حسين فهميده در سال 46 در روستای سراجه شهر قم به دنيا آمد. در بحبوحه انقلاب، حسين يازده ساله، از قم اعلاميه میآورد و در روستا پخش میكرد. حتی چندبار ضد انقلابها كتكش زده بودند تا دست از اين كارها بردارد اما او منصرف نشده بود.
12 بهمن 57، در بيمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بيمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار كرد كه پدر و مادرش، او را با برادر بزرگترش داوود، به تهران فرستادند تا حضرت امام(ره) را زيارت كند.
مدتی بعد، ضد انقلاب اوضاع كردستان را به هم ريخت. حسين مثل اسفند روی آتش شده بود. زود از طريق بسيج، خودش را به كردستان رساند اما به خاطر كمی سن و كوتاهی قد، بچههای سپاه برش گرداندند و از خانوادهاش تعهد گرفتند تا ديگر به كردستان نرود.
وقتی كه رژيم بعثی عراق در 31 شهريور 59 به ايران حمله كرد، حسين در خانه بند نشد. زود به راه افتاد و خودش را به خوزستان رساند. آنجا آنقدر اصرار كرد تا قبول كردند بماند. مدتی بعد با دوستش محمدرضا شمس زخمی شدند و آنها را به بيمارستان ماهشهر بردند. حسين و محمدرضا تا حالشان خوب شد، دوباره به جبهه برگشتند. اما اينبار فرمانده اجازه نمیداد حسين به خط مقدم نبرد برود.
چند روز بعد، حسين با كلی لباس و اسلحه عراقیها پيش فرماندهشان آمد. فرمانده با كمال تعجب فهميد كه او اينها را با دست خالی از عراقیها غنيمت گرفته است. همين شد كه به حسين اجازه داد تا دوباره به خط مقدم برگردد.
روز هشتم آبان 59، حسين فهميده و محمدرضا شمس، در نزديكترين سنگرها به دشمن، كنار هم بودند. محمدرضا مجروح شده بود و حسين، با هر جان كندنی كه بود، دوستش را به عقب رساند تا مداوا شود.
اما حسين فهميده در پشت خط نماند. دلش رضا نمیداد كه سنگرشان را خالی بگذارد. او وقتی به سنگر رسيد كه پنج تانك عراقی، مغرورانه رجز میخواندند و پيش میآمدند تا رزمندگان ايرانی را محاصره كنند و بعد همهشان را به قتل برسانند.
تنها راه پيش روی حسين فهميده، فدا كردن خودش برای نجات همرزمانش بود. حسين سيزده ساله، آخرين نارنجكهای باقيمانده را به خود بست و به سمت تانكها حركت كرد. در همين فاصله، تيری به پای حسين خورد اما او كوتاه نيامد. با همان پای زخمی، كشان كشان خودش را به اولين تانك رساند و ضامن نارنجكها را كشيد.
با صدای انفجار تانك جلويی، چهار تانك ديگر، با اين خيال كه رزمندگان اسلام حمله كردهاند، فرار را برقرار ترجيح دادند. بقيه رزمندهها تازه متوجه نقشه دشمن برای محاصره شان شدند. آنها با فكر اينكه نيروی كمكی آمده، جان تازهای گرفتند و چهار تانك درحال فرار را هم نابود كردند.
مدتی بعد، نيروهای كمكی به خط مقدم رسيدند و آن قسمت را، از لوث وجود متجاوزان بعثی پاك كردند. يكی از همان روزهای سرد پاييزی، ساعت هشت صبح، راديو برنامههای عادیاش را قطع كرد و خبر عمليات شهادت طلبانه يك دانشآموز سيزده ساله را پخش كرد.
پشت آن، پيام حضرت امام(ره) را خوانند «رهبر ما آن طفل سيزده سالهای است كه با قلب كوچك خود، كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است ـ با نارنجك، خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم كرد و خود نيز شربت شهادت نوشيد» حتی تلويزيون هم، شب همين خبر را اعلام كرد.
همان موقع مادر حسين گفت: «به خدا اين دانش آموز حسين بوده.» پدر باور نمی كرد اما مادر باز قسم میخورد. يكی، دو هفته بعد، برادر محمدرضا شمس به در خانه شهيد حسين فهميده رفت و كل ماجرا را برايشان تعريف كرد و به آنها قول داد تا تكههای باقيمانده از پيكر حسين را بازگرداند تا آن را دفن كنند. بعدها هم محمدرضا شمس شهيد شد و هم داوود فهميده. آخر خود مادر حسين، در آذر 59 گفته بود: «حاضرم در راه خدا اين پسرم را هم بدهم».