به گزارش کانون خبرنگاران نبأ وابسته به خبرگزاری ایکنا، غزوه بنی نضیر یکی از غزوات پیامبر با یهودیان است که در آن خونی ریخته نشد و سپاه اسلام بدون تاختن اسبی در این غزوه به پیروزی رسید، بعد از این غزوه مقرر شد که یهودیان قلعه و زمینهای زراعی و نخلستان خود را برای مسلمانان باقی بگذارند و مدینه را ترک کنند، جرمشان هم برای همه ثابت شده بود، آنها با حرفهای طعنهدار و زشت، پیامبر مسلمانان و رحمت للعالمین را تمسخر میکردند، بعد از آن در هر فرصتی اقدام به فتنه بر علیه مسلمانان میکردند و در نهایت و در اقدامی که از همه شنیعتر بود اقدام به ترور پیامبر کردند که این توطئه توسط وحی به پیامبر الهام گشت و این توطئه نقش برآب شد.
ماجرای ترور نافرجام پیامبر توسط یهودیان مدینه
منافقان و یهودیان مدینه از شکست مسلمانان در احد و کشته شدن رجال علمی سخت خوشحال بودند و به دنبال فرصت بودند که در مدینه شورشی بر پا کنند و به قبائل خارج از مدینه بفهمانند که کوچکترین اتحاد و وحدت کلمه در مدینه وجود ندارد و دشمنان خارجی می توانند حکومت نوجوان اسلام را سرنگون سازند.
پیامبر برای اینکه از منویات و طرز تفکر یهودیان «بنی النضیر» آگاه گردد، همراه گروهی از افسران خود عازم دژ آنها گردید اما هدف ظاهری پیامبر از تماس با بنی نضیر این بود، که آمده است در پرداخت خونبهای آن دو نفر عرب از قبیله «بنی عام» که به دست عمرو بن امیه کشته شده بودند، کمک بگیرد. زیرا قبیله بنی النضیر هم با مسلمانان پیمان داشتند و هم با قبیله بنی عامر و قبائل هم پیمان همواره در چنین لحظات یکدیگر را کمک میکردند.
پیامبر در برابر درب فرود آمد و مطلب خود را با سران قوم در میان گذارد؛ آنان با آغوش باز از پیامبر استقبال کردند و قول دادند که در پرداخت دیه کمک کنند؛ سپس در حالی که پیامبر را با کنیهاش (ابوالقاسم) خطاب میکردند، درخواست نمودند که رسول خدا وارد دژ آنها شود و روز را آنجا به سر ببرد؛ رسول گرامی تقاضای آنها را نپذیرفت و در سایه دیوار دژ با افسران خود نشست و با سران بنی النضیر مشغول گفتوگو شد؛ پیامبر احساس کرد که این چرب زبانی، با یک سلسله حرکات مرموز توأم است.
از طرفی در محوطه ای که پیامبر نشسته بود، رفت و آمد زیاد به چشم می خورد، سخنان در گوشی که مورث شک و بدبینی است، فراوان بود؛ در حقیقت، سران بنی النضیر تصمیم گرفته بودند که پیامبر را غافلگیر کنند؛ یک نفر از آنها به نام «عمرو حجاش»، آماده شده بود که بالای بام برود و با افکندن سنگ بزرگی بر سر پیامبر، ایشان را به قتل برساند؛ خوشبختانه نقشه آنها نقش بر آب شد، توطئهها و نقشههای شوم آنها از حرکات مرموز و ناموزون آنها فاش گردید و بنا به نقل «واقدی» فرشته وحی، پیامبر را آگاه ساخت. پیامبر از جای خود حرکت کرد و طوری مجلس را ترک گفت که یهودیان تصور کردند دنبال کاری میرود و برمیگردد ولی پیامبر راه مدینه را در پیش گرفت و همراهانش را نیز از تصمیم خود آگاه نساخت؛ آنان همچنان در انتظار بازگشت پیامبر به سر میبردند، اما هر چه انتظار کشیدند انتظار آنها سودی نبخشید.

جنگ پیامبر با یهودیان و شکست مفتضحانه آنها
محمد بن مسلمه پیغام رسول خدا(ص) را به آنها رسانید، یهود مزبور که تاب مقاومت در برابر مسلمانان را در خود نمیدیدند آماده رفتن شدند ولی عبد الله بن ابی سرکرده منافقین مدینه برای آنها پیغام فرستاد که از جای خود حرکت نکنید و ما دو هزار نفر هستیم که آماده کمک به شما هستیم و هرگز شما را تسلیم محمد نخواهیم کرد و یهود بنی قریظه نیز به پشتیبانی شما برخاسته و شما را یاری میکنند؛ یهودیان گول وعده او را خورده و ماندند و به محکم کردن قلعههای خویش پرداختند و چون مهلت به پایان رسید پیغمبر اسلام پرچم جنگ را بست و به دست علی بن ابیطالب(ع) داد و با سربازان اسلام به سوی قلعههای بنی النضیر حرکت کرد و دستور محاصره آنان را صادر فرمود.
