به گزارش خبرگزاری بين المللی قرآن (ايكنا)، با آغاز ماه ذيقعده و فصل حج تمتع، مسلمانان از هر نقطه جهان برای حضور در بيتاللهالحرام راهی سرزمين وحی میشوند. هر چند برخی به دليل عدم استطاعت مالی و يا كسالت نمیتوانند در اين سفر روحانی حضور داشته باشند، اما دل ناخواسته راهی اين ديار پر از نور و معنويت میشود؛ به ويژه آنهايی كه پيشتر از اين به توفيق زيارت خانه خدا در عمره مفرده داشتهاند و برای يك بار هم كه شده تجربه ديدن ناودان طلايی را با ديدهای تر داشته باشند، واژه حج در اين ايام برايشان معنای ديگری خواهد داشت.
ارديبهشت امسال بود كه در بحبوحه اعزام كاروانهای عمره مفرده به مدينه منوره و مكه مكرمه، كاروانی از شهرستان كرج راهی سرزمين وحی شد تا روزها و لحظات ويژهای را در سفری خاص پشت سر بگذارد. در اين كاروان دلها آرام و قرار نداشت برای حضور در فضايی كه نفسهای پاك و مطهر پيامبران و اولياءالله هنوز پس از گذشت قرنها در آسمان اين شهر و ديار فضا را عطرآگين كرده است.
بيشترشان همراه با خانوادهاند؛ گاه در سالهای اوليه زندگی خود به سر میبرند و گاه در كنار همسر و همراه لحظهلحظههای زندگی خود مويی سپيد كردهاند و اينك در كنار فرزندانشان میروند تا به آرزوی ديرينهشان برسند. كودكان خردسال شايد نمیدانند در چه مسيری قدم گذاشتهاند، اما به تبعيت از پدر و مادر خود هيجان خاص خود را دارند و روی پای خود بند نمیشوند.
در ليست اين كاروان زوجی حضور داشتند كه همچون بسياری از همقطاران خود، برای اولين بار بود كه عازم عمره مفرده میشدند و همچون سايرين شوق وافری برای رسيدن به سرزمين وحی داشتند؛ اما قرار بود برای ديدن قبر منور رسول خدا(ص) و كعبه جانها از حريم دل ياری بگيرند. هرچند دخترشان آنها را همراهی میكرد تا هر چه ديدنی است ببيند و بگويد.
شايد سعادتی است برای اين زوجی كه 32 سال است بیچشم سر، فصلهای زندگی را يكی پس از ديگری ورق زدهاند و حال با چشم دل، فارق از ظواهر دنيوی رسيدهاند به فصل عاشقی در حريمی كه «چشمها را بايد بست؛ جور ديگر بايد ديد». حميد اميدوارینيا به همراه همسر خود، جميله اميدوارینيا و دخترشان شيرين راهی اين سفر شده است.
حميد اميدوارینيا به دعای مادر راهی اين سفر شده؛ دعايی كه 20 سال پيش مادری در حق فرزند خود كرده است. همسرش نيز به پاس همراهی 32 سالهاش، همسفر يار ديرين خود شده و فرزند؛ سالها چشم بينا و عصای راه پدر و مادر بوده و اينك راهی نو را در اوان جوانی تجربه خواهد كرد.
سفری پر از استرس و نگرانی آغاز شده بود اما وقتی آنها را بعد از ورود به مكه مكرمه و پس از انجام اعمال عمره در مراسم دعای كميل در محل هتل اقامتشان ديدم، بسيار آرام و سبكبال در كنار ديگر زائران نشسته بودند.
پدر میگويد «خيلی وقت است كه منتظرم؛ از وقتی كه جوانتر بودم. 20 سال پيش وقتی مادرم به حج تمتع آمده بود میگفت نابينايی را در حال طواف ديده و همانجا دعا كرده كه روزی من هم به اين سفر بيايم. بعد از اين صحبتها بود كه منتظر اين روز بودم. سال 87 برای سفر عمره ثبت نام كرديم و امسال توفيق دست داد كه همراه با همسر و دخترم به اين سفر اعزام شوم».
اميدوارینيا دو سال است كه بازنشسته شده و پيش از اين با داشتن مدرك كارشناسی زبان و ادبيات فارسی كارمند جهاد كشاورزی بوده است؛ همسرش خانهدار و فرزندش در مقطع فوق ليسانس در حال تحصيل است.
چشمانش را در 12 سالگی به دليل مشكلی كه در شبكيه چشمش به وجود آمده از دست داده است و همسرش نيز كه از ابتدا به كمبينايی مبتلا بوده، به ندرت بينايی خود را از دست داده بود. آنها در دوره تحصيل همديگر را ديده و پسنديده بودند.
