
امروز برای خانواده علی روز بدی بود. برای دوستان علی روز بدی بود. امروز کلمهای را که دیروز آن همه از باورش ترس داشتیم، با چشم دیدیم.
«میگن علی هویسی تصادف کرده و مُ ر د ه. آروم گفت اما همشو شنیدیم. خودمون رو به نشنیدن، به نفهمیدن زدیم. ساکت شدیم، کلمه آخرو ول کردیم و گفتیم چی؟ و دوباره شنیدم. انگار مغزمون این کلمه رو نمیپذیره. تو فضا شناور میمونه. انگار الان وقتش نیست، درست نیست، انگار یه اتفاق محال افتاده..
همه میترسن، همه یه قدم عقبتر از باور داستان مرگ ایستادن و به فکر فرو رفتن .. نمیخواهیم .. دوست نداریم این خبر راست باشه. اما راسته علی هویسی دیگه بین ما نیست .. به گوشیش زنگ میزنیم جواب نمیده، بوقهای ممتمدی که جوابی نداشت ... .
به ساعت یک و چهل دقیقه پریشب فکر میکنیم، به جاده هفتگل، به خاور، به تصادف، به علی هویسی، نه! برای مرگ زود بود. همه خبرگزاریها نوشتن جوان باآتیه .. وای باورمان نمیشود که نیست».
علی هویسی حالا دیگر نیست؛ نیست تا با دیدنش لبخند بر لب آوریم؛ نیست تا ما را به یاد دیدنهای متفاوت خود بیندازد، نیست تا پروازهای بلند و انگیزههای خوب و زیبا را با آن همه جوانی به یادمان بیاورد. جای علی پُر نمیشود... .
امروز روز بدی است؛ روز باور کردن نبودن کسی است که همه ما دوستش داریم.
دوستانش پا بر زمین ناباوری میکوبند. باور جسم بیروح علی مثل آن است که به زور بخواهی باورمان شود روز به این روشنی شب است! محال است، مگر نه؟
علی هست. همیشه هست؛ با آن لبخندهای مهربان دوستانهاش، با آن شور و هیجانی که هدیه همیشگی بیدریغش بود به زندگی، به همه دوستان دور و نزدیک.
امروز برای دوستان علی روز بدی است، اما جایی، نقطهای از قلب تکتکشان علی هویسی این دوستِ خوب را فراتر از امروز و دیروز و همیشه برای خود ابدی میکنند.
خیالت راحت باشد علی! خانهات در چشمهای ما، در قلبهایمان ابدی است. امروز بیشتر از همیشه قدر خندههایت را میدانیم، قدر شوری که با خود میآوردی، قدر نگاههای مصممت را که خوبی و زیبایی را مهمان دیدگان ما میکرد ... .
حرفهایمان از تو ناتمام است، خوبی وجودِ تو هدیه خدای بینهایت خوب بود و خدا گاه چه زود خوبها را به سوی خود میخواند ... .
کامله بوعذار
باورش واقعاً سخته، خیلی زود رفت