نگاهی به دوستیهای آن دوران، فضايی را در روابط دوستانه متجلی میكند كه شايد باور آن برای برخی كه آن روزها را درك نكردهاند، سخت باشد.
در بين بچههای جنگ، دوستی بين شهيدان «امير ناجی» و «حسين بويزه» ضربالمثل بوده و هست؛ اولی پيش از شهادتش، داغ برادرش حسين ناجی را میبيند و دومی پيش از شهادتش داغ چهار عضو خانوادهاش يعنی شهيدان محمد علی و حسن بويزه، خواهر و مادرش را میبيند. اين دو چنان در دوستیشان پيش میروند كه شهادتشان را هم از خدا با هم تمنا میكنند. خواندن نامههای رد و بدل شده ميان آنان میتواند صدق اين مدعا را روشن كند.
من تصوير برخی از نامههای آن دو را در آرشيو خود دارم كه شايد به مرور بتوانم بخشی را منتشر كنم. اينكه چرا بخشی از آن، بايد اذعان كنم درك برخی اشارات اين دو رفيق برايم غريب است و انتشار عمومی آن را به صلاح نمیدانم و شايد خودشان هم راضی نباشند و در اين زمينه احتياط را لازم میدانم.
حكايت عاشقی اين دو دوست در لابلای برخی كلماتشان كاملاً هويداست. اين قصه شنيدنی را در ادامه مطلب بخوانيد با اين توضيح كه پس از شهادت چهار عضو از خانواده حسين بويزه، خانواده مانع حضور او در جبهه میشوند و ... .
حدود شش ماهی میشد كه حسين در حادثهای غمبار دو برادر عزيزش محمد علی و حسن، خواهر و مادرش را در حمله موشكی 30 مهر 62 از دست داده بود و داغ خانواده از يك طرف و ممانعت ديگران از عدم اعزامش به جبهه، غمی سنگين را بر دلش نشانده بود.
امير، سنگ صبور تنهايیهايش بود؛ اما او اين بار، بی حسين به جبهه اعزام شده بود و هر از چند گاهی با نامهای دل آشفته حسين را آرام میكرد. آن روز 12 اسفند سال 62 بود و حسين در تب و تاب دوری امير و جبهه میسوخت؛ چند روز قبل نامه امير بدستش رسيده بود و حالا نوبت او بود كه عقده در شهر ماندن را با امير نجوا كند.
حسين اينگونه به اميرش نوشت «...امير جان! امروز پنجشنبه در شهيد آباد مدام در فكرت بودم. هی در مغزم تجسم میكردم كه الان تو میآيی و من با تو احوالپرسی گرمی میكنم؛ به طوريكه مردم بگويند مثل اينكه 10 سال است يكديگر را نديدهاند! مدام همين فكرها را میكردم چون كه موقعی كه رفتيد (در لحظه اعزام نيرو) شما را نديدم.
اميدوارم در نماز شبهايتان مرا هم يكی از آن 40 نفر قرار دهيد تا شايد مورد لطف و آمرزش پروردگار جهانيان قرار گيرم. از شما میخواهم قبل از اينكه طوريتان بشود به مرخصی بيائيد و اگر هم طوريتان شد از شما میخواهم مرا شفاعت كنيد».
امير درست پس از 25 روز بعد يعنی 7 فروردين 63 پس از عمليات خيبر پاسخنامه حسين را مینويسد؛ او بالای برگ نامه نوشته بود «خصوصی فقط برادر حسين بويزه» و بعد آيات سوره مباركه انشراح را در مطلعنامه مینگارد و اينگونه حسين را مینوازد «...گمان نمیكنم در اينجا ساعتی به ساعتی ديگر متصل شده باشد و من در آن يادی از شما برادر فداكار نكرده باشم و در ذهن كوچكم شما را مجسم ننموده باشم و شايد خدا اينچنين خواست كه محبتمان را دل يكديگر انداخت و من به اين اميدوارم چرا كه در روايت است كه میفرمايد، زمانی كه خداوند به بنده خويش توجه داشت محبت او را در دل برادر مؤمنش میاندازد و من از اين جهت بسيار خوشحال و اميدوارم.
