
هنوز نرسیدهای اما قدمهایت مشتاقتر از همیشه میروند تا بهترین اتفاق زندگیت را برایت رقم بزنند. در مرز هستی، بارهایمان سنگین است. فکر میکنی هر گام که بر میداری به بهترین بندگان خدا نزدیک میشوی، از این فکر پر میشوی و انگار دیگر بارها سنگین نیست. کسی میگوید: راه دور است .. کسی که معلوم است لحظههای نابی را با عشق امیرش سپری میکند، جواب میدهد: میدانی هر کدام از این گامها ثواب یک حج دارد .. اولی انگار تازه یادش میآید کجا آمده تأیید میکند و نفس زنان زیر لب چیزی میگوید.
وارد خاک عراق میشوی فکر اینکه به زیارت علی(ع) میروی، اشتیاق و ناباوری، حال و هوایت را دیدنی میکند. در این لحظه یک آرزو و یک فکر به سراغت میآید: اگر همین لحظه زندگیم تمام شود چیز دیگری نمیخواهم. میخواهم این احساس بیهمتا حسن ختام عمرم در این دنیا باشد.
با خودت بر سر انتخاب کلمات و بیان این حال و هوا کلنجار میروی که همین جا چشمانت خیال همه اشتیاقهای وصف ناپذیر؛ همانها که بدون اینکه کلمهای همکفو برایشان پیدا کنی در وجودت جولان میدهند، راحتت میکند؛ بارانی میشوی. انگار این اشکها همان کلماتی است که هیچ وقت پیدا نمیکردی.
حالا به سمت نجف حرکت کردهایم .. میخواهم این لحظهها را برای همیشه بر لوح جانم ثبت کنم؛ مینویسم: خدایا .. اگر به محضر امامم برسم .. اگر برسم .. همه دلتنگیهایم را برایش گریه میکنم همه لحظات تاریکی را که بدون او از سر گذراندم برایش گریه میکنم و به او خواهم گفت: از چشمهای مشتاقی که به من دوخته شده بود؛ زائرعلی(ع). از کسانی خواهم گفت که بغضشان اجازه نداد کامل بگویند التماس دعا .. کسانی که ترجیح دادند سکوت کنند و در حسرت و اشتیاقشان فرو بروند! آقا به سوی تو میآیم! و تنها نیستم.
هیچ وقت این قدر خوب نبودهای که الان. همه وجودت را که میکاوی خبری از هیچ آرزویی نیست؛ در راهی اما همه چیز میگوید رسیدهای، خوشبختی، خوبی، سبکبالی، تهی از غم دیروز و فردا؛ مگر رسیدن غیر از این است؟ انگار شادیهای دنیا را بیوقفه به قلبت سرازیر میکنند.
حالا کمی دلهره داری؛ مثل وقتی که به دیدار بزرگی میروی و با خودت تمرین میکنی چه طور سلام دهم؟ چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ مفاتیح را باز میکنی برای همه مواقف مقدسی که به حرم علی منتهی میشود دعایی هست و مناجاتی.
وقتی به حرم امامت؛ امیرالمؤمنین(ع) میرسی .. قلبت جلوتر از تو بالای مرقد پرواز کنان به طواف در آمده است دستپاچهای اما میخوانی: یا مولای یا امیرالمومنین عبدک وابن امتک جاءک مستجیرا بذمتک قاصدا الی حرمک متوجها الی مقامک متوسلا الی الله تعالی بک... .
ای مولای من ای امیرالمومنین غلام تو و فرزند غلام تو و فرزند کنیز تو به درگاهت آمده و به عهد تو پناه آورده است و قاصد حرم توست و توجهش به مقام رفیع تو و به وسیله تو تقرب به درگاه خداوند میجوید.
خود را از میان همهمه زائران علی(ع) به ضریح میرسانی خنکای ضریح وجودت را پر میکند. دلتنگیها و اشتیاقها با هم آمدهاند و پا به پای هم بزم اشک و سرور به راه انداختهاند. از پشت پرده اشک ضریح را نگاه میکنی .. خدایا این منم؟ این منم که کلمه نورانی نجف دربرم گرفته؟ این منم که در حرم امیرمؤمنانم؟ نزد علی(ع) تو؟
حالا در احاطه شریف ترین کلمات عالم هستم؛ حرم علی(ع).
خدایا! به قدری به او نزدیکی که از اطرافت غافل شدهای به خود میآیی دستهایت بالاست و با صدای بلند زیارتنامه را میخوانی و .. از برخی عنوانها نمیتوانی راحت بگذری، دوست داری مدام تکرار کنی: السلام علیک یا ولی الله، السلام علیک یا امام الهدی، السلام علیک یا ابالحسن و الحسین یا ولی المتّقین، یا ولی المتّقین، یا ولی المتّقین .. این عبارت را پیش از این هم گفتهایی اما روبروی حرم خود ولیِ متّقین که باشی از گفتنش سیر نمیشوی .. تا باورت شود پیش او هستی، تا یقین کنی صدایت را میشنود.
احساس میکنی اشتیاق کودکانهات را میبیند و به رویت لبخند میزند. هر از چندگاهی پس از هر سطر زیارت نامه به مرقد و زوار چشم میدوزی تا مطمئن شوی بیداری. خیلیها همین حال را دارند. دوستی گفت: در حرم هر چند لحظه یک بار چشمانم را بیشتر باز میکنم تا مطمئن شوم باورم شود اینجا پیش امام خودم هستم.
پس از خواندن زیارتنامه، در سکوت غرق معنویت فضای حرم میشوی .. غرق علی(ع). بی درنگ قلبت را میدهی به دستش؛ تمام و کمال. و نگاه مشتاقت به سمت بالاست، جایی خواندهای: به این امید به زیارت ائمه معصوم میرویم که آنها از نور خود بر قلب ما تجلی دهند تا مبادی میل ما از گناه و غفلت به اطاعت و حضور سیر کند.
قابل که باشی کجیهایت واضح جلوی چشمانت میآید. انگار زیارت بهترین بندگان خدا، مرور یک راه مستقیم به سوی خدا است و وقتی در این راه سیر میکنی همه زاویهها و فاصلهها را از آن خط مستقیم میبینی. امام چه راه روشنی است.
پیش امام خودت هستی. هیچ حسی در این دنیا زیباتر از این نیست که امام داشته باشی و در خدمت او باشی.
از زیارت اول برمیگردی انگار پس از یک تشنگی طولانی جرعهای آب به تو دادهاند و حالا تشنهتر و عاشقتر و دلتنگتر از قبل برمیگردی... .
کامله بوعذار