کد خبر: 1288650
تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۵
همنشينی با فاتحان جنگ/3

شهيدی كه رضايت مادر؛ توشه آخرتش بود/ يوسفی كه بوی پيراهنش بعد از 11 سال به مشام رسيد

روز گذشته به ديدار خانواده شهيد يوسف الياسی رفتيم؛ شهيدی كه پس از 11 سال به آغوش خانواده بازگردانده شد؛ ميان صحبت‌های برادر شهيد، زمزمه‌های مادری شنيده می‌شد كه دل سنگ را نيز آب می‌كرد، مادری كه می‌گفت «ازش راضی‌ام.»

به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، روز گذشته، 24 شهريورماه، جمعی از رسانه‌نگاران اين خبرگزاری برای ديدار با خانواده شهيد يوسف الياسی به منزل وی واقع در خيابان شميران‌نو رفتند.

می‌گفتند 17 سال بيشتر نداشت كه همه چيز را گذاشت و به جبهه رفت. متولد سال 1345 در شهر تويسركان همدان بود. دو، سه سالی از فوت پدرش می‌گذشت و يوسف با برادر بزرگترش، تأمين مخارج خانواده را به دوش گرفته بودند. هم درس می‌خواند و هم كار می‌كرد تا محتاج بنده‌های خدا نباشد.
ديدار با خانواده شهيد الياسی را اينجا ببنيد.

با خود فكر می‌كردم چگونه می‌شود در 17 سالگی هم درس خواند، هم كار كرد و موقعی كه كشور به وجودت نياز دارد، آماده جانفشانی بود. شايد كسی نتواند اين معادلات را واكاوی كند كه می‌توان بزرگمردی كوچك بود كه يك خانواده به وجودت افتخار كنند؛ چه در زمان حيات و چه بعد از مرگ.

17 سال بيشتر نداشت كه همه چيز را گذاشت و به جبهه رفت

باز هم رفتيم به خانه يكی از شهدای دوران دفاع مقدس. از بدو ورود حس غريبی داشتيم. نامش يوسف بود و پنجمين فرزند خانواده. مادرش ما را كه ديد، بغض گلويش را فشرد. انگار تجلی يوسفش بوديم. برادرش ما به داخل خانه‌ای راهنمايی كرد كه برادر ديگرش به استقبال‌مان ايستاده بود.

به مادرش گفتيم يوسفت را برايمان توصيف كن. با چشمانی اشك‌آلود گفت: «نمی‌توانم، آخر حواس درست و حسابی ندارم.» برادر بزرگتر كه ظاهراً حكم پدر خانواده را داشت، تقبل زحمت كرد و از يوسف الياسی برايمان گفت.

داشت نوجوانی را برايمان به تصوير می‌كشيد كه به جای بازی در كوچه و خيابان با هم‌سن و سالانش، در مغازه برادر به كارهای يدی مشغول بود. احمدعلی ـ همان برادر بزرگتر ـ می‌گفت: «يوسف، درسش را هم خوب می‌خواند و بعد از مدرسه، تو مغازه نجاری هم كار می‌كرد تا هم كمك خرجی خانواده باشد و هم حرفه‌ای برای خود بياموزد.»

همه از يوسف راضی بودند

احمدعلی ادامه می‌دهد: «يوسف اهل مسجد بود. بسيج محله هم می‌رفت. همسايه‌ها خيلی از يوسف راضی بودند. پسر سر به زيری بود كه هميشه احترام بزرگتر از خودش را نگه می‌داشت. زمانی كه پدرمان در سال 60 بر اثر سانحه تصادف فوت كرد، يوسف 14 ساله بود. شب‌ها به مسجد می‌رفت و نهايتاًً تصميم گرفت با پايگاه همان مسجد به جبهه برود.

سال 63 اعزام شد و دو، سه باری هم آمد مرخصی. دفعه آخر شور و حال عجيبی داشت. انگار به او الهام شده بود كه قرار است به ديدار معبودش بشتابد. گفتم نبايد بروی جبهه. ديگر بس است به درس و مدرسه‌ات برس.

 برادر شهيد الياسی:
بردارمان بااهدای خون خود، دينش را به اسلام و ايران ادا كرد. نمی‌خواهم اعتراض يا گلايه‌ای كنم اما حق مادر شهيد نيست كه سرپناهی برای خود نداشته باشد. تا كنون كوچك‌ترين رسيدگی به ما نشده است. مادر و سه برادرم در خانه‌ای كه متعلق به من است زندگی می‌كنند

با همان چهره مردانه‌اش و بدون هيچ تعارفی رو به من كرد و گفت: اگر نزاری برم جبهه می‌گم اينها ضدانقلاب هستند!!!

اين را گفت و رفت و ديگر يوسف را نديديم. قبل از عمليات خيبر، نامه‌ای نوشت و گفت: شرمنده‌ام كه تركتان كردم؛ اما امام(ره) دستور داده و نمی‌توانم فرمايش امامم را اجابت نكنم. ممكن است ديگر نتوانم ببينمتان.

