
محمد حاجیخلف، آزاده خوزستانی هشت سال دفاع مقدس و راوی کتاب «خاکریز پنهان» در گفتوگو با خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، درباره کتاب خود با اشاره به نوع نگاه این کتاب به اسارت عنوان کرد: هر شخصی نگاهی به اسارت و تعریفی از آن دارد؛ چه آنانکه در بند اسارت و چه آنانکه بیرون از اسارت بودند. نقطه مشترک در این میان آن است که هر جا گفته شود، اسارت، مفاهیمی مثل شکنجه، کمبودها، نقصها و گرفتاریها در وهله اول به ذهن متبادر میشود.
وی ادامه داد: نگاه من در این کتاب به اسارت فراتر از این بوده است؛ به این معنا که سختی اسارت نه شکنجههای آن، نه کمبودها و نه گرفتاریهای آن، که گرچه در جای خود همه اینها بودند. اما مشکل و سختی اسارت فراتر اینها بود.
این آزاده توضیح داد: ما وقتی وارد اسارت شدیم، تکلیفمان با خودمان معلوم نبود. زندگی در اسارت برای ما ناشناخته بود. تا دیروز در جبههها مقابل دشمن میدانستیم چه باید بکنیم، امروز به اسارت دشمن درآمده بودیم؛ میخواستیم خود را حفظ کنیم، همه ارزشها و همه آنچه که به آن وابسته بودیم از انقلاب و دین و مکتب. در حالیکه در قفسی میان دشمن قرار داشتیم و این سخت بود.
حاجیخلف ادامه داد: دستمان برای مقابله با دشمن خالی بود و اگر میخواستیم تسلیم شویم، از خود میپرسیدیم تا کجا؟ اگر یک قدم عقب میآمدیم دشمن چند گام جلو میآمد؟ چه چیزهایی را باید از دست بدهیم تا دشمن راضی شود؟ سختی اسارت اینجا بود.
راوی کتاب «خاکریز پنهان» گفت: در خاطرات شفاهی به دنبال این بودم که زندگی در اسارت را بشناسانم و ای کاش این زندگی در اسارت که گوشهای از آن در «خاکریز پنهان» گفته شده، به عنوان یک سبک زندگی در آموزش و پرورش یا دانشگاهها برای همه عزیزان تدریس شود؛ به عنوان اینکه یک انسان وقتی در شرایطی این چنین قرار میگیرد چطور باید زندگی کند که هم خود را حفظ کند و هم ارزشهای خود را؟
وی افزود: نکته دیگر این است که ما زمانی که وارد اسارت شدیم دشمن به طور کامل برای همه زمان ما در طول روز برنامهریزی کرده بود و به گونهای برنامهریزی کرده بود که تمام لحظات ما صرف ابتداییترین مسائل مثل خورد و خوراک و گرسنگی و نظافت و نوبت گرفتن برای شستن لباس و حمام و ... شود.
حاجیخلف تصریح کرد: در چنین شرایطی باید به چیزی رسیدگی میکردیم؟ دیگر وقتی برای ما باقی نمانده بود که به چیزهای دیگر فکر کنیم. اما ما فراتر از زمان مدیریت کردیم. این موضوع را در کتاب «خاکریز پنهان» به تصویر کشیدم که با وجود آنکه عراق تمام اوقات ما را برنامهریزی کرده بود اما نتیجه آن شد که وقتی بچهها از اسارت بازگشتند همه به اتفاق اعتراف دارند که اگر سه کلاس سواد داشتند در حد یک کارشناس از نظر تحصیل و تهذیب نفس و حفظ ارزشها رشد کرده بودند. در حفظ ارزشها، به جایی رسیدیم که از لباس مسئولانمان در ایران هم دفاع میکردیم نه از خود انقلاب و مذهب مکتب و کشو. کار ما به اینجا رسید. یعنی دفاع از آنچه داشتیم.
این آزاده گفت: دشمن از اینکه بخواهد روی ما تأثیر بگذارد ناامید شده بود؛ گرچه برای بچههای کم سن و سال دوره آموزشی برقرار میکردند تا بتوانند روی آنها تأثیر بگذارند اما همین بچهها سختیهای بسیاری برای عراقیها به وجود آورند.