گروه اندیشه: قاسم بنالحسن به میدان رفت، در حالیکه نوجوانی نابالغ بود، وقتی که امام حسین(ع) چشمش به فرزند برادر افتاد او را در آغوش گرفت و هر دو گریستند، قاسم اجازۀ نبرد خواست ولی عمویش به او اجازه نداد.

به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از همدان، از حجتالاسلام والمسلمین سیدمهدی پیشوایی (متولد 1324 در مشکین شهر) پیش از این، کتاب «سیرۀ پیشوایان» به طبع رسیده است. ایشان در سال 1380 پس از انتصاب به مدیریت گروه تاریخ در مؤسسه امام خمینی(ره)، تحقیق و نگارش مقتل جامع سیدالشهدا(ع)را پیشنهاد کردند و با یازده پژوهشگر همراه، نگارش آن را به انجام رساندند. این کتاب جامع، دربارۀ زندگی و قیام حضرت سیدالشهدا(ع) میتواند مخاطبان عام را از مراجعه به کتابهای دیگر بینیاز کند.
حجتالاسلام پیشوایی در مقدمۀ کتاب نوشته است که از سالها قبل آرزو داشته تا یک مقتل جامع و مستند، مبتنی بر معیارهای علمی تاریخنگاری و پیراسته از تحریفات و البته متناسب با نیازهای روز به دست دهد، وی سعی کرده که در این تحقیق از کتب مهم و دست اول استفاده شود. لذا در نگارش کتاب فقط از مقتلهای معتبر تا قرن پنجم و حداکثر تا قرن هفتم هجری استفاده شده است. هرچند که مباحثی نیز به کتاب افزوده شده که مقتلهای پیشین به آن نپرداختهاند، بنابراین در بخش کتابنامۀ انتهای کتاب، نام 544 عنوان کتاب قدیم و جدید و 15 مقاله دیده میشود.
تحقیق و نگارش فصول مختلف این کتاب به افراد مختلفی از دانش آموختگان و صاحب نظران رشتۀ تاریخ سپرده شد و این کار زیر نظر مدیر پژوهش (مهدی پیشوایی) انجام گرفت. که در نهایت کتاب به لحاظ ارجاعات و نامها و غیره، توسط یک دستیار علمی یکسانسازی و قبل از چاپ، متن نهایی به رؤیت تعدادی از بزرگان حوزه علمیه قم رسید و نظرات اصلاحی و تکمیلی آنها در متن اعمال شد.
در این قسمت فصل شهادت قاسم بن الحسن با پاورقیهایش نقل میشود تا از کیفیت کار پژوهشگران آگاه شوید.
قاسم اجازۀ نبرد خواست ولی عمویش به او اجازه نداد
در این هنگام قاسمبن الحسن به میدان رفت، در حالیکه نوجوانی نابالغ بود، وقتی که امام حسین(ع) چشمش به فرزند برادر افتاد او را در آغوش گرفت و هر دو گریستند. قاسم اجازۀ نبرد خواست ولی عمویش به او اجازه نداد. آن نوجوان بارها دست و پای عمویش را بوسید و از او اجازه نبرد خواست، تا اینکه امام حسین(ع) به او اجازه داد و او در حالیکه اشکهایش بر گونههایش جاری بود به میدان رفت و چنین رجز میخواند:
إن تُنکرونی فَأنا فرعُ الحَسن/ سِبط النّبی المصطفی و المؤتَمَن
هذا حسینٌ کالأسیر المُرتَهِن/ بینَ اُناسٍ لاسُقوا صَوبَ المُزُن[1]
«اگر مرا نمیشناسید من فرزند حسنم؛ آن نوادۀ پیامبر برگزیده و امین
این حسین است که مانند اسیر در گروگان میان مردمی است که هرگز مبادا از آب گوارا سیر شوند».
به گزارش ابنشهر آشوب قاسم در میدان جنگ چنین رجز میخواند:
إنّی أنا القاسم من نسل علی نحن و بیت اللهِ أولی بالنّبی مِن شمر ذیالجوشن أو ابنالدّعی؛ من قاسم از نسل علی هستم. به خدا سوگند ما از شمر ذیالجوشن یا حرامزاده [ابنزیاد] به پیامبر سزاوراتریم.
حمید بن مسلم [از سپاه عمر سعد] میگوید: جوانی از یاران حسین به سوی ما آمد که چهرهاش مانند پارۀ ماه بود، شمشیر به دست و پیراهن و شلوار به تن و یک جفت کفش به پا داشت که بند یکی از کفشهایش پاره بود و فراموش نمیکنم که بند کفش پای چپش بود. عمرو بن سعد بن نُفَیل أزدی به من گفت: به خدا سوگند که بر او خواهم تاخت. گفتم: سبحان الله، میخواهی چه کنی؟ این همه لشکر که به دور او حلقه زدهاند برای کشتن او کافی است. گفت: به خدا سوگند به او حمله خواهم کرد. آنگاه بر او حمله برد و سرش را با شمشیر شکافت.
آن نوجوان به رو بر زمین افتاد و گفت: ای عمو جان! حسین چون باز شکاری به سوی او رفت و مانند شیر خشمگین حمله کرد و با شمشیر به عمرو ضربهای وارد کرد و او دست خود را سپر قرار داد که از مرفق قطع شد. او فریادی زد و خود را کنار کشید. گروهی از کوفیان یورش بردند تا او را نجات دهند. ولی او را زیر گرفتند و زیر سُم اسبان لگدمال کردند تا آنکه جان داد گرد و غبار که فرو نشست...
دیدم حسین(ع) بالای سر آن نوجوان است و او پای خود را به زمین میکوبد
دیدم حسین(ع) بالای سر آن نوجوان است و او پای خود را به زمین میکوبد و حسین(ع) میگوید: از رحمت خدا دور باشند مردمی که تو را کشتند و خصم آنان دربارۀ تو در روز قیامت جدّ توست. سپس گفت: به خدا سوگند بر عمویت بسیار گران است که او را بخوانی و جوابت ندهد، یا جوابت دهد ولی تو را سودی نبخشد. به خدا سوگند، این صدایی است که خونخواهان آن بسیار و یارانش کم است.
حسین(ع) او را برداشت و من گویا همین الان میبینم که حسین سینه بر سینۀ او نهاده و [به سوی خیمهها] میبرد و پاهای آن نوجوان بر زمین کشیده میشود. با خود گفتم که با او چه میکند؟ دیدم او را برد و کنار پسرش علی بن الحسین و دیگر کشتگان خاندانش گذاشت. پرسیدم: این نوجوان چه کسی بود؟ گفتند: او قاسم بن الحسن بن علی بن ابیطالب بود.
امام حسین(ع) پس از آنکه پیکر قاسم را کنار سایر کشتگان از خاندانش گذاشت، رو به آسمان کرد و فرمود: «خداوندا! آنان را نابود گردان و احدی از آنان را باقی نگذار و هرگز آنان را نیامرز. صبر کنید ای عموزادگانم! صبر کنید ای خاندان من! پس از امروز دیگر هرگز خواری نمیبینید».