کد خبر: 1388214
تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۴:۰۲

اینجا مهد دلاوری است/ از طلائیه تا کربلا راهی نیست

گروه اجتماعی: در روزهای پایانی سال دانشجویان دانشگاه‌های استان اردبیل برای تجدید میثاق با شهدای دفاع مقدس، خود را به مناطق عملیاتی جنوب کشور رساندند؛ جایی که مهد دلاوری است، از طلائیه تا کربلا راهی نیست.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از اردبیل، روزهای پایانی سال در تقویم دوستداران شهدا با سفر به مناطق عملیاتی جنوب رقم می خورد، که می‌توان خاطره این سفره معنوی را بدین سبک به رشته تحریر در آورد: صدای قدم‌هایت در صبحگاه دوکوهه بسان صدای پروانه‌هایی است که صبح را آغاز می‌کنند و هر طلوع را فرصتی می‌دانند برای زندگی و تو از پروانه‌ها آموختی راه و رسم عاشقی و جان دادن را.

اما اینک صبحگاه خسته است از ندیدن‌هایت، از نشنیدن صدای پاهایت، و دلتنگ است برای دویدن‌ها و تپیدن واژه استقامت در دهلیزهایت. اینک سفری باید کرد به عمیق‌ترین کرانه ایثار؛ به دیار لاله‌ها.
بوی تربت کربلا مست می‌کند دل‌های بی‌قرار را. اینجا مهد دلاوری است، از طلائیه تا کربلا راهی نیست، طلائیه همان کربلاست. همان خاک ، همان آسمان با اندک تفاوتی در ستاره‌هایش! که بر سقف دلمان خانه‌هایی می‌سازند از جنس باور! و اکنون در حال ظهورند.

گوشه به گوشه و سنگر به سنگر این خاک، ستاره‌ها آرامیده‌اند.عجیب است خاک هم آسمانی دارد. اینجا ستاره باران است و اگر راه را نشانم دهند از اینجا به خدا می‌رسم. خدایی که من از خدا ساخته‌ام اکنون پررنگ می‌شود .اینک ایمان می‌آورم به آخرین فصل عشق! وچه دل‌های آسمانی!

اما باید گذر کرد، راه بسیار در پیش است تا آهنگ خودسازی و تذهیب نفس را بنوازم و قطعه‌ای عاشقانه در این خاکریز بسازم. خاکریزهای فتح‌المبین خود آواز سر می‌دهند انگارسرود شادی بر لبانشان دوخته شده، پیروزی آشکار این خاک را در آغوش خود گرفته است.

از هویزه و معراج  هم هیچ نمی‌توانم بگویم جز این‌که؛ اینجا می‌شود شهدا را لمس کرد، وقتی برسر مزارشان  قرآن می‌خوانم لبخندشان را حس می‌کنم، انگار از دیدنم شاد هستند.

نفسی تازه می‌کنم، بوی جوهر سید به مشامم می‌رسد و هوای نوشتن به سرم می‌زند، در قتل‌گاه «سید مرتضی» آسمان صاف است وخاک نرمی نوازشم می‌دهد.

تشنه‌ام ! پاهایم را بر زمین می‌کوبم، آخر سید می‌گفت: اینجا مکه است. سید همین جا طواف کرد و همین جا واژه به واژه آهنگ لبیک را زمزمه کرد. فکه همان جایی است که سید مرتضی آوینی را به خدا رساند.

زمان تنگ است می‌خواهم غروب جمعه را در شلمچه نظاره باشم؛ انگار یوسف زهرا خود همین جاست کنار مادر نشسته؛ آخر شهدا می‌گویند غروب جمعه میزبان مادرمان زهرا(س) هستیم.

اینجا میهمانی بزرگی برپاست، هر کس از ته دل بخواهد کربلا نصیبش می‌شود. غروب دل انگیزیست اما غروبی دیگر می‌خواهم؛ عاشقانه‌تر، مظلومانه‌تر، دوست دارم در صحن شش گوشه بنشینم و آسمان را تماشا کنم.

سفر ما با تمام  دلدادگی‌ها به پایان می‌رسد، اما  شلمچه هنوز نگاهم را اسیر خود کرده! پاهایم نای رفتن ندارد غم عجیبی‌ست اینجا! و در آخر تنها می‌توانم بگویم؛ شهدا از دعوتتان بی‌نهایت سپاسگزارم، امیدوارم قدر این سفر را بدانم.

منتظر دعوت دوباره شما هستم...

captcha