به گزارش خبرنگار افتخاری خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، در قسمتهايی از وصيتنامه شهيد عبدالمطلب اكبری به روايت حجتالاسلام انجوینژاد آمده است: «بسماللهالرحمن الرحيم، يك عمر هرچی گفتم به من میخنديدند، يك عمر هر چی میخواستم به مردم محبت كنم، فكر كردند من آدم نيستم و مسخرهام كردند ...».
در ادامه اين وصيتنامه آمده است: «يك عمر هر چی جدی گفتم، شوخی گرفتند، يك عمر كسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خيلی تنها بودم اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف میزدم. آقا به من گفت كه تو شهيد میشی. جا قبرم رو هم بهم نشون داد، اين رو هم گفتم اما باور نكرديد!».
شهيد عبدالمطلب اكبری زمان جنگ كارش مكانيكی بود، او ناشنوا هم بود. پسر عمويش غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون خودش با ما حرف میزد.
ما بهش میگفتيم كه چی میگی بابا؟!، محلش نذاشتيم، هرچی سر و صدا كرد، هيچكس محلش نگذاشت. ديد ما نمیفهميم، بغل قبر شهيد با انگشت يه دونه قبر كشيد و روش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبری، بعد به ما نگاه كرد و خنديد و ما هم خنديديم.
همه ما با خودمون گفتيم شوخيش گرفته، ديد همه ما داريم میخنديم، طفلك هيچ چيزی نگفت. يه نگاهی به سنگ قبر كرد و سرش رو پائين انداخت و آروم رفت.
فردای آن روز شهيد عبدالمطلب اكبری رفت به جبهه و 10 روز بعد جنازهاش را به شهر آوردند و دقيقاً توی همون جايی كه با انگشت كشيده بود، خاكش كردند.