با حالتی صميمی جواب داد «نه مادر! اونقدر برام عزيزه كه مطمئنم در هيج مغازه و بازاری چيزی وجود نداره كه ارزش اون را داشته باشه!» مادر كه از پاسخ فرزندش متعجب شده بود گفت «مگه اون كيه كه اين قدر برای تو عزيزه و اصلاً چرا من بايد براش هديه بخرم؟!».
عبدالرحمن لبخندی زد و بعد از مكثی كوتاه گفت «اون عزيز، خداست!» مادر كه همه ماجرا را فهميده بود از اينكه او با ايماء و اشاره حرفش را گفته بود بر آشفت و با صدايی نه چندان آرام گفت «يعنی ميگی تو رو به خدا كادو بدم؟!» بعد هم بغضش تركيد و زار زار گريست ... .
عبدالرحمن مجبور شد لحن خودش را عوض كند و از راه ديگری وارد شود «مادر من! اينهمه تو جبهه تعريف تو رو كردهام و به بچهها گفتم مادرم خيلی صبر و استقامت داره! اونوقت تو میخوای من جلو ديگرون سرافكنده بشم؟! از تو میخوام كه پدرف خواهران و برادرانم را دلداری بدی و سمبلی از استقامت باشی». اين را گفت و دست مادر را بوسيد و با بدرقهاش راهی منطقه عملياتی شوش شد.
ساعاتی بعد وصيتنامه كوتاه خود را مینويسد و وسايل شخصیاش را به دوستانش میدهد و تنها كارت پستال عكس امام و لباس سبز سپاه را نزد خويش نگاه میدارد.
دوستی تقاضای عكس امام را از او میكند؛ ناراحت شده و میگويد «من دو چيز را برای خودم باقی میگذارم اول همين عكس امام و دوم لباس پاسداریام را!» او بامداد سیامين روز از بهار سال 1360 با گلوله دشمن آسمانی شد و خانواده و دوستانش فقط اين چند كلمه را از «عبدالرحمن عطوان» به يادگار در گوشه قلبشان نشاندند «تفنگ و وسايل جنگیام را به برادر بزرگم در صورتی كه سپاه اجازه دهد بدهيد، كتابخانهام نصيب بچههای محل، مرا با همان لباس سبز سپاه و بدون غسل دفن كنيد؛ همين!!!»
شهيد عبدالرحمن عطوان اولين شهيد مسجد امام حسن عسكری(ع) دزفول است.