«در يك محل درس میخوانديم؛ البته من يك سال جلوتر بودم و همين آشنايی باعث شد كه اوايل انقلاب با هم ازدواج كنيم و الان 32 سال از زندگی مشتركمان میگذرد. يك پسر 31 ساله و يك دختر 26 ساله داريم و ساكن كرج هستيم».
جمعه وارد مدينه شده بودند و سهشنبه لباس احرام بر تن كرده بودند و بعد از همه اعمال، مسير طی شده را مرور میكردند.
«خيلی استرس داشتيم؛ هر چند دخترمان میگفت مشكلی نيست اما به خاطر شلوغی و ازدحام جمعيت و شايد نديدن و حال و هوای مدينه و مكه وجودمان پر بود از استرس. اما به كمك دخترمان توانستيم اعمال را بهجا بياوريم و عبور كنيم».
مادر میگفت «به خوبی و با آرامش توانستيم وارد حرم شويم و طواف كنيم».
پدر همچنان خاطرات دو سه روز گذشته را مرور میكند: «در مسجدالنبی و هم در مسجد شجره و هر جا كه لازم به همراه بود، از ديگران كمك میگرفتيم و در ساير امور همچون طواف و سعی صفا و مروه همراه يكديگر بوديم و دخترمان در خدمت ما بوده است».
عصای دست پد و مادر؛ خادم زائران خانه خدا
گويا توفيقی داشته اين دختر كه هم به زيارت فراخوانده شده و هم خادم زائران خانه خدا شده؛ خادم ضيوفالرحمن.
اميدوارینيا میگفت نديدن يكی از دلايل استرس او و همسرش بوده، اما نمیتوان باور كرد، راهی اين سفر شد و هيچ نديد! «مسجدالنبی و روضه رضوان را احساس كردم؛ موقعی كه به من گفتند اينجا روضه رضوان است با تمام وجود سبزی آن فضا را حس كردم؛ در طواف نيز چنين حسی داشتم».
مادر هم میگويد «همه مردم را ديده است كه در مقابل آنها طواف میكردند».
بقيع نيز احساس خوبی داشتهاند؛ هر چند عدهای نگذاشتهاند كه بهخوبی، آنچنان كه میخواهند در اين محل به دعا و نيايش بپردازند. «حقيقتاً حس غربت در بقيع موج میزد و يك حس انزجار نسبت به كسانی كه مانع زيارت افراد میشدند».
در قبال زحماتی كه دختر برايشان كشيده بود، آنها كاری جز دعا نمیتوانستند برايش انجام دهند؛ مادر میگويد «كاری جز دعا برای خوشبختی و عاقبت به خيریاش از دستمان بر نمیآيد».
در اين سفر بهترين خبر برای آنها اين بود كه بشنوند، در همين لحظه مقابل خانه خدا قرار گرفتهايد. اين خبری بود كه دختر به آنها داده بود. سجده شكر اين سه نفر بعد از اين جمله ديدنی بود. پدر میگويد «وقتی دخترمان به ما گفت خانه خدا روبروی ماست همانجا سجده شكر كرديم و برايش دعا كرديم».
حالا نوبت دختر بود كه از آنچه در اين چند روزه سپری شده، بگويد. انتظار میرفت از سختیهای مسير بگويد، اما اولين جملهای كه به زبان آورد اين بود كه «اصلاً سخت نبود».
«فشردگی برنامهها خستگیهای خاص خود را دارد اما ذوق و شوق رسيدن به اين مكان و بودن در چنين فضايی خستگی را از تن دور میكند؛ اين انتظار به انسان انرژی میدهد كه مدام راه برود و ذكر بگويد. هر چند بعد از محرم شدن در مسجد شجره كمی خسته بودم اما واقعيت اين است كه داخل اتوبوس اصلاً نتوانستم چشمهای خود را روی هم بگذارم و مدام ذكر میگفتم و قرآن میخواندم. در عين خستگی يك شور و اشتياق خاصی باعث میشد كه نخواهم وقت را از دست بدهم. در طواف هم مشكلی پيش نيامد. من رفتم و به تنهايی طواف كردم و بعد از آن بار ديگر با خيال راحت پدر و مادر را برای طواف بردم و سعادتی شد كه يك طواف مستحبی انجام دهم».
عجيب خدا كمك می كند
«عجيب خدا كمك میكند و همه چيز را حل میكند و راه را برای رسيدن به مقصد باز میكند و اينجاست كه اعتماد به نفس وجود انسان را فرامیگيرد». اينها جملاتی بود كه دختر خانواده بعد از مرور خاطرات دو روز گذشته، زمانی كه پدر و مادر را برای طواف برده بود به زبانش جاری شد.
