
هر روز از خواب بیدار میشویم، با خَلق و بدون خدا زندگی میکنیم، لذت میبریم و میخندیم و شبها نمیدانم میخوابیم یا خود را به خواب میزنیم، یک تکرار همیشگی.
هر روز کاری شبیه زندگی میکنیم، میبینم، همه چیز را، انگار انتخابی در میان نیست، نه هست، هر چیزی را که فکر میکنیم لذت بخشتر است میبینیم، گاهی چنان عمیق که حتی فراتر از نگاه میتوانیم تصور کنیم زیبایی زشتیای را که عامدانه و خاص پوشانده شده تا بیشتر دیده شود.
هر روز میشنوم هر آن چیزی را که شادی افرینتر است، نمیدانم خدا چه حالی پیدا میکند وقتی بدی بندههایش را از زبان بندههای دیگرش میشنود، هر روز حرف می زنیم زیاد؛ نجوا میکنیم، با نگاهمان، با کلاممان، با دستهایمان و خودمان بهتر از هر کسی میدانیم در این حرفها هیچ خیری نهفته نیست، عشوه میکنیم، اشاره میکنیم، سکوت میکنیم ولی نگاهمان آتش افروز است و زبانمان دل میسوزاند، کودکی میآید.
کودکی میآید تا غصههایش را که در دستمالهایش پیچیده بفروشد، تمام عقدههایمان را بر سرش خالی میکنیم و چنان بیرحمانه تحقیرش میکنیم که در خودش میشکند اما سکوت میکند. او هم خدایی دارد.
از شکر خبری نیست
هر روز نفس میکشیم، این یعنی زندهایم، عارفی میگفت: هر نَفَسی دو شکر دارد یکی برای دم، یکی برای بازدم، اما از شکر خبری نیست.
برای هر روز یک اسم میگذاریم. روز خوب، روز بد؛ عاشقی میگفت: همه روزهای الهی خوبند. مگر ممکن است خدا روز بد خلق کند، مگر ممکن است اصلاً خدا بد خلق کند؟ نمیدانم.
فرق نمیکند دختر باشیم یا پسر، هر روز در خیابانهای این شهر راه میرویم، اما مقصد کجاست؟ میرویم و میرویم تا اینکه ... نگاه کسی، کلام کسی و یا چیزی ما را میایستاند. انگار رمز جاودانگی را یافته باشیم، دیگر تکراری در کار نیست. با او، اوی زمینی همه چیز زیباتر است. با خود میگوییم حتماً همین است عاشق شدهایم و یا شاید در همین کوچه و خیابانهای تکراری هدفی پیدا میکنیم، یا چیزی را برای داشتن میخواهیم فرقی نمیکند، بالاخره آنگاه است که تازه تکاپویمان برای زیستن آغاز میشود.
به در و دیوار عالم می کوبیم/ پناهگاه کجاست؟
برای داشتنش همه کار میکنیم. اما دلمان لرزان است، میترسیم کسی چیزی او را، آن را از ما برباید، به در و دیوار عالم می کوبیم، چه کنیم به کجا پناه ببریم، به چه کسی بگوییم، چه کسی است که میتواند ما را مطمئن کند. تمام تفکراتمان را می کاویم چراغی چشمک میزند. یادمان میآید. امشب شب قدر است و خدا نزدیک نزدیک نزدیک. او قابل اعتمادترین است.
البته شاید هم نه. محبوبمان مریض است، گرفتار است، مقروض است، دل به دیگری داده و یا شاید خواستهای داریم که بزرگتر از توان بشر است. خلاصه راه میافتیم که برویم به در خانهاش، به یاد میآوریم که ممکن است بندههای خدا من را به خانه خدا راه ندهند، ظاهر و لباسمان را عوض میکنیم و درونمان را با همه گناهمان به درون خانهاش میبریم. خدا چه قدر دور است.
دور و برمان پر است از آدمهای عجیب، هر یک معجزه مهجور ماندهای در دست گرفتهاند، برخی حتی آن را با خود نیاوردهاند، گشتهاند و گشتهاند و دعایی را یافتهاند، که مستقیم حاجتشان را بگیرند و بروند، خلاص؛ و آن وقت وقتی کار به جاهای باریک میکشد که باید آن معجزه مهجور مانده را بر سر بگذارند دنبال تکههایی از آن میگردند، در دل چه ارزو میکنند که میارزد به واسطه کردن قرآن. قرآن!
همیشه خود را برای خلق آراسته؛ امروز چگونه برای خدا بیاراید؟
میخواهد گریه کند، وای آرایشش پاک میشود، آرایش؟ سالها خود را برای خلق آراسته و هیچ گیرش نیامده امروز چگونه خود را برای خالق بیاراید که خدا خواستهاش را بدهد؟ چگونه بیاراید؟
یک لحظه با خود بیندیشیم. قدر یعنی چه، میگویند: «قدر» یعنی اندازه، اندازهگیری؛ «تقدیر» هم یعنی اندازهگیرى و تعیین.
