کد خبر: 2583544
تاریخ انتشار : ۱۱ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۰

فصل ترنم با حضور شهدا در شهر آغاز شد

گروه جهاد و حماسه: در هياهوی شهر، تكه‌ای از بهشت در گوشه‌ای از شهر، فصل ترنم را آغاز كرده است. 92 شهيد سرافراز بعد از 30 سال به آغوش مادران و پدران، خواهران و برادران گمنام خود بازگشته‌اند. آری آنان شناخته‌ترين ستارگان آسمانند و اين ماييم كه در زمين گم شده‌ايم.

به گزارش خبرگزاری بين‌المللی قرآن(ايكنا)، پادگان سيدالشهدا(ع)، 92 شهيدی را كه در عمليات‌های بدر، خيبر، والفجر ۸، كربلای ۵ و تك دشمن در سال ۱۳۶۷ در منطقه زبيدات عراق به شهادت رسيده‌اند و پيكر مطهرشان در مناطق عملياتی فاو و جزيره مجنون توسط كميته جستجوی مفقودين ستاد كل نيروهای مسلح كشف شده، در خود جای داده است تا محلی باشد برای تصفيه روح‌هايی كه در هياهوی شهر آلوده شده‌اند.
وارد پادگان كه می‌شوی، نوای وا حسين(ع)، وا غربتا به گوش می‌رسد. هم‌رزمان شهيدان با حسرت، شربت‌هايی را بين مردم پخش می‌كنند و به ياد می‌آورند شربت‌هايی را كه خاصيت شهادت داشت.
قبل از اينكه به مقرّ شهدا برسی، تعداد زيادی از خدمتگذاران شهدا با شاخه‌ای از گل به استقبالت می‌آيند. صدای سنج و طبل، بوی اسپند و گلاب فضا را چنان تغيير داده است كه نمی‌دانی به مراسم عزا دعوت شده‌ای يا اينكه عروسی خوبان است.
مردان و زنانی را می‌بينی كه همه مشكلات اقتصادی و خانوادگی و اجتماعی را فراموش كرده و همچون پروانه به گرد هر تابوت حلقه زده‌اند. انگار كه از ازل شهدا را می‌شناسند و اميدوار هستند در ابد به آنها بپيوندند.
دسته‌های هيئت و عزاداری برای عرض خوش‌آمد به ميان شهدا می‌آيند. صدا، صدای سلحشوری و مقاومت است، اينكه اگر شما رفتيد تا ما بمانيم ما مقاومت می‌كنيم تا پرچم انقلاب اسلامی ايران را به دست صاحبش، مهدی صاحب‌الزمان(عج) برسانيم.
اينجا سه نسل حضور دارند، نسلی كه شهدا را بدرقه كردند تا بروند و برای رفتن‌شان از كسی جز خدا پاداشی نخواهند و خود ماندند تا باری را كه همه بايد به دوش بكشند، به تنهايی تحمل كنند.
نسلی كه بازمانده‌های شهدا هستند؛ فرزندان و هم نسل‌هايشان. كسانی كه دليری و غيرتمندی پدرانشان را با گوشت و پوست خود لمس كردند و البته معضلات نبود همچون غيورمردان و سلحشورانی در كنار خود را احساس می‌كنند.
و نسلی كه هيچ خاطره‌ای از اين حماسه ندارند و اين تكليف من و توست كه با رفتار زيبا و بيان شيوا، تقوا را برای آنان معنی كنيم. بگوييم در برهه‌ای از زمان، انسان‌هايی بودند كه به جای معاملات كم‌سود با مردم، با خدا معامله كردند و بالاترين سود را كه رضوان الهی است، با زير پا گذاشتن هوای نفس و فراموشی لذت‌های دنيايی به دست آوردند.
عده‌ای ميان تابوت‌ها در رفت و آمدند و طواف عشق می‌كنند. بچه‌های كوچك، گل‌های پرپر شده را بر روی تابوت‌ها می‌گذارند و من در عجبم از گريه نوجوانی كه قطع نمی‌شود؛ به چشم‌هايش امان نمی‌دهد. چه حال خوشی دارد كه نشان از روشنای گوهر وجودش دارد.
