به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از فارس، این روزها که رنگ و بوی آن، با تمام ایام سال متفاوت است و یک ملت در طی یک دهه به جشن و تکریم سالروز پیروزیهای حقطلبانه انقلاب خود به پاخاستهاند، سخنان، اشعار و شعارهای جالبی میشنویم.
«در بهار آزادی، جای شهدا خالی» یکی از شعارهایی است که در طی 37 سال پایداری ملت واحده ایران اسلامی به وفور شنیدهایم. شهدایی که برای به ثمر رسیدن این پیروزی شیرین و دلانگیز از عزیزترین دارایی خود گذشتند و دعوت امام خود را لبیک گفته و در مسیر مبارزه با طاغوت و ظلم و استکبار گام نهادند.
تنها مقصد قافله عشق رسیدن به معبود بود به راستی جز عشق و دلدادگی به مکتب بندگی چه چیزی را میتوان دلیل این همه ایثار و جانفشانی دانست و آیا جز این است که تنها مقصد قافله عشق، رسیدن به حق است. قصه دلدادگیهایی که تنها با عروج به سوی آسمان به پایان رسیدند اما این به پایان رسیدنها، آغاز خوشی برای تداوم مکتب عشق و بندگی بودند.
از همین روی، شنیدن احوالات یاران قافله عشق در رسیدن به مقصد چه زیبا و دلنشین است. آنجا که میخوانیم