قدر ما چه قدر است؟ نکند امروز خدا به اندازه قدر آدمها دعاهایشان را استجابت کند. امشب قرار است همه چیز از هم تفکیک شود، قرار است هر چیز در جای خود قرار گیرد، این یعنی عدالت (همان چیزی که علی (ع) فریاد کرد و هیچ کس نخواست بشنود). جای ما کجاست، کوچه پس کوچههای شهر، یا ... .
امشب را بیدار میمانیم آنقدر صدایش میکنیم که بالاخره خواستهیمان را بدهد.
باز بودن چشم کافیست؟ باز بودن دل چه؟
خوابمان میآید اما چشمهایمان را باز نگه میداریم، آیا برای احیاء این شب باز بودن چشم کافیست؟ چه قدر عجیب است مردم فکر میکنند فقط باید چشمهایمان باز باشد نه دلهایمان. بیدار بودن یعنی فقط باز بودن چشم و خواندن جملاتی که معنایش را نمیفهمیم؟
چرا اینجایش را میفهمم نامهای خداست، او را به صد نام صدا میکنم؛ من برای نیاز خدا را فریاد میکنم، خدا از روی بینیازی محض پاسخم را میدهد؟ اما در دل باز هم طلب گناه دارم و خدا باز هم طلب بازگشت من. تاکنون از خدا عذرخواهی نکردهام. امروز عذرخواهی میکنم. چه خبر است؟ چرا صدای خنده معصیت را میشنوم که به عذرخواهی من میخندد؟
هر کس دستی برآورد، حتی آرام، شکار فرشتگان الهی میشود
یک لحظه فقط به اندازه یک سکوت میاندیشم. دربهای آسمان بازِ بازِ بازِ است. فرشتگان مسرور بین آسمان و زمین جولان میدهند، هر کس دستی برآورد، حتی آرام، شکار فرشتگان الهی میشود و تا عرش میرود. کافیست کمی دستت را بالا ببری، اینجا خانه خداست، تنهای تنهایی، تو هستی و خدایت، آخر به چه زبانی خدا به تو بگوید بندهام بیا، چه قدر برایت بهانه بتراشد، چه قدر از گناهت بگذرد، چه قدر گناهت را نبیند، نشنود، آخر چه قدر تو در ترازوی قَدرَت هیچ نداشته باشی و خدا به تو فراوان فراوان عطا کند.
نجوایی در دلم میگوید امشب شب قدر است، بیخداترین بندهها هم امشب عاشق میشوند، کاش تو هم عاشق شوی، کاش خود صاحب خانه را گدایی کنی. کاش به اندازه علاقهای که اسمش را گذاشتهای عشق، خواسته، نیاز، نذر، طلب و ... خدا را میخواستی. کاش به جای آن همه تمنای غبار کردن، کوه تمنا میکردی، کاش به جای حباب، آب میخواستی.
چه بخواهم که شایستهتر باشد؟
خدا چه قدر نزدیک است و چه مهربانانه منتظر است تا دعایم را بشنود، چه با صلابت ایستاده تا به او تکیه کنم. قرآنش بالای سر من است، واسطه بین من و او، چه بخواهم؟ در مقابل این همه عظمت چه بخواهم که شایستهتر باشد، همه زندگیم را میکاوم هیچ چیز نیست که بیارزد به این لحظه وصل، هیچ کس آنقدر شایسته نیست که اکنون نامش را جاری کنم. خدایا به جز تو چه بخواهم که به عظمت قرآنت بیارزد. همه چیز برایم رنگ باخته. بهشت چه قدر چیز کوچکست، خدایا فقط کمکم کن چنان باشم که تو راضی باشی، بندگی به من عنایت کن. همین.
ترازو، گناه؛ بیایید قدرمان را حساب کنیم
زار و نالان ترازویی میآورم و روی یک کفهاش مینویسم من، روی کفته دیگرش خدا؛ حالا میخواهم قدرم را حساب کنم. کفهها برابرند، چرا؟ گناهانم کجا رفت؟
خدا هم آنطرفتر ترازویی آورده قدر من در ترازوی خداست. ندایی میاید، خدا شروع میکند به حساب کردن. (بنده پاک و بیگناه من از همین لحظه زندگی کردن را آغاز کرد). فرشتگان کف میزنند. تولدت مبارک.
امشب شب قدر است، خدا ایستاده، زمینیترین خواستهات را به خانهاش ببر چه میدانی شاید با صاحب خانه برگشتی.
بسیار بسیار زیبا بود.