|
امروز ميهمان خان نعمت رضویاند و من توفيق همراهیشان را دارم. نام بيماریشان را شنيدهام؛PKU، اما از جزئياتش وقتی با خبر میشوم كه مداح اين مصرع را میخواند و نوای فرود قطرات اشك سر داده میشود، يك شب به مسلخ خونم كشيد و رفت.
میگويند بيمار نيستند. تالاسمی مزمن يا همان كمخونی شديد را موهبت الهی میدانند برای اينكه ميهمان خاص شاه غريبان شوند، سالی يك بار، نزديك تولد آقا، میآيند و شكر میكنند كه مثل همه آدمهای ديگر نيستند و بيمارند.
قدمها را آرامآرام برمیدارند. گوشهای را انتخاب میكنند و مینشينند به انتظار. فضای رواق دارالكرامه، گوشه صحن انقلاب اسلامی سنگينی میكند از دلهای خستهای كه تمامی اميدشان مثلثی است كه يك گوشهاش روضه منوره و گوشه ديگرش پنجره فولاد است و به صفای آب سقاخانه ختم میشود.
مراسم آغاز میشود، تصاوير دانشآموزانی پخش میشود كه برای نخستينبار به زيارت ديار غريب غريبپرور میآيند؛ يكی در ابتدای ورودی از خادم میخواهد تا كتش را به او بدهد. تبركی میجويد و آرام میگيرد. ديگری مثل مرغك زاری است كه از دامن مادرش جدا شده و به دام دانهای شيرين افتاده؛ اشك از چشمانش جدا نمیشود.
لابهلای تصاوير، صدايی آشنا پخش میشود و اشكها با آن میآميزد «لايق وصل تو كه من نيستم...» به اين مصراع كه میرسد زانوها به بغل میآيند. چشم میچرخانم، دستها گره خوردهاند جلو صورتها و شدهاند كشكولی برای اشكهای دلتنگی. گاهی انگشتی از گره باز میشود و زير چشمی میآيد و مسيری را میپيمايد و دوباره میآسايد.
مجری شروع میكند و از كسانی میگويد كه میخواستند در اين روزها و شبها به بهترين جای ايران بيايند و نتوانستند. از ميهمانان میخواهد تا برای آنها دعا كنند. كلام بزرگی در گوشم زنگ میخورَد كه میگفت «اينجا كه میآيی بدان آقا علیبنموسی الرضا(ع) جلو درب نشسته و ميهمانانش را تكريم میكند، قدر خودت را بدان و فراموش نكن برای كسانی كه دورند دعا كنی».
مراسم با اجرای گروه تواشيح ادامه میيابد. از «يا غريبالغربا» شروع میكنند و با «يا طبيبالكربا» تمام. درست مثل ميهمانانی كه گاهی در خانه خود غريباند و به اين ديار كه میآيند تمام دردهاشان التيام میبيند. اين قصه از گريه و شيون خفيفی پيداست كه همراه با تواشيح نجوا میشود و در رواق میپيچد. كمكم سرها روی شانههای همديگر میرود. در اوج دردهای خود خوشحالند.
مداح كه مدح خود را از سرمیگيرد توجهم به كودكی جلب میشود. چادر مادرش را از صورت او بالا میزند و روی سر خود میكشد و وقتی بيرون میآيد به پهنای صورتش اشك میبارد.
اينجا همه چيز در اوج و فرود است. دلهايی كه با تصوير پرواز كبوتری پر میكشند و به عرش میروند و دردهايی كه در زمين اين حريم فرومیروند. بين ميهمانان میگردم تا همزبانی پيدا كنم و با چند كلمهای ميهمان حال و هوای زيبايش شوم.
در جستجويم به دختر جوانی برمیخورم كه روسری آبی رنگ پوشيده و چشمهای بارانی آسمانیاش كرده است. قبول میكند تا حرفهايش را بشنويم. بيماريش را معرفی میكند «بيماری ما تالاسمی ماژور يا همان كمخونی مزمن است. ما بهصورت ژنتيكی اين بيماری را از پدر و مادرمان گرفتيم كه هر دو ناقلش هستند».