«وقتی میخواستم پدر و مادر را برای طواف ببرم به آنها گفتم هيچ مشكلی نيست و نگران نباشيد. اما آنها نگران بودند و استرس داشتند، اما همانطور كه گفتم طواف بدون هيچ مشكلی انجام شد و خدا همه چيز را جور كرد تا كارها به خوبی پيش برود».
با اين حساب فرزند اين خانواده بيش از همقطاریهای خود طواف كرده بود كه اين توفيق را برای خود سعادتی میدانست.
«روزی كه از مدينه به سمت مسجد شجره حركت كرديم، پدر نگران بود كه وقت كمی را برای زيارت اختصاص داديم. من به ايشان گفتم برعكس، بيشتر از خيلی افراد زيارت كرديم. در مدتی كه در مدينه حضور داشتيم با خيال راحت زيارت كرديم و نماز خوانديم و در همه نمازهای جماعت مسجدالنبی شركت كرديم، در حالیكه شايد خيلیها نرسيدند برای وداع به زيارت بروند و برای آمدن به مكه مهيا شوند. برخی مريض شدند و نتوانستند با طيب خاطر و با فراغ بال زيارت كنند. اما ما در مسجدالنبی حضور يافتيم، در اوقات مختلف نماز خوانديم و زيارت كرديم. اتفاقات و همزمانیهايی برای رفتن به زيارت پيش میآمد كه هيچ تعريف و منطقی نمیشد برايش تعريف كرد».
وی از اولين لحظات حضورش در مقابل خانه خدا میگويد «برای من جالب بود كه اولين چيزی كه بعد از ديدن خانه خدا به ذهنم آمد بخشش گناهان و سلامتی خانواده و موفقيت و خوشبختی آنها بود. وقتی در سجده شكر «الهی العفو» را گفتم احساس سبكی به من دست داد؛ انگار تخته سياه درونم با اين جمله و در يك لحظه پاك شد و وزنه سنگينی از روی دوشم برداشته شد. دوباره همه چيز سفيد شد؛ سبك شدم. اينها همه حسی بود كه تنها در آن لحظه میشد تجربه كرد».
پدر اتفاقات جديدی از مدينه به ياد میآورد. جايی كه چند نفر از دانشجويان او را تا روضه رضوان همراهی كرده بودند و او توانسته بود به راحتی در جایجای مسجدالنبی به زيارت مشغول شود. «در مسجدالنبی كه نمیشد با هم باشيم، تنها بودن برايم بسيار سخت بود، نزديك درب ورودی بخش آقايان كه شديم، دخترمان آقايی را صدا زد و از او خواست كه من را همراهی كند و من با او به داخل رفتم و زيارت كردم و نماز خواندم. بعد از اين با آنها آشنا شدم. او يكی از دانشجويانی بود كه همراه با كاروان دانشجويی به عمره آمده بود و در مدتزمانی كه در مدينه بوديم از من خواست تا هر وقت میخواهم به مسجدالنبی بروم با او تماس بگيرم تا همراهیام كند. ساعت 12ونيم شب قرار گذاشتيم كه مقابل درب ورودی مسجدالنبی همديگر را ببينيم اما منصرف شدم و با او تماس گرفتم و گفتم نمیتوانم به مسجد بروم و اين كار برايم سخت است؛ آنها نپذيرفتند و برای اينكه من را از تصميمم منصرف كنند به محل اقامت من آمدند و من را تا مسجد همراهی كردند و من آن شب توانستم در روضه رضوان حضور پيدا كنم و به راحتی در اين محل زيارت كنم و نماز بخوانم. اتفاق آن شب برايم جالب بود كه چطور آن دانشجو به حرفهای من توجه نكرد و آن وقت شب به دنبال من آمد و من توانستم در آن نقطه خاص قدم بگذارم».
خانه خدا را جای 3 نفر ديدم
ديدن كعبه حال و هوای ويژهای دارد و ديدن كعبه جای سه نفر اين اتفاق را ويژهتر میكند. تجربه زيبايی كه حتی به ياد آوردن آن لبخندی همراه با اشك شوق را به چهره اين سه نفر به ارمغان میآورد. پدر میگويد «ما به وصفها و تصويرسازیهای دخترمان عادت كرديم؛ همه جا با هم هستيم و هر جا میرسيم وضعيت و محيط را برای ما توصيف میكند، حتی وقتی رانندگی میكند. به قول خودش هم حواسش به جاده است و هم به آدرس».
