کد خبر: 2599730
تاریخ انتشار : ۱۴ مهر ۱۳۹۲ - ۰۸:۳۴

«بشين قرآن بخون!»

گروه جهاد و حماسه: عصبانی شده بودم، گفتم: «سه ساعته فرماندهی عمليات كردستان رو پشت در معطل كرده»، گفت: «جوش نخور، روايتی هست ... شروع كرد همان روايت را برای خودم گفتن.» گفت: «بشين قرآن بخون!»

دادستان جديد می‌خواست ميخ را محكم بكوبد. محمد بروجردی با او كار داشت. پشت در دادستانی معطلش كرده بود. گفتم: «يه روايتی است كه می‌گه «اِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْكُمُ الفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَیْكُمْ بِالْقُرآنِ؛ هنگامی كه فتنه‌ها شما را در خود پيچيد، بر شماست كه به قرآن تمسك جوييد.»
گفت: «عجب چيز خوبی گفتی. باريك‌الله!» قرآن را باز كرد و خواند. من راه افتادم؛ او خواند؛ من بد و بيراه گفتم؛ او خواند. گفتم: «بلند شو بريم»، او خواند.
گفتم: «سه ساعته فرماندهی عمليات كردستان رو پشت در معطل كرده»، گفت: «جوش نخور، روايتی هست ... شروع كرد همان روايت را برای خودم گفتن.» گفت: «بشين قرآن بخون.»
گفتم: «فكر می‌كنه كيه؟» گفت: «قرآن بخون»، عصبانی شده بودم. گفتم: «اين يارو خيلی عوضيه. بايد كتكش زد. بايد يه بلايی سرش آورد.» گفت: «باباجون، بيا بشين قرآن بخون!»
بعدها دوباره او را ديدم، گفت: «آقاجون دستت درد نكنه! هر وقت ناراحت بودم می‌رفتم سراغ سيگار؛ با اون روايت تركش كردم.»
captcha