگشترهايمان را با هم عوض كرده بوديم و همان روز پيكر برادرم سيداحمد را از روی انگشتر شناختم. پيكر شهدا را به عقب منتقل كرديم. پس از مشخص شدن ليست شهدا از روی پلاكهايشان وقتی ليست شهدا را به محسن نشان داديم، عكسالعمل او بسيار غير منتظره بود.
نشست و شروع كرد با صدای بلند گريه كردن و مدام بر سر میزد. خيلی سعی كرديم آرامش كنيم اما نمیشد. محسن مرد روزهای سخت بود. فرماندهی كه سختترين لحظهها را تجربه كرده بود. در نبرد و در اسارت. اما اين گريه كردنها و بر سر زدنهايش همه را به تعجب وا داشته بود.
در بين فريادهايش گفت «سيد محمود! میدونی اين اسامی كياست؟» گفتم «نه! مگه كيا هستند؟» گفت «همون 30 نفری كه شب عمليات برگشته بودن، اسمشون بين ايناس. اينا دوباره اومدن دنبالمون، برنگشتن عقب. اين همه سال فكر میكردم كه اينا برگشتن. فكر نمیكردم شهيد شده باشن. حتی يكی از اونا نرفته عقب. آخه تنها من میدونستم كيا برگشتن» و محسن از آن روز به بعد رفت تهران و شماره تلفنش را هم به كسی نداد.
حرفهای دكتر سيدقلندر كه به اينجا رسيد، گفت «محسن را پيدا كن. اگر قبول كند حرف بزند، حرفهای زيادی دارد. محسن فرمانده بزرگی است» و من ماندم با سردار ساكتی ديگر كه باز پشت پرده گمنامی خانه دارد. تكليف من و ما اين وسط چيست؟ راستی چرا تاكنون نامی از محسن ظريفی در هيچ خاطرهای نشنيدهايم؟ خاك جبهه خوردهها بيشتر از اين سردار ساكت بگويند. چشم براهيم... .