حضور آنها در مكه مكرمه مصادف شده بود با اواخر ماه جمادیالثانی و آغاز ماه رجبالمرجب و اين امر برای آنها اين فرصت را فراهم كرده بود تا عمره رجبيه را نيز بهجا بياورند؛ عمرهای كه طبق روايات افضل عمرههاست. اما پدر خانواده تصميم گرفته بود دختر به نمايندگی از پدر و مادر عمره رجب را به جا بياورد و به تنهايی اعمال را انجام دهد. اميدوارینيا میگويد «شايد حقش باشد يك بار هم به تنهايی به زيارت برود. اين را خودم از دخترم خواستم؛ چرا كه احساس میكنم هر انسانی نياز دارد زمانی را برای خود اختصاص دهد؛ مخصوصاً در چنين سفرهايی از لحظات خود استفاده كند و بهتنهايی نيز لذت زيارت را بچشد. اصرار دارم عمره مجدد را در ماه رجب به تنهايی انجام دهد».
دختر كه گويا پيش از اين نيز تلاش كرده پدر و مادر را برای رفتن به عمره مجدد مجاب كند، میگويد «مشكلی نيست و میشود بار ديگر سه نفری اعمال را به جا بياوريم و هنوز منتظرم تصميم پدر عوض شود». وی ادامه میدهد «اينگونه سفرها با خانواده لذت بيشتری دارد و حس ديگری به همراه دارد؛ حرف میزنيم، تنها نيستيم و حسمان را برای هم بازگو میكنيم». با اين حال دختر بدون پدر و مادر عمره ماه مبارك رجب را به جای آورد و راهی مسجد شجره شد.
وقتی از احرام خارج شد، از او در مورد حال و هوای اين سفر پرسيدم. گفت: خيلی احساس تنهايی كردم؛ اگر پدر و مادر هم در كنارم بودند، اين سفر حال و هوای ديگری داشت؛ مخصوصاً در اينجا كه فضای خاصی حاكم است يك دفعه از خانواده جداشدن، سخت بود.
آنها به خريد هم رفتند. برای پسری كه قرار بود با آنها بيايد اما نشد؛ برای عروسشان و برای نوهای كه به تازگی به جمع آنها پيوسته و جمعشان را 6 نفره كرده است. در زمان كمی كه برای خريد اختصاص داده بودند، وسواس خاصی برای انتخاب سوغات داشتند. مادر با وسواس اجناس را بررسی میكند و سعی دارد يادگاری خوب و مناسبی را تهيه كند. خريدشان پربار و سنگين نيست. وسايل را كه نگاه میكنند از آنها در مورد كيفيت آنها و تفاوتشان با اجناسی كه در داخل ايران رايج است میپرسم. مادر میگويد «تفاوت زيادی را نمیتوان ديد. قيمتها نيز در برخی موارد بيشتر از قيمت اجناس داخلی است در حالیكه كيفيتشان يكی است».
هر سفر آغازی دارد و پايانی؛ اما اين سفر بیپايان است. سفری كه نه آمدنش دست فرد است و رفتنش. ياد مريضی افتادم كه اوايل همين امسال آمده بود برای زيارت خانه خدا و قرار بود يك هفتهای برگردد. اما قلبش كاری كرد كه يك ماه در كنار بهترين نقطه زمين مجاور شود. هر چند بيماری قلبیاش دردسرهايی برای او داشت اما نشان داد رسم ديگری در اين ضيافت نهفته است.
اميدوارینيا به همراه همسر و دخترش نيز مدتزمان سفرشان خاتمه يافته اما به نظر میرسد آنها برنامه ديگری برای استفاده از كولهبار اين سفر دارند تا اين سفر همچنان ادامه داشته باشد.
«ما به اين سفر آمديم، اما اينكه تا چه حد توانستيم برای خود كولهباری تهيه كنيم و باری برای دنيا و آخرتمان ببنديم، بعداً مشخص میشود. الان كه فكر میكنيم، نتايج و محصولات خوبی را برداشتهايم و اميدواريم تصميماتی كه گرفتهايم را در زندگی روزمره خود اجرا كنيم. دخترم میگفت اين سفر تولد دوبارهای است. هر چند ما به حج تمتع نيامديم اما همانطور كه زيارت امام رضا (ع) در ايران حج فقراست، اين سفر نيز برای ما نوعی تمتع محسوب میشود. اميدواريم به قرارهايمان پايبند بمانيم.
«دستش درد نكند»؛ اين جملهای بود كه پدر در پاسخ به زحمات دختر در طول اين چند روز میگويد و ادامه میدهد «از دخترم تشكر میكنم و جز اين نمیتوانم جمله ديگری به كار ببرم». اما من ماندهام كداميك بايد از ديگری تشكر كنند.
دختر عصای سپيدی برای پدر و مادر شده بود و آنسوی ماجرا پدر و مادر وسيلهای شده بودند تا دختر بارها و بارها همچون پروانهای گرد كعبه دلها بگردد.