کد خبر: 1293820
تاریخ انتشار : ۰۳ مهر ۱۳۹۲ - ۱۳:۵۱

به من گفتند با m1 هواپيما را بزنم

صبح روز يكم مهرماه هواپيماهای عراقی شروع به بمباران كردند و ما به جای مدرسه به مسجد رفتيم؛ يك m1 به من دادند و گفتند به پشت‌بام برو و اگر هواپيماها بازگشتند، آنها را بزن!



به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، آئين رونمايی از كتاب «يازده» شامل خاطرات احمد چلداوی از اسارت در زندان تكريت عراق، امروز چهارشنبه، 3 مهرماه در محل كتابخانه و مركز اسناد دانشگاه تهران برگزار شد.


در اين مراسم احمد چلداوی، نويسنده اثر كه به نگارش خاطرات خود از دوران دفاع مقدس و چهار سال اسارت در اين كتاب پرداخته است، به ايراد سخن پرداخت و با اشاره به روز آغاز جنگ تحميلی، اظهار كرد: ساعت هشت روز يكم مهرماه در حال آماده شدن برای رفتن به كلاس اول نظری بودم كه به تازگی در رشته برق در سال اول آن قبول شده بودم كه ناگهان هواپيماهای عراقی شروع به بمباران كردند و ساعتی بعد، راديو تعطيلی مدارس را اعلام كرد؛ در طول دوران تحصيلی‌ام اين اولين باری بود كه از شنيدن تعطيلی مدرسه ناراحت می‌شدم.


اولين باری كه از شنيدن تعطيلی مدرسه ناراحت شدم


وی ادامه داد: آن روز به مدرسه نرفتم و به جای آن به مسجد رفتم كه مورد اصابت بمب‌های عراقی قرار گرفته بود و پنج نفر در آن حمله به شهادت رسيده بودند. در ميان تجمع جوانان در مسجد، شخصی پرسيد كه چه كسی می‌تواند با سلاح m1 كار كند و من كه علاقه بسياری به كارهای فنی داشتم و وسايل خانه هيچگاه از دست من آسوده نبودند، اعلام آمادگی كردم. آن شخص گفت به پشت‌بام برو و اگر هواپيماها بازگشتند، آنها را بزن!


چلداوی گفت: به پشت‌بام مسجد رفتم، ولی هر چه كردم خشاب را نتوانستم در جايش قرار دهم. در همين اثنی، هواپيمای عراقی آمد و دوباره بازگشت. آن شخص دوباره پييش من آمد و با عصبانيت پرسيد: «چرا نزديش؟» كه من پاسخ دادم نمی‌توانم خشاب را در جای خودش قرار دهم. آن روز او به من شيوه كار با m1 را تلقين كرد و مدتی بعد، پس از يكی از عمليا‌ت‌ها، من تلقين او را در قبر خواندم و نام او شهيد محمدی بود.


اين استاد دانشگاه علم و صنعت ادامه داد: سال 62 در منطقه «شرهانی» تعدادی شهيد ميان ما و عراقی‌ها كه فاصله‌ای نزديك به 50 متر با هم داشتيم، مانده بود. شب‌ها بوی عطری از اين شهدا به هوا بر می‌خواست كه همه را مست می‌كرد. از توی سنگر در فاصله پنج متری خودم می‌توانستم پيكر شهيدی را ببينم و روبروی من نيز سنگر عراقی و نگهبان آن بود. آرزو می‌كردم او چند دقيقه‌ای به خواب برود تا لااقل يكی از اين پيكر‌ها را به اين سوی سنگر بياورم و خانواده‌‌ای را از دل‌نگرانی طولانی‌مدت رهايی دهم. اما اين فرصت دست نداد و من هيچ‌گاه حكمت آن را نفهميدم تا اينكه در سال 86 پنج شهيد گمنام را به دانشگاه علم و صنعت آوردند كه روی تابوت آن نوشته‌ بود؛ منطقه شهادت «تپه‌های 175 شرهانی» يعنی دقيقاً همان محل عمليات و اين نشان از اين موضوع دارد كه شهدا برای امروز ما برنامه دارند، آنها تا ظهور امام زمان(عج) برای ما برنامه دارند.


شهدا برای امروز ما برنامه دارند


وی در ادامه به بيان خاطره‌ای از عمليات كربلای 5 پرداخت و اظهار كرد: در آن عمليات قرار بود كه جزيره «سهيل» را پس بگيريم. همان‌جا بچه‌ها شوخی‌ می‌كردند و می‌گفتند كه سهيل كه در آسمان است و فرمانده به شوخی می‌گفت يا در زمين بمانيد و جزيره سهيل را بازپس بگيريد و يا به آسمان برويد و ستاره سهيل را تسخير كنيد.