محاصره آنان به طول انجامید که بعضی مدت محاصره را بیست و یک روز ذکر کردهاند و به گفته برخی رسول خدا(ص) برای اینکه یهود مزبور از آن سرزمین دل برکنند و یا کمال خواری و ذلت خود را به چشم ببینند دستور داد چند نخله خرما را از باغهای آنها قطع کردند و همین هم شد و آنها تسلیم شده و حاضر به ترک خانه و دیار گشتند و از آن سرزمین رفتند، و مفسران نیز گفتهاند آیه «مَا قَطَعْتُم مِّن لِّینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِیُخْزِیَ الْفَاسِقِینَ » نیز در همین باره نازل شده که چون یهود بنی النضیر آن حضرت را در این کار سرزنش کردند این آیه نازل شد،و در کتاب سیرة المصطفی آمده است که مجموع نخلههایی که مسلمانان قطع کرده و یا سوزاندند شش نخله بود و در نقلی که فخر رازی در تفسیر همین آیه از ابن مسعود کرده وی گفته است: رسول خدا(ص) دستور داد چند نخله خرما را که سر راه جنگجویان و مزاحم آنان برای جنگ بود قطع کردند و به هر صورت یهودیان که دیدند از کمکهایی که عبدالله بن ابی وعده کرده بود خبری نشد و یهود بنی قریظه هم برای نجات آنها اقدامی نکردند به ستوه آمده و تدریجا ترس و ناامیدی بر آنها مستولی شد و تسلیم شدند و از پیغمبر اسلام امان خواستند تا از مدینه کوچ کنند.

رشادت علی(ع) در جنگ با یهودیان
گویند: هنگامی که رسول خدا(ص) برای محاصره یهود بنی النضیر آمد دستور داد خیمهاش را در آخرین نقطه از زمینهای گودی که در آنجا بود و به زمین بنی حطمة معروف بود بزنند، همین که شب شد مردی از بنی النضیر تیری به سوی خیمه آن حضرت انداخت و آن تیر به خیمه اصابت کرد، پیغمبر(ص) دستور داد خیمهاش را از آنجا بکنند و در دامنه کوه نصب کنند و مهاجر و انصار اطراف آن، خیمههای خود را برپا کردند، چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت ناگاه متوجه شدند که علی بن ابیطالب(ع) در میان آنها نیست، به نزد رسول خدا(ص) آمده و معروض داشتند: علی بن ابیطالب گم شده و در میان ما نیست؟ فرمود: فکر میکنم به دنبال اصلاح کار شما رفته باشد، طولی نکشید که علی(ع) در حالی که سر بریده همان مرد یهودی را که تیر به سوی خیمه رسول خدا(ص) انداخته بود، در دست داشت بیامد و آن سر را نزد آن حضرت گذاشت.
پیغمبر(ص) فرمود: یا علی چه کردی؟ عرض کرد: من دیدم این خبیث مرد بیباک و دلاوری است، پس در کمین او نشستم و با خود گفتم چه چیز در این تاریکی شب او را چنین بیباک کرده جز اینکه میخواهد از این تاریکی استفاده کرده دستبرد و شبیخونی بزند، ناگاه او را دیدم که شمشیر در دست دارد و با سه تن از یهود میآید، من که چنان دیدم برخاسته و بدو حمله کرده و او را کشتم و آن سه نفر که همراهش بودند گریختند و هنوز چندان دور نشدهاند و اگر چند نفر همراه من بیایند امید آن هست که بدانها دست یابیم.
رسول خدا(ص) ده نفر را که از آن جمله ابو دجانه و سهل بن حنیف بود همراه حضرت علی(ع) روانه کرد و آنان بسرعت آمده پیش از آنکه یهودیان به قلعههای خود برسند بدانها رسیدند و آنها را به قتل رسانده و سرهای ایشان را به دستور پیغمبر(ص) در چاههای بنی حطمه افکندند و همین جریان رعب و وحشتی در دل بنی النضیر افکند و سبب تسلیم و کوچ کردن آنان از مدینه گردید.
جمعبندی
در تاریخ نقل شده است که بنی النضیر هنگامی که از دژ خود با خفت مجبور به خروج شد، پیامبر به آنها اجازه داد تا هر چه اموال منقول دارند با خود ببرند، آنها حتی درهای خانههای خود را هم از جا درآوردند و هر چه داشتند را نابود کردند و بدون اینکه کسی با آنها کاری داشته باشد رفتند، حتی در هنگام رفتنشان بعضی از تواریخ نقل کردهاند که با ساز و آواز راه رفتن را در پیش گرفتهاند، تمام این ترحمها و گذشتی که در حق این طایفه یهود از طرف پیامبر روا شد در شرایطی بود که این طایفه کمر به قتل پیامبر اسلام بسته بودند، و کینه آنها بیش از پیامبر از علی(ع) بود که با رشادتهای خود امید ناچیزشان را نا امید کرد، و این ماجرا ادامه دارد تا ظهور منجی عالم بشریت.
محمدعلی نادعلی