کد خبر: 2546426
تاریخ انتشار : ۲۲ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۴:۵۵

«سنجاقك» برای نود و نهمين بار به سوی بچه‌ها آمد

گروه ادب: ماهنامه «سنجاقك» به صاحب امتيازی دفتر تبليغات اسلامی حوزه علميه قم، در تازه‌ترين شماره خود به مطالبی با عناوين «احترام به آدم‌های پير»، اتوبوس شكمو، كَلَكِ كلاغ، «من آقا جون، شما بچه‌ها»، پنبه، سرسره بازی و... پرداخته است.

به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، ماهنامه «سنجاقك» به صاحب امتيازی دفتر تبليغات اسلامی حوزه علميه قم، در تازه‌ترين شماره خود به مطالبی با عناوين «احترام به آدم‌های پير»، اتوبوس شكمو، كَلَكِ كلاغ، «من آقا جون، شما بچه‌ها»، پنبه، سرسره بازی و... پرداخته است.
در صفحه پنج اين نشريه كودك و نوجوان، داستانی از مجيد ملامحمدی با عنوان «احترام به آدم‌های پير» خودنمايی می‌كند كه در آن می‌خوانيم: « يك پيرمرد و پيرزن چند روز است مستأجر ما شده‌اند. دوستم سعيده هر وقت به خانه ما می‌آيد ادای آن پيرزن را درمی‌آورد.
مثل او دولّا دولّا راه می‌رود، دست خود را می‌لرزاند و می‌گويد: «س‌سلام... خو‌خوبی... چِ چه خبر...ن‌َننه جان؟» از دست سعيده خيلی خنده‌ام می‌گيرد. او امروز به من گفته می‌خواهم امروز بيايم پيشت برويم ادای آن پيرزن را دربياوريم. من نمی‌دانم بروم يا نه؟ بهتر است از مادرم بپرسم.
-چی مادر جان؟ من كار بدی كرده‌ام؟
- دخترم ستايش جان! آيا خوب است كسی ما را مسخره كند؟ امام صادق(ع) به ما ياد داده‌اند كه: «هر كس به آدم‌های پير بی‌احترامی كند از ما نيست.»»
همچنين در صفحه هشت از اين ماهنامه، در داستان كوتاهی كه نعيمه جلالی‌نژاد با عنوان «من آقا جون، شما بچه» به رشته تحرير درآمده است می‌خوانيم: «علی كوچولو به پدربزرگ نگاه كرد و گفت: آقا جون! عينك‌تان را می‌دهيد بزنم؟»
پدربزرگ گفت: «نه پسرم! اين عينك برای من است. اگر شما به چشمت بزنی، چشمت اذيت می‌شود.» علی كوچولو گفت: «اوم...اوم...پس ساعت‌تان را بدهيد.» پدربزرگ گفت: «پسر عزيزم، ساعت من زنجير دارد. ممكن است با آن بازی كنی و زنجيرش به جايی از بدنت بخورد و دردت بيايد.»
علی كوچولو گفت: «پس آقا جون بازی كنيم!» پدربزرگ خنديد و گفت:«حالا چی بازی كنيم؟» علی كوچولو گفت: «شما بچه شويد من هم می‌شوم آقا جون.» پدربزرگ كتابش را بست و گفت: «باشد. من از همين الان بچه می‌شوم و شما آقاجون.»
علی كوچولو ذوق كرد و گفت: «پس از جای من بلند شويد تا من سر جايم بنشينم.» پدربزرگ كمی كنار كشيد. علی كوچولو هم فوری جای پدربزرگش يعنی امام خمينی نشست. بعد گفت: «خُب ديگه، حالا عينك و ساعت را بدهيد به من! بچه كه به اين چيزها دست نمی‌زند.»
پدربزرگ خنديد. عينك و ساعت را به طرف علی كوچولو گرفت و گفت: «بگير. تو بردی.»
ماهنامه «سجاقك» به صاحب امتيازی دفتر تبليغات اسلامی حوزه علميه قم، در شماره نود و نهم خود در سی و چهار صفحه و با قيمت هزار تومان برای خردسالان ايرانی در خرداد ماه منتشر شد.
captcha