كنار تابوت اين شمع‌ها كه می‌نشينی، مس وجودت به طلا تبديل می‌شود؛ همين است كه ديگر توان بلند شدن از تو گرفته می‌شود. آرامش عجيبی سراسر وجودت را فرا می‌گيرد و تنها جمله‌ای را كه به زبان می‌آوری اين است كه شهدا شرمنده‌ايم. فقط همين.
رسيدی و فصل ترنم شده است، بگو چشم‌هايت كجا گم شده، به دور از ريا بی‌نشان آمدی، كه تنها كمی استخوان آمدی، كمی از تو در جبهه جا مانده است، تمام تو از تو جدا مانده است، به پيشانی‌ات مهر خون خورده بود، تن تو به روح جنون خورده بود، تو در چشم خورشيد زل می‌زدی، به آن سوی آفاق پل می‌زدی، تو را خط خون، پاره پاره نوشت، و بر داغ تو استعاره نوشت، خدا خواست شعر سپيدت كند، تو را ذره ذره شهيدت كند.
هنگامه غروب است و شمع‌ها و چراغ‌ها نورشان را در برابر خودنمايی نور شهدا گم كرده‌اند. تابوت‌ها پر شده از نوشته‌های دلسوختگان شهادت. عده‌ای از گناهانشان عذر خواسته‌اند و عده‌ای خواستند تا راه به آنان نيز نشان داده شود تا جا پای آنان بگذارند.
عده‌ای شفاعت خواسته‌اند و اينكه سلام‌شان به امام حسين(ع) برسد. سلام مرا به مادر پهلو شكسته‌ات برسان و ... جمله‌هايی بود كه بر روی تابوت‌ها نوشته شده بود.
طنين اذان مغرب فضای پادگان حضرت زهرا(س) را بهشتی می‌كند. به نماز می‌ايستند؛ همه و بعد نوای قدسی زيارت عاشورا را زمزمه می‌كنند. شب، خلوت زيبايی را برای همه فراهم كرده است و كمتر چشمی را می‌بينی كه ترنم نداشته باشد. بدون وجود روضه‌خوان، همه چشمه‌ها جاری است. هر كس روضه‌ای برای نفس خود می‌خواند. دل‌ها ترسان و به خود آمده و قلب‌ها متحير از اين همه جان بركفی.
دست‌های دعا بالاست و مراسم عهد و پيمان بستن پٌررونق. صدای گريه و هق و هق بعضی، سكوت عده ديگر را می‌شكند و عده‌ای هم با سكوت، اما با چشمان جاری، لب به سخن گشوده‌اند. جای همه اينجا خالی است. قطعه‌ای از بهشت در گمشده شهر پيدا شده.
شب است و سكوت و ماه است و من، فغان و غم و اشك و آه است و من، شب و خلوت و بغض نشكفته‌ام، من امشب خبر می‌كنم درد را، كه آتش زند اين دل سرد را، مرا كشت خاموشی ناله‌ها، دريغ از فراموشی لاله‌ها، كجا رفت تأثير سوز دعا، كجايند مردان بی‌ادعا، كجايند شورآفرينان عشق، علمدار مردان ميدان عشق، كجايند مستان جام الست، هلا ! پير هشيار دردآشنا، بريز از می صبر در جام ما، من از شرمساران روی توأم، ز دُردی‌كشان سبوی توأم، غرورم نمی‌خواست اينسان مرا، پريشان و سر در گريبان مرا.
من از انتهای جنون آمدم، من از زير باران خون آمدم، از آنجا كه پرواز يعنی خدا، سرانجام و آغاز يعنی خدا، هلا ! دين‌فروشان دنياپرست، سكوت شما پشت ما را شكست، چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟ نداديد آبی به لب‌تشنه‌ها؟ اگر داغ دين بر جبين می‌زنيد، چرا دشنه بر پشت دين می‌زنيد؟ خموشيد و آتش به جان می‌زنيد، زبونيد و زخم زبان می‌زنيد.
كنون صبر بايد بر اين داغ‌ها/ كه پُر گل شود كوچه‌ها، باغ‌ها/ شب است و سكوت است و ماه است و من/ فغان و غم و اشك و آه است و من.
captcha