
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از اردبیل، به نام قلم که برای ارزش و بهای آن سورهای بر خاتمالانبیا نازل شده و خداوند بدان سوگند یاد کرده است، همان امانت الهی که تنها بشر میتواند ارج نهد و تا عرش ملکوتی به اوج رساند.
خداوند روحی در انسان قرار داده تا به آن وسیله پذیرای قلم، این ودیعه الهی باشد، چراکه این قلم است که روح را صیقل داده و نوازش میکند و سرانجام به پرواز درمیآورد. همان گونه که بر آستان کبریاییاش نماز میگذارم، بر قلم نیز سجده میکنم چرا که روح را در پس پیوندی زلال با یگانه معبودم به آرامش میرساند.
قلم در طول تاریخ شاهد زجر کشیدنها و دیوانگیها و شیداییهای به نمایش گذاشته بر خطوط تاریک کاغذ بوده و چه دیوانگیهای بسیار پشت همین نوشتههایم، پنهان! قلم زبان من است، زبانی که گاه از بیان حقیقتها، کوتاه است درحالی که به صراحت از آزادی سخن میگوید، بیهیچ هراسی، همان آزادی که معبود روشنفکران ما بوده و هست.
علی شریعتی همان روشنفکری که قلم را توتم خود میداند چه زیبا مینویسد « قلم توتم من است، او نمیگذارد که فراموش کنم، که با شب خو کنم، که از آفتاب نگویم، که دیروز را از یاد ببرم که فردا را به یاد نیاورم، که از انتظار چشم پوشم، که تسلیم شوم، نومید شوم به خوشبختی رو کنم، به تسلیم خو کنم! قلم توتم من است، توتم ماست، به قلم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش میچکد سوگند، به رشحه خونی که از زبانش میتراود، سوگند، به ضجههای دردی که از سینهاش بر میآید، سوگند، که توتم مقدسم را نمیفروشم، نمیکشم، گوشت و خونش را نمیخورم. به دست زورش تسلیم نمیکنم، به کیسه زرش نمیبخشم، به سرانگشت تزویرش نمیسپارم، دستم را قلم میکنم و قلمم را از دست نمیگذارم، چشمهایم را کور میکنم، گوشهایم را کر میکنم، پاهایم را میشکنم، انگشتانم را بند بند میبرم، سینهام را میشکافم، قلبم را میکشم، حتی زبانم را میبرم و لبم را میدوزم اما قلمم را به بیگانه نمیدهم».

و من نیز میخواهم بگویم، اگر روزی قلمم؛ آن نشان و اعتبارم را بگیرند، برای پس گرفتنش از هستیام خواهم گذشت. قلم من ریشه در باورها و اندیشههایم دارد و عقل و احساسم را کنار هم مینشاند. من قلم را به این دلیل دوست دارم که در تمام سکوت و فریادها، گریهها و خندهها، بیزار بودنها و دوست داشتنها، در لحظه پر و خالی شدن از حقیقت یک رؤیا و از صداقت و امید، همراه من است، یک همراه همیشگی که برای شروع رسالت آدمی، گام نخست است.
گاهی به سادگی مینویسم و گاهی از نوشتن میترسم. آری از نوشتن واژه به واژه کتاب عشق که بندبند دلم را میلرزاند، میترسم! و از زمزمه سرود عشق، که همواره در رگهایم جاریست، دلهره دارم و گاهی از بیایمانیها و بیمعرفتیها که بر آغوش دنیا چنگ انداخته، در تشویشم، در حالی که با نوشتن میتوانم این ترس و ناامیدی و اضطراب را از خود دور کنم.
گاهی آنقدر تند و پرزور مینویسم که انگار کمانی تیز به اطرافم پرت میکنم به طوری که صدای شکستن تک تک دلها را میشنوم، اما زمانی که در خلأ واژهام، «هیچ» نمیتوانم بنویسم که در این صورت کافی است تنها یک قطره باران عشق بر شوره زار دلم ببارد تا قلمم دوباره شکوفا شود چرا که دل و جانم به نوشتن عشق میورزد.
گاهی یک لبخند، شیرینتر از نوشتن خاطره کودکیام است، تنها یک لبخند عاشقانه. آری؛ وقتی نوشتن سراغم آمد که جوانه تازه روییده عشق را در دلم احساس میکردم و عشق سر آغاز قلم؛ آهسته در عمق وجودم بذر نوشتن کاشت که هر چه عمیقتر شود قلمم پررنگتر و با صلابتتر میشود.
به برکت همین قلم که وسیله هدایتم شد، گاهی فارغ از هستی و کائنات آن و در اوج تنهاییام عشقی از عشق ایمان میآفرینم. گاه قلم، آدمی را به بُعدی فراتر از انسانیت میرساند، به اوج عبودیت، به طوری که دیگران برایش غریبه و ناشناس میشود و صدای هیچ جنبندهای به گوش نمیرسد.
و تو میمانی و « خدایی که همین نزدیکیست» ، با هجرت از خود، شروع به طواف کعبه دلی که حریم جانان است، میکنی.
بار الهی جوهر این قلم را با دریچه بخشش بیکرانت همواره لبریز از امید و صداقت قرار ده.