يازده سال چشم انتظاری برای شنيدن خبری از يوسف

بعد از عمليات خيبر در طلائيه بود كه آمدند و گفتند يوسفتان رفت. همرزمانش می‌گفتند شهيد شده است، ولی مطمئن نبودند. گفتند يكی از همرزمانش گلوله خوردن يوسف را ديده است. با مادر به در خانه همرزمش رفتيم و او گفت كه ديدم يوسف مورد اصابت گلوله دوشكا قرار گرفت، اما هوا تاريك بود و عمليات حساس و نتوانستيم از يوسف خبر بگيريم.

مادرم قبول نكرد كه نوجوانش شهيد شده است. گفت همانند ايوب(ص) به انتظار يوسفم می‌نشينم تا خبری بيايد.

11 سال گذشت و يوسفمان نيامد. تا اينكه سال 74 اولين گروه از شهدای مفقودالاثری كه به كشور آمدند، بوی يوسف مارا نيز آوردند.»

احمدعلی می‌گفت تنها پلاكش آمد و دفترچه يادداشتش. پيكرش را تشييع كرده و در قطعه 50 بهشت زهرا(س) به خاك سپرديم تا هم او آرام‌ گيرد، هم دل مادری كه بيش از يك دهه چشم انتظار فرزندش بود.

ميان سخنان برادر بزرگش، زمزمه‌ای شنيده می‌شد. ناله‌های آرام مادری بود كه شايد هنوز هم باورش نمی‌شد دلبندش را از دست داده است. مادر آرام می‌گفت كه «ازش راضی‌ام» و اين جمله را شايد ده‌ها بار تكرار می‌كرد. آری اين است خصلت مردان آسمانی كه هم خدا از آنان راضی است و هم خلق‌الله.

گفتيم از ساير ويژگی‌های يوسف بگوئيد. احمدعلی گفت: «ما شش برادر بوديم كه يوسفمان را از دست داديم و اكنون پنج نفر مانده‌ايم. يوسف با همه ما فرق داشت. نهايت احترام را برای مادرمان و به طور كلی به بزرگترها قائل می‌شد. خيلی خوش‌خلق، خوش‌رو و با وقار بود. با اينكه سن كمی داشت، ولی بسيار شجاع و نترس بود. با وجود هيكل نسبتاً درشتش، بسيار باادب و سر به زير بود.»

ويژگی‌های شهيد الياسی

رسيديم به مشكلاتی كه خانواده الياسی با آن دست به گريبان است. احمدعلی می‌گفت كه ما در راه انقلاب و اسلام، پدر و برادرمان را تقديم كرديم. پدرم در حوادث انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهيد بهشتی با ماشين برادران سپاهی كه در حال مأموريت بودند، تصادف و در جا فوت كرد. با وجود اينكه فرد خاطی در زندان بود، مارضايت داده و وی را از زندان آزاد كرديم؛ چرا كه پدرمان نيز خادم مردم و اسلام بود و عمرش را در اين راه صرف كرده بود.

بردارمان نيز با اهدای خون خود، دينش را به اسلام و ايران ادا كرد. نمی‌خواهم اعتراض يا گلايه‌ای كنم، اما حق مادر شهيد نيست كه سرپناهی برای خود نداشته باشد. تاكنون كوچك‌ترين رسيدگی به ما نشده است. مادر و سه برادرم در خانه‌ای كه متعلق به من است زندگی می‌كنند.

احمدعلی از خواهر بيمارشان گفت. شايد غرور مردانه‌اش نمی‌گذاشت گريه كند، ولی معلوم بود كه دلش پُر است از حرف‌های نگفته.

داشت از خواهری می‌گفت كه بيماری ام‌.اس آنقدر ضعيفش كرد كه نهايتاً از پا در آمد. احمدعلی می‌گفت وقتی خواهرشان در بيمارستان بستری بود، هزينه‌های درمانش را نداشتند.

وی ادامه داد: خواهرمان در بيمارستان ناجا فوت كرد و ما برای تحويل جنازه‌اش رفتيم، ولی مسئولان بيمارستان هزينه‌هايش را شش ميليون اعلام كردند و گفتند تا تسويه نكنيم، جنازه را به ما نمی‌دهند.

به هر دری زديم. آبروی يك خانواده شهيد در خطر بود. كوچك‌ترين كمكی از سوی ارگان‌های ذيربط به يك خانواده شهيد نشد. با قرض از ديگران توانستيم جنازه خواهرمان را از بيمارستان تحويل بگيريم، البته هنوز هم 500 هزار تومان به بيمارستان بدهكاريم.

مادرش می‌گريست و لب باز نمی‌كرد. يوسفش را عراقی‌ها گرفته بودند و دخترش را نداری.

گفتيم مادر سخنی نداری بگويی، گفت: هر چه از يوسف به ياد دارم، خاطره‌های خوب است. پسر خيلی خوبی بود. دلم برايش تنگ می‌شود. هر هفته پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها به سر مزارش می‌روم. نمی‌توانم طاقت بياورم و به ديدارش نروم.

captcha