| گوشهای نشسته و همراه با جمع دستانش رو به آسمان بلند است. نشانش كردم و دعوتم را برای همكلام شدن لبيك گفت. 25 سال دارد و گرافيك خوانده است. از ۱6 سالگی با اين بيماری درگير است. میگويد ماهی 80 بار بايد خون تزريق كند. اينطور ادامه میدهد «هر سال برای اين مراسم دعوت میشوم. وقتی به اينجا میآيم میفهمم دلهای خيلی از افراد از دورترين نقاط در آسمان اين صحن و سرا پرواز میكند» |
با اينكه چند بار در حرفهايش به تأكيد میگويد كه اين بيماری از ابتدای عمر جز درد و رنج و سختی برايش ارمغان ديگری نداشته اما باز هم از وضعيتش راضی است و دليل اين رضايت را چنين توضيح میدهد «خيلی خوشحالم از اينكه بزرگترين هديه اين بيماری برايم دعوت به صحن و سرای حضرت است». صدايش با لرزه خفيفی همراه میشود «افتخار میكنم كه آقا ما را به واسطه خاص بودنمان انتخاب كرده و طلبيده است تا هر سال بياييم و ولادتشان را تبريك بگوييم. حس خوبی است كه بدانی ايشان رهايت نكردهاند. از ايشان میخواهم تا همه بيمارهای دنيا را شفا دهند. هيچكس در هيچكجای دنيا نباشد كه درد داشته باشد».
حلقهای را در انگشتش میبينم. میخندد و میگويد 10 ماه است كه عقد كردهاند و همسرش هم تالاسمی دارد. ادامه میدهد «در حرم حضرت همه چيز كوچك است و با عظمت اينجا قابل قياس نيست. به حدی كه يادم میرود چه مشكلاتی دارم. بيشتر التماس دعاهای ديگران به ذهنم میآيد. صدای نقارهخانه را كه میشنوم آرامش خاصی دلم را تسخير میكند. فقط از امام رضا(ع) عاجزانه درخواست میكنم هوايم را داشته باشند و كمكم كنند تا از راهشان جدا نشوم. به همدردهای خودم توصيه میكنم صبر داشته باشند».
از بين خانوادههای حاضر در اين رواق تنها يك مادر حاضر میشود از دردهای خود و فرزندش برايم بگويد. رويش را گرفته و به سختی راه میرود. خودش را با فرزندش معرفی میكند «دخترم 27 سال دارد و خودم بيش از نيم قرن سن دارم. پسری داشتم كه در شش سالگی از دستش دادم. از امام رضا(ع) فرج امام زمان(عج) و بعدش هم شفای دخترم را میخواهم». اينها را تندتند میگويد و به آغوشم میآيد و گريه میكند. اشكهايش تداوم میيابد. میپرسم در اين فضای نورانی و مقدس از آقا چه میخواهد و او میگويد «وقتی به حرم میآيم از امام رضا(ع) میخواهم همه بيمارها را شفا دهند و خانوادهها را از سختی رهايی دهند. نمیدانيد چقدر سخت است وقتی فرزندت نااميد باشد. شب تا صبح بالای سرش باشی و ببينی از سوزن تزريق خون در بدنش عذاب میكشد». هقهق میزند و با دعايی رو به گنبد حضرت دستم را رها میكند و میرود.
گوشهای نشسته و همراه با جمع دستانش رو به آسمان بلند است. نشانش كردم و دعوتم را برای همكلام شدن لبيك گفت. 25 سال دارد و گرافيك خوانده است. از ۱6 سالگی با اين بيماری درگير است. میگويد ماهی 80 بار بايد خون تزريق كند. اينطور ادامه میدهد «هر سال برای اين مراسم دعوت میشوم. وقتی به اينجا میآيم میفهمم دلهای خيلی از افراد از دورترين نقاط در آسمان اين صحن و سرا پرواز میكند».
از او میپرسم در اين مكان مقدس به بيماریاش چهطور نگاه میكند و او با حرفهايش تلنگری را به افكارم وارد میكند: «من در حرم آقا امام رضا(ع) اصلا فكر نمیكنم بيمارم. وقتی میآيم از يادم میرود كه چه میخواستم از ايشان. اينجا كه میآيی احساس میكنی فقط خودت هستی و اين بزرگ كه از اوليای الهی است. هرچه بين ما و ايشان میگذرد تنها با نگاه جريان میيابد و برای كسی هم فاش نمیشود. از امام رضا(ع) میخواهم شفاعتم را بكنند تا اگرچه در اين دنيا سختی و عذاب فراوانی را تحمل میكنم، در آن دنيا زندگی خوبی داشته باشم».
از شفا كه حرف میزند، چشمهايش بارانی میشود. میگويد «میدانم بالاخره روزی آب سقاخانه همين صحن شفايم میدهد. به غير از اين آب، هر نوشيدنی ديگری سنگينم میكند».
از جمع جدا میشوم. نزديك اذان است. مداح دعا میكند و من را بين رفتن و ماندن مردد. احساس میكنم در بين بيماران مبتلا به كمخونی به مسلخی از خون كشيده شدهام. نشستهام و نگاه میكنم كه دستهدسته راهی ميهمانسرای حضرت رضا(ع) میشوند و زير لب زمزمه میكنند «در اين حرم گل بیعيب میخرند اما/ مرا تو با همه عيبها پذيرفتی».