چلداوی ادامه داد: در عمليات ما در قايق نشسته بوديم و به سمت جزيره در حركت بوديم و پيش از ما نيز غواص‌ها رفته بودند؛ اما تنها غواصان گردان ما كارشان را درست انجام دادند و به همين دليل به جای اينكه مسير حركت برای ما باز و امن باشد، تنها روبروی ما باز شده بود و از اطراف مورد حمله قرار گرفتيم.


نويسنده كتاب «يازده» گفت: سال 1390 ـ 91 بود كه در بازديد از عمليات جبهه جنگ، سوار بر قايق‌های تندرو شديم و تعدادی استاد همراه ما بودند. سردار صياف كه به تازگی مرحوم شده است هم با ما بود، آنجا يك سؤال پرسيدم. چرا دستور عقب‌نشينی به ما نداديد؟ سردار صياف جواب داد كه عمليات كربلای 4 شكست خورده بود و ما انتظار داشتيم اگر آن شب مقاومت كنيد از فردای آن نيروها را از طريق آن معبر بياوريم، اما متاسفانه مقاومت شكست و از 400 نفر اعضای گردان بيش از 300 نفر شهيد شدند.


وی افزود: تير به ريه‌ام خورد، اما دردی احساس نمی‌كردم و بی‌هوش شدم. مانند برزخی بود. چند بار سعی كردم از سنگر خارج شوم و خودم را به نيروها برسانم تا من را ببينند و ببرند، اما بی‌هوش شدم. تا اينكه نيروهای دشمن سر رسيدند. خداوند خودش طراحی می‌كند، آنها من را به بيمارستان رساندند؛ در حالی كه مجروحان كنار اروند را به خط كرده و تيرباران كردند.


چلداوی در بيان خاطره ديگری كه در دوران اسارت و در تكريت يازده اتفاق افتاده بود، گفت: آنها يك شعری را از ما پيدا كردند و آمدند گفتند اين شعر كيست. علی قزوينی پذيرفت كه مسئوليت آن را برعهده بگيرد. وی را بردند. در آن زمان صدای جيغ عراقی‌ها و صدای كابل می‌آمد. تا اينكه به دنبال من آمدند. ترسيدم كه نكند نام من را آورده است، چون برخی در ايام شكنجه گاه نام ديگری را می‌آوردند. آنجا صحنه عجيبی ديدم. وی را بسته بودند و با كابل سه فاز می‌زدند، پای وی را به قدری زده بودند كه گوشتش آنقدر ريش‌ريش شده بود كه به استخوان رسيده بود. جمع زيادی از فرماندهان دور هم جمع شده بودند. آنها از من می‌خواستند كه بروم و به او بگويم كه راضی شود تنها يك جمله مرگ بر امام خمينی(ره) بگويد، اما او راضی نشد و تنها لبخندی زد. اينجا اين شهيد قزوينی نبود كه شكنجه می‌شد، بلكه آنها بودند كه شكنجه می‌شدند. هر چند اين وقايع بعد از فوت امام خمينی(ره) بود، اما باز هم راضی نشد.


چلداوی، نويسنده اين اثر درباره نگارش اين كتاب هم گفت: نگارش كتاب را حدود 20 سال پيش شروع كردم و هنوز دست‌‌نوشته‌های آن سال‌ها را دارم، بعد از اينكه تمام شد به يك نفر دادم كه دست‌نوشته‌ها را تايپ كند و اين خانم هراسان آمد و گفت بقيه‌اش را بده و گريه می‌كرد. من ترسيدم كه حالش بدتر شود و گفتم خودم بقيه‌اش را تايپ می‌كنم.


وی ادامه داد: اصلاً تصميمی برای چاپ نداشتم و برخی گفتند كه وظيفه هست كه چاپ كنم تا اينكه راضی شدم و يك نسخه را به انتشارات سوره مهر دادم و نسخه‌ای به نشر معارف دادم و هر دو ناشر بعد از 5 - 6 ماه پذيرفتند كه چاپ كنند، اما من راضی نبودم تا اينكه دوستان به من گفتند حتماً وظيفه داری كه چاپ كنی، ولی من گفتم وصيت می‌كنم بعد از مرگم چاپ شود، اما نشد و در نهايت استخاره‌ای كرديم و خوب آمد تا اينكه چاپ كردم.


چلداوی درباره عنوان اين كتاب هم گفت: بعد از اينكه تصميم به چاپ كتاب گرفتم، برای نام آن فكر كردم كه كربلا در روز دهم محرم اتفاق افتاد و روز يازدهم، روز اسارت اهل بيت(ع) بود، از سويی تولد فرزندم در روز يازده، ماه يازدهم سال بوده است و از طرف ديگر در زندان مخفی تكريت ۱۱ صدام، اسير بودم. البته قبل از اينكه درباره عنوان كتاب مطمئن شوم كتاب را بدون نامه به نويسنده‌ای معروف دادم تا بخواند و اسمی را پيشنهاد كند، وی هم همين عنوان «يازده» را پيشنهاد داد.

captcha