حسين جان! حال كه خواست خدواند بر اين قرار گرفت كه ما با هم برادر باشيم و در همه امور دنيوی و اخروی يار و مددكار همديگر باشيم پس بيا هرچه بيشتر روحيه عرفان و تقوی و خلوص نيت در اعمالمان را توسعه دهيم و هميشه برای هر كاری جز رضای خداوند را در نظر نداشته باشيم تا هرچه بيشتر به خدا نزديك شويم. به اميد اينكه برادر زندگی كنيم و برادر بمیريم و برادر برانگيخته شويم تا انشاءالله در سرای ديگر روسفيد باشيم و تا آخرالزمان برادر... .
برادر جان! هر چند كه میدانم شما دعای خير برای ما را فراموش نكردهای ليكن برای يادآوری باز از شما التماس دعا دارم چون میدانم كه دعای شما در درگاه خداوند مورد قبول است انشاالله... به اميد آب هويجی ديگر».
امير و حسين نامههای ديگری را هم ردوبدل كردند اما قرار بود آنان با هم بميرند نه بی هم. عمليات بعدی در راه بود و منصرف كردن حسين ديگر كار آسانی نبود؛ اما حرف «امير» در نامه ششم بهمنماه 63 دل «حسين» را آرام كرد «...برادرم! گاهی فكر می كنم كه ای كاش تو هم پيش ما بودی و لذت اين همه خاطرات فراموش نشدنی را می چشيدی اما اكنون كه مسائل گوناگون موجب شده كه نتوانی به جبهه بيائی از تو میخواهم كه فريادی باشی برای آنانكه میدانند بايد به جبهه بيايند؛ اما خود را به نادانی زدهاند و خود را به دلايلی بچه گانه چنين جلوه میدهند كه توانايی آمدن به جبهه را ندارند! آخر كشوری كه حياتش در خطر است ديپلمه و دانشگاهی را میخواهد چه كند! فعلاً حيات ملت ما بسته به جنگ است...».
عمليات بدر به سرانجام رسيد. امير فرصت آسمانی شدن را نيافت و يكسال ديگر دو دوست در كنار هم رازهای ناگفته گفتند و حسين هم فرصت يافت آلام ناشی از داغ «مادر، خواهر و دو برادرش» را كه در حملات موشكی دزفول از دست داده بود؛ تسكين دهد، اما عمليات ديگری در راه بود... .
والفجر 8 فرا رسيد! و اين دو در پوست خود نمیگنجيدند؛ حسين خانواده را چطور راضی كرده بود نمیدانم! ولی آن دو از اروند گذشتند و به فاو هم رسيدند! و حتی از فاو هم برگشتند! ولی ... عمليات تمام شد، ولی گويا سفر حسين و امير تازه آغاز شد! ... دو يار جدا ناشدنی با هم سوار اتوبوس شدند و از آنجا به سفری آسمانی رفتند و ديگر برنگشتند!
پنجم اسفند 1364 «حسين بويزه» و «امير ناجی» با بليت اتوبوس آسمانی به سفر عشق رفتند، ولی دو روز بعد بر دستان جماعتی از مردم در گلزار «شهيد آباد»؛ اولی را در كنار برادرش «حسن» و دومی را در كنار برادرش «حسين» با خاك آشنا كردند ولی در آسمان، ملائكه، دو دوست را بر سر يك سفره نشاندند. آن روز در شهيد آباد همه فهميدند دوستی اگر برای خدا باشد، جاودانه خواهد ماند.
*نوشتاری از مسعود پرموز، از نويسنگان دفاع مقدس دزفول در مورد شهدای مسجد امام حسن عسكری دزفول
پانوشت:
1. پس از عمليات والفجر 8، به رغم پيروزی رزمندگان و فتح فاو، در بازگشت از منطقه عملياتی هواپيمای دشمن بعثی، اتوبوس حامل رزمندگان گردان بلال لشكر 7 ولی عصر(عج) را بمباران كرد و حدود 30 رزمنده دلاور به شهادت رسيدند و شيرينی پيروزی به كام مردم دزفول تلخ شد.
2. حسن بويزه به همراه محمدعلی بويزه و مادر و خواهرش حدود دو سال پيش از شهادت حسين، در حمله موشكی دشمن از زير آوار راه به آسمان گشودند!
3. حسين ناجی، برادر بزرگ امير در عمليات فتحالمبين به شهادت رسيد