کد خبر: 2583564
تاریخ انتشار : ۱۱ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۴:۲۵

بدرقه‌ 92 كبوتر خونين‌بال در غربت و گمنامی/ كجاوه‌های نور، مسافران آسمانی را به مقصد می‌رسانند

گروه جهاد و حماسه: امروز همان روز موعود بود، روزی كه چند ماه است انتظارش را می‌كشيدم. امروز، روز برادران شهيدم است كه برای پر باز كردن و رفتن به آغوش مولايمان حسين(ع) لحظه‌شماری كرده‌اند. همان‌ها كه رفته بودند تا انتقام سيلی زهرا(س) را بگيرند؛ 92 شهيدی كه تازه به ميهن بازگشته‌اند.

محشری بر پا بود، نمی‌دانم اين همه آدم از كجا به خيابان امام خمينی(ره) سرازير شده بودند، گويی بو برده بودند كه پسران گمنام حضرت زهرا(س) قرار است به ديدار مادر بشتابند كه اين گونه به بدرقه‌شان شتافته بودند. بوی عطر گلاب فضا را آكنده بود و قطعاً ديدار با تنها بانويی كه بر سر مزار شهدای گمنام حاضر می‌شود، نياز به پيراستن و آراستن دارد؛ ولی كو دستی كه توانايی گرفتن عطر و گلاب را داشته باشد. اگر هم می‌داشت، بدنی لازم بود كه آن را می‌بايست عطرآگين كرد يا لباسی كه به عطر آغشته شود... وااسفا از ابدانی كه پودر شده‌اند و لباسی بر تن ندارند، همچون مولای شهيدشان، ثارالله(ع).
كجاوه‌های نور اسوه‌های ايستادگی و مقاومت، امروز هم در محاصره بودند، اما نه در محاصره قلب‌های سرد و سخت دشمنان اسلام عزيز؛ بلكه در ميان دست‌ها و قلب‌هايی كه برای آنها می‌تپيد؛ برای آنان كه تهران امروز را بارانی كرده بودند؛ بدن‌های مطهری كه پس از سال‌ها به آغوش مردم بازگشته بودند؛ نوجوانان و جوانانی كه هم‌سن و سالانی در ميان جمعيت داشتند كه به استقبال و بدرقه‌شان آمده بودند.
و مادران، پدران، برادران و خواهرانی كه قاب عكس در دست، به ميان جمعيت آمده بودند... نمی‌دانم شايد يكی از اين برادرهای به ميهن بازگشته، برادر يا پسر آنها باشد. دلخوش بودند به بدرقه اين شهدا، شايد آشنايی در ميان آنها داشته باشند. شايد بدنی از ميان ابدان مال آنها باشد. شايد بوی آشنايی به مشام‌شان برسد. اشك از چشمانشان سرازير بود و گهگاه، عكس را بالا می‌گرفتند؛ گويی می‌خواهند به شهدا نشان دهند كه منتطر هستند تا شهيدشان از ميان آنها اعلام كند كه من اينجا هستم، برگشته‌ام؛ من آمده‌ام؛ مادر، پدر ديگر نگران نباش؛ خواهر، برادر، ديگر به دنبالم نگرد؛ من آمدم.
كجاوه‌ها كه از خيابان عبور می‌كنند، مردم هم گويی عزيزشان را بدرقه می‌كنند، به دنبال كجاوه‌ها روان هستند. می‌آيند، می‌گريند و گاهی پارچه‌ای، چفيه‌ای يا پيراهنی به رسم تبرك به سربازان مستقر در كنار تابوت مطهر اين برادارن شهيد داده می‌شود تا به تابوت تبرك و به آنها برگردانده شود.
برخی كه به تابوت‌ها نزديك‌ترند، خودكار به دست گرفته و بر تابوت شهدا كلماتی می‌نويسند. با خودم فكر می‌كنم كه شهدا را برای چه خواسته‌ای واسطه كرده‌اند. پيش‌تر كه می‌روم، می‌بينم كه بر يكی از تابوت‌ها نوشته شده كه «شهيد گمنام، دعا كن شهيد بشم»، بر يكی ديگر متنی طولانی نوشته شده كه از همان كلمات ابتدايی می‌توان حدس زد، نوشته متعلق به يكی از خواهرانی است كه در محل حضور پيدا كرده است. نوشته چنين است؛ «داداشی، برگشتی ... برام كربلا دعا كنيد كه با معرفت برم، دست پر برگردم. رضايت خدا و ائمه(ع) را بگيرم. دعا كنيد خودم را پيدا كنم و بشناسم. مطمئنم شما دعا كنيد، خدا قبول می‌كنه.» و ديگرانی كه قلم را به امانت می‌گرفتند تا بنگارند، بر تابوت‌هايی كه تا لحظاتی ديگر راهی يك شهر می‌شوند و مسافرشان را به دست فرشتگان می‌سپارند تا پروردگارشان را ملاقات كنند. برادران آسمانی‌ام كه دنيا نتوانست آنها را در گير و دار خود نگه دارد و وابسته كند.
جمعيت در جلوی ستاد معراج شهدا، همان جا كه كميته جستجوی مفقودين است، ازدحام كرده‌اند و دود اسپند پراكنده شده، گويی منتظر مهمان هستند و در كنار درب ورودی، انتظار رسيدنش را می‌كشند. تابوت‌ها از روی خودروهای حامل، به دست مردمی كه در كنار آنها ازدحام كرده‌اند سپرده می‌شود.
غوغايی است، بغض راه گلويم را می‌گيرد. دست‌هاست كه گوی سبقت را از ديگر دست‌هايی كه به سمت تابوت دراز شده‌اند می‌ربايند تا زير تابوت را بگيرند؛ آنقدر جمعيت زياد است كه تصور اينكه مبادا كسی نباشد كه زير تابوت را بگيرد و تابوت نقش زمين شود، از ذهنت خود به خود پاك می‌شود. تابوت‌ها پشت سر هم به دست مردم سپرده می‌شوند، غوغايی است. مردم برای تبرك و گرفتن تابوت‌ها از هم سبقت می‌گيرند. گاه برخی، تابوت را كه می‌گيرند، برادرم را تا داخل ستاد معراج، همان جا كه سكوی پرش اين پرنده‌های آسمانی است همراهی می‌كنند و گاه تابوت‌ها را دست به دست به نفرات بعدی می‌سپارند.
خواهران هم بی‌كار ننشسته‌اند و در ميانه معراج ايستاده‌اند و هر تابوتی را كه به دستشان می‌رسد، راهی می‌كنند. گويی بر سر و صورت و لباس برادرانمان دست می‌كشند، مرتب می‌كنند تا در محضر خدای تعالی، آراسته باشند.
ناگاه تابوتی از دست خواهران به زمين می‌خورد، تابوت ناگهان از حالت افقی به وضعيت عمودی در می‌آيد و با سر به زمين می‌خورد. گويی قلب من است كه به زمين خورده، دست بر دست می‌زنم، مردم هم با من فرياد می‌زنند كه «خاك بر سرم». از ذهنم اين جملات می‌گذرد كه «برادرمان كم درد كشيده، كم دور مانده، كه حالا بايد اينگونه با سر به زمين بخورد.»
در هر گوشه كه نگاه می‌كنی، تابوتی روی دست است كه بعد از كمی همراهی، در خيل جمعيت همراهی كننده، بر زمين گذاشته می‌شود و سينه‌زنی و نوحه‌خوانی سيدالشهدا(ع) است كه در كنارش به صدا بلند می‌شود.
گاه می‌بينی كه گوشه‌ای در حال سينه‌زنی هستند و ناگاه تابوتی مزين به آرم پرچم جمهوری اسلامی ايران با نام مبارك «الله» از ميان جمعيت به هوا بلند می‌شود، همچون گلی نوشكفته كه هم اكنون و ناگهان از ميان جمعيت خودنمايی می‌كند.
مردم بر سر و سينه می‌زنند، برخی گريه می‌كنند، برخی كيسه‌ای كه تابوت‌ها با آن پيچيده شده‌اند و برخی از تابوت‌ها باز شده است را به تبرك می‌برند.
می‌خواهم دل بكنم و بازگردم، ولی مگر دل كندن به اين راحتی است. از برادری كه می‌خواهد زائر الحسين(ع) و زائر الزهرا(س) شود. يادگاری كه پس از سال‌ها از زير خاك بيرون آورده شده و حالا به دست خودمان به خاك سپرده می‌شود.
جز شرمندگی چيزی برای گفتن ندارم. شرمنده اينكه وصيت‌نامه‌ات را نه خوانده و نه اجرا كرده‌ام. شرمنده اينكه به مادر و پدرش حتی سر نزده‌ام، چه رسد به اينكه بدانم چه نيازهايی دارند تا آن را برطرف كنم.
شرمنده‌ام از اينكه كم‌كاری كرده‌ايم و گذاشتيم جنگ نرم دشمن وسعت پيدا كند و هجمه‌های دشمنان، جوانان را از راه به در برد. شرمنده‌ام كه خون شما را قدر نشناختيم و فقط بر سر مزارتان آمديم و حاجت خواستيم؛ فقط خواسته‌مان را خواستيم و به خواسته شما اهميت نداديم.
برادرم شرمنده تو هستم. شرمنده‌ام كه در گمنامی و غربت، در ميان مردمی كه امروز آنها نيز غريب هستند، بدرقه‌ات می‌كنم. و شرمنده‌ام كه به توصيه شما عمل نكردم و امام غريب‌مان را در ظهورش ياری نكردم. شرمنده‌ام...
captcha