به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، مادر شهيدان بياتسرمدی طی شب گذشته، 4 مهرماه و پس از بازگشتن از مراسم سخنرانی در نمايشگاه دفاع مقدس منطقه 18 تهران، حالش وخيم و به بيمارستان منتقل شد. وی طی شب گذشته دار فانی را وداع گفت.
بخشی از سخنان تأمل برانگيز مادر اين شهيد به اين شرح است: «اين حرفم را شايد كمتر كسی درك كرده و باور كند. من احساس میكنم همه شهدا در شكم مادرشان مانند يك شهيد رشد میكنند. به دنيا كه میآيند، شهيد به دنيا میآيند. شهيد بزرگ میشوند. رشد میكنند. مظلوم به جبهه میروند و مظلوم شهيد میشوند. محمود میگفت، كسی كه عاقبتش شهادت باشد در چهل روزگی در شكم مادر روی پيشانیاش مینويسند، شهيد!»
يادآور میشود كه مادر شهيدان غلامرضا، محمود و منصور طی چند روز گذشته، خواب پسر كوچكش غلامرضا را ديده بود كه به نزد وی رفته و حال خوابش تعبير شده است.
در ادامه واگويههای اين مادر و همچنين پدر شهدا را درباره فرزندان شهيدشان محمود، غلامرضا و منصور بياتسرمدی میخوانيد:
سال ۶۶ پيكر غلامرضا و محمود را به ما تحويل دادند. سال ۷۳ از معراج شهدا تماس گرفتند كه پيكر منصور آمده است. يكی از تابوتها كه اسم پسرم را روی آن نوشته بودند باز كرديم. بعد از كمی درد دل او را دفن كرديم. ۲۱ رمضان همان سال شب خواب ديدم منصور وسط اتاق ايستاده و گفت آن شهيدی كه دفنش كرديد من نيستم. نمیتوانستم اين موضوع را بيان كنم چون فردای آن روز ختم بود. سالگرد اول و دوم گذشت. من خيلی خواب منصور را میديدم. برادرش يوسف هم خوابش را میديد كه منصور ناراحت بود و میگفت كسی كه دفن كرديد من نيستم. گشتم و در ميان وسايلش يك قطعه كاغذ پيدا كردم كه شماره پلاكش را روی آن نوشته بودند. ديدم با شماره روی پلاك هماهنگ نيست. رفتيم معراج شهدا ديديم كه بله هماهنگ نيست. به نيروی زمينی سپاه هم برديم. آنجا هم شماره روی كاغذ با پلاك هماهنگ نبود. آن موقع يقين كرديم جنازه اشتباه بود و آن شهيد منصور ما نبوده است. از آن موقع به بعد ما میگوئيم چهار شهيد داريم. آن شهيد گمنام است و منصور مفقودالجسد...
پدر شهيد گفت: منزل ما جواديه بود. بچهها همانجا به دنيا آمدند و همان جا جسدشان را آوردند. از او پرسيديم چرا شما جبهه نرفتيد؟! گفت: نشد كه بروم، اما جای ۱۰ تا رزمنده كار كردم. شهدا میآمدند و ما تخليه میكرديم. كانتينرها را ضعفونی میكرديم. واگنها را تنظيم میكرديم. در اين لحظه مادر شهدا به همسرش میگويد، ما نمره شهيد به شما میدهيم. پدر شهيدان در ادامه خطاب به ما میگويد: رفتن و سركشی به خانواده شهدا خوب است، اما بايد اهداف آنها را دنبال كرد. اهداف و حس مسئوليت آنها نسبت به رهبر و جامعه تأثيرگذارتر است. وقتی كه رهبر جامعه، امام خمينی(ره) فرمودند كه خانواده شهدا چشم و چراغ جامعه هستند؛ يعنی اينكه اهدافی كه آنها برايش راهی جبهههای حق عليه باطل شدند را ما بايد برای جامعه و نسل سومی ترسيم كنيم. اينكه دارای چه افكاری بودند؟ تمام شهدا به خاطر محقق شدن اهداف بلند اسلامی به پيام امام خودشان لبيك گفتند. زمانی كه امام پرچم اسلام را به دست گرفتند (سال های ۴۱، ۴۲) فرمودند كه سربازان من در گهوارهاند. آن روزها آنها به پيام امام لبيك گفتند و امروز اگر ما به اينجا رسيديم، مديون خون شهدا و ارادتشان به ولايت فقيه هستيم. مادر شهدا هم میگويد: مادر سه شهيد شدن هنر نيست، مادر سه شهيد ماندن هنر است. متأسفانه اگر الان به جامعه بيرون نگاه كنيم ديگر جبهه و جنگ يادمان نمیماند.
