|
به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، روز گذشته، 23 شهريورماه، جمعی از رسانهنگاران اين خبرگزاری برای ديدار با خانواده جانباز محمدمراد قادری به منزل وی واقع در خيابان هنگام رفتند.
گوشهای ايستاده بود و ما را نگاه میكرد. با بغضهای كودكانهاش سعی میكرد همه چيز را به ما بفهماند. وقتی پدرش از مشكلات معيشتی و جسمانیاش میگفت، گوشه روسری كوچكش را با دستانش گرفته بود و بازی میكرد و با چشمانی سرخ و اشكآلود، فقط گوش میكرد. آری فقط میشنيد حرفای پدری را كه تركشهای دوران جنگ امانش را بريدهاند.
عكسهای اين ديدار را در اينجا ببنيد.
وقتی پدرش گفت «مستأجريم و يك ماه ديگر قراردادمان تمام میشود»، انگار میخواست داد بكشد و بگويد حق ما اين نيست. حق مائی كه پدرمان برای دفاع از ناموس و وطنش در 18 سالگی به جبههها رفته و از 9 جا مجروح شده و اكنون حتی نمیتواند بر روی پاهايش بايستد اين نيست كه صاحب خانه بيرونمان كند.
فرا رسيدن هفته دفاع مقدس را بهانهای قرار داديم تا به ديدار كسانی برويم كه سالها پيش بدون هيچ ادعايی خانه و كاشانه خود را رها كرده و به جبهههای جنگ رفتند تا نكند دشمن يك وجب از خاك كشور را اشغال كند.
بیوگرافی محمدمراد قادری
محمدمراد قادری در سال 1345 در روستايی اطراف تويسركان همدان به دنيا آمده بود. خودش میگفت در بحبوحهای كه همه از سربازی فراری بودند، در سن 18 سالگی با اشتياق كامل كولهبارش را بسته و به جبهه رفته بود. از سوی لشكر 64 اروميه به طرف مرز حاج عمران حركت كرده و در ارتفاعات كوهستانی اين منطقه به دفاع از كشور پرداخته بود.
تركش گلولههای خمپاره بدنش را از 9 جا هدف قرار داده بود. میگفت بعد از يك ماه بستری شدن در بيمارستان 501 ارتش تهران، مجدداً به سوی خط مقدم رفتم.
نحوه جانبازی
بعد از مدتی نبرد با بعثیها و ضدانقلاب، با دوستم مرخصی ساعتی گرفتيم تا كمی فارغ از جبهه و جنگ، با همرزمانمان دور هم باشيم. رفتيم داخل شهر و موقع برگشتن بود كه بر اثر برخورد موشك، دچار موج گرفتگی شده و به همراه دوستم كه او هم از ناحيه چشم مجروح شده بود، به بيمارستان منتقل شديم. ميزان جانبازيم 35 درصد اعلام شد، ولی بعدها بعد از بررسی كميسيون، بنياد شهيد و امور ايثارگران جانبازيم را 25 درصد اعلام كرد.
با قامتی خميده داشت با ما صحبت میكرد؛ در حالی كه چوب دستیاش كنارش بود، از دوران جبهه و جنگ میگفت. در توصيف محل خدمتش، تأكيدش بر سرمايی بود كه كمتر كسی میتواند دوامش را بياورد.
ترسیم فضای جبههها
قادری گفت: بيشتر مواقع غذايی برای خوردن نداشتيم. يخها را آب كرده و مینوشيديم. وقتی هم آذوقه میآمد، آن را زير برفها پنهان میكرديم تا هفتههای بعد نيز از آن استفاده كنيم. منطقه كوهستانی بود و صعبالعبور. نوبتی بايد در ارتفاعات پست میداديم تا دشمن بعثی به سرش نزند كه وارد خاكمان شود. برخی از بچهها موقع پست دادن از روی ارتفاعات میافتادند و به دره سقوط میكردند و بازگرداندنشان بسيار دشوار بود. با اين وجود خمپارهها و بمبهای دشمن امانمان را میبريد. میگفت بسياری از همرزمانم شهيد شدند و خودم شاهد تكهتكه شدن بدنشان بودم.
وقتی پرسيديم چرا به جبهه رفتيد، مگر اجباری در كار بود و آيا اكنون پشيمان نيستيد؟ پاسخ داد: برای دفاع از ناموسم، وطنم، خاكم و از اسلام رفتم. مگر میشد اجازه دهيم كه دشمن حتی يك وجب از خاكمان را به چنگ آورد. به هيچ وجه پشيمان نيستم، اما گله دارم از كسانی كه به جانبازان و خانوادههای شهدا توهين میكنند.
رو به عكس برادر زن شهيدش كرد و گفت: رسول تيموری 18 سالش و بهترين رفيقم بود. با هم رفتيم جبهه و دوشادوش هم جنگيديم. با وجود اينكه خدمتش تمام شده و تسويهاش را گرفته بود، به جای دوستش كه متأهل بود، پست میداد. در يكی از اين پست دادنها مجروح و به پشت خط منتقل شد و در نهايت به ديدار معبودش شتافت.
مشکلاتی که جانباز قادری با آنان دست و پنجه نرم میکند
رسيديم به سخن گفتن از مشكلاتش. پرسيديم آيا در زندگی روزمرهات مشكلی داری؟ آيا از سوی نهادهای ذيربط به مشكلاتتان رسيدگی میشود؟ با بغضی مردانه و سرشار از گلايه، گفت: خانه ندارم و مستأجرم و يك ماه ديگر بايد خانهام را تخليه كنم. به خاطر عوارض ناشی از تركش و موج انفجار، توان كار كردن ندارم. بيماریهای جسمانی و روحی امانم را بريده، ولی نمیتوانم داروهايم را تهيه كنم. پسر 24 سالهام شغلی ندارد. همسرم بيرون و در خانه ديگران كار میكند تا دستمان مقابل صاحبخانه خالی نباشد. باز هم بگويم ...؟
نمیدانستيم چه بگوييم. شرممان میآمد بپرسيم شغل همسرتان چيست. دختر 12 سالهاش نيز گوشهای ايستاده و با بغضهای كودكانهاش به حرفهايمان گوش میكرد. وقتی دوربينمان به سمتش میچرخيد، از شرم و خجالت معصومانهاش كه خود هزاران حرف نگفته را در پی داشت، سرش را پائين میانداخت و هيچ به زبان نمیآورد.
قادری میگفت وقتی مشكلاتم را با بنياد در ميان میگذارم، میگويند به ما ربطی ندارد میخواستی نروی جبهه!!!
گفتيم در آخر، سخنی و صحبتی با كسانی كه حرفهايت را میشنوند داری؟ گفت: برای خانواده شهيد و ايثارگر عيب است كه اعتراض كند و برای نظام اسلامی نيز درست نيست كه جانبازان و خانوادههايی كه فرزندانش را در راه حفظ كيان ايران اسلامی فدا كردهاند، حرف از نداری و نيازمندی بزنند.