کد خبر: 2583033
تاریخ انتشار : ۱۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۰۹:۴۵

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند/ جهاد در گمنامی، افتخارشان است

گروه جهاد و حماسه: جايی را ديدم كه باور نمی‌كردم وجود داشته باشد. نه خيلی دور، در همين نزديكی‌ها، وسط كوه‌های كرمانشاه. مردمی محروم از هر امكاناتی كه حتی برخی از آنها نمی‌دانستند جنگی شده بود و جهادگرانی كه با حضور خالصانه‌شان، در گمنامی، برای آبادانی اين منطقه فاقد هويت تلاش می‌كردند.

سه ساعت در بيابان و ده‌كوره‌ها، افت و خيزهای جاده‌های خاكی را پيموديم تا به روستای تيامين رسيديم. روستايی كه خدا از آسمانش با مهری تمام به آنان كه بر پشت بام مدرسه ابتدايی اين شهر كار می‌كردند، می‌نگريست.
گرمای هوا، هوای گردآلود و در مضيقه بودن از امكانات، هيچ كدام مانع نشده بود كه رهروان شهدا و فرزندان خمينی كبير(ره)، همان‌ها كه آينده‌سازان گمنام اين كشورند، دست از كار بكشند و از پا بايستند. آمده بودند كه جهاد كنند، ولی نه در جبهه‌های جنگ؛ جهاد از نوعی ديگر ... جهاد با نفس راحت‌طلب و تربيت روح در راستای آرمان‌های والای امام و انقلاب، در راه سعادت و در راه «يا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلی رَبِّكِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی.»
معصوميت، مظلوميت و مهربانی در كيان ادب، خشوع و تقوی چشم در وجودشان گويی فرياد می‌زد. فرق داشتند، با من، با تو، نه اصلاً با مردم شهر و ديار ما؛ قابل توصيف نبودند. نمی‌دانم ... زبانم عاجز است يا قلم قدرت گويايی برای بيان صفات اين جوانمردان كه واژه‌ای رساتر از اين در وصف‌شان شايد نگنجد، ندارد.
آنقدر انگشت‌شمارند كه وقتی می‌بينی‌شان، در وهله اول تعجب نمی‌كنی. باور نمی‌كنی جوانی كه به اصطلاح مثل بلبل برايت انگليسی صحبت می‌كند، اينجا با لباس‌ كارگری مشغول به بنايی باشد. آنهم در يك روستای دورافتاده، سر ظهر و گرما. عرق روی صورتشان نشسته؛ گرد، سر و رويشان را پوشانده؛ لباس‌هايشان گردآلود گچ و خاك بود؛ نمی‌دانم بزرگی آنان و مهر خدا بر چهر‌ه‌شان آنقدر عظيم بود كه من را درمانده كرد، يا پوچی خودم، دنيا را بر سرم خراب كرد.
نمی‌دانم چه می‌شود كه دست از راحتی می‌كشند، خنكای مطبوع كولر، سايه‌ای بر سر، آب گوارا و غذايی گرم و مطبوع، جاده‌های چند با آسفالت شده شهر و رختخواب نرم را رها می‌كنند تا به مردم مظلوم و البته محروم سرزمين‌مان خدمت كند؛ بی‌هيچ هياهو و ادعايی. ما كجائيم و آنها كجا؟
به راستی نبايد جای آنان با جای ما در بهشت برين پروردگار يكتايمان فرق داشته باشد؟ آيا همين كه رفتيم، سر زديم و مطلبی تهيه كرديم كافی است؟ وظيفه‌مان را انجام داديم؟ قطعاً آن علام‌الغيوبی كه از همه چيز آگاه است، اينها را می‌دانسته كه به عقل ناقص من، بهشت را هفت طبقه و با هشت درب آفريده است.
از خودم می‌پرسم، آيا حاضرم دو روز در اينجا بمانم؟ جايی به اعتقاد من در آخر دنيا؛ بوی نامطبوع، هوای آلوده، بی‌امكانات، بی‌آب، منطقه‌ای كه بهداشت معنای خود را در آن از دست داده است يا اصلاً بگويم معنا نيافته و مسائلی ديگر كه از سر ناآگاهی افراد اين سرزمين نشئت می‌گيرد و مشكلات فراوان برايشان به همراه می‌آورد.
بايد دلسوز باشی‌، بايد دلت برای ميهنت و مردمت بطپد؛ نمی‌دانم ... بايد مثل شهدا باشی تا بتوانی به آنها خدمت كنی. بايد مثل آنها باشی تا در چنين منطقه‌ای دوام بياوری. دوام بياوری كه پالايش كنی روحت را از همه ماديات؛ از دنيا، از هر آنچه تو را از خدا دور می‌كند. بايد تزكيه شوی تا انس بگيری با آنكه بهشتش را برای بندگان خاصش متفاوت می‌آرايد. آری بايد عاشق باشی، عاشق اويی كه همه بندگانش را دوست دارد.
captcha