منصور متولد ۱۳۴۶ بود. او علاقه زيادی به رهبری داشت. دانشآموز سال سوم هنرستان بود كه به پيام امام لبيك گفت و وارد جبهه شد و در عمليات رمضان هم شهيد شد. غلامرضا چون سن كمی داشت نتوانست ما را برای رفتن به جبهه متقاعد كند، اما به دليل علاقه به جبهه با شناسنامه برادرش يوسف كه سه سال بزرگتر بود به جبهه رفت و در شلمچه به شهادت رسيد. در مراسم خاكسپاری منصور وقتی مردم من را میديدند تعجب میكردند. انگار خدا به آدم چهره آسمانی میدهد. منصور هر روز لقمه نان و پنير درست میكرد و به مدرسه میبرد. میفروخت و پولش را برای جبهه میفرستاد. عيدها هم هر چه عيدی میگرفت در بيمارستان برای زخمیها خرج میكرد. آخرين بار كه میخواست به جبهه برود، خواب شهادت خودش را میبيند كه متوجه میشود در اين رفتن به جبهه شهيد خواهد شد. وصيتنامه خودش را با عنوان «من يك شهيدم» آغاز میكند. بعد به مدرسه راهنمايیاش میرود و وصيتنامه را به دبيرش میدهد. دبيرش میگويد: تو نرو برادرهايت هستند. اما منصور میگويد: دفعههای قبل برای دفاع میرفتم، ولی اين بار برای شهادت میروم. ذوق و شوق عجيبی داشت. مانند بچهها يی كه میخواهند به مهمانی بروند شاد بود. منصور آر پی جی زن بود. در ۱۲ ماه مبارك رمضان سال ۱۳۶۱، در عمليات رمضان مفقودالاثر شد.
محمود متولد سال ۱۳۴۲ بود. پسرم بیهمتا بود. نمیتوانم بگويم چقدر خوب و دوستداشتنی بود. سر تا پا علم و دانش. با فهم و كمالات. تا ۲۵ سالگیاش بدون خداحافظی از من، مسجد و بيرون نمیرفت. خيلی مهربان و خوش برخورد بود. همين ويژگیهايش آدم را میسوزاند. همه سختیها را در خودش نگه میداشت و بيان نمیكرد و هميشه از خوبیهای جبهه میگفت. مرتب جبهه میرفت. آن زمان قبل شهادتش دو تا بليت هواپيما گرفت و با هم به مشهد رفتيم. هر جا میرفتم همراهم بود. همه كارهايم را انجام میداد. فاصله سنیمان هم كم بود، مثل دو دوست بوديم. محمود، فردی بسيار فرهنگی بود. در دبيرستان البرز در رشته علوم تجربی در سطح بالايی بود. در دانشگاه هم معارف اسلامی را انتخاب كرد و در حوزه مشغول به تحصيل بود. محمود هفت سال داشت كه نمازش را از مسجد شروع كرد. مكبر مسجد بود. اكثر شبها چراغ اتاقش روشن بود. يواشكی كه نگاه میكردم در حال عبادت و سجده بود. وقتی تو فكر محمود میروم عذاب میكشم. آنقدر خوشچهره و روشن بود كه چهره خودت را در صورتش میديدی. يك قدم نه جلوتر از من، نه عقبتر از من راه نمیرفت. آخرين بار كه محمود میخواست به جبهه برود، شبش به من گفت: مادر جای خوابم را كنار خودت بينداز. آن شب كنارم بود. هميشه موقع رفتنش نمیگذاشت برای بدرقه از منزل بيرون بروم. با من ديدهبوسی كرد و رفت. میگفت آب را توی حياط بريز بيرون نيا. اما آن روز آب را توی كوچه پشت سرش ريختم. هی میرفت و برمیگشت پشت سرش را نگاه كرد تا سر كوچه چند بار برگشت و پشت سرش را نگاه میكرد و اين بار به من چيزی نگفت كه پشت سرش میرفتم. هر بار كه برمیگشت و نگاه میكرد میخنديد. آخرين بار هم خنديد و رفت… در ۱۷بهمن ۱۳۶۶، در عمليات بيت المقدس۲ در ماووت آسمانی شد.
مراسم تشييع پيكر مادر شهيدان بياتسرمدی، ساعت 9 فردا، 6 مهرماه از محل نازیآباد، بازار دوم، خيابان تولايی، جنب كوچه شهيد گلشنراد، پلاك 181 به سمت بهشت زهرا(س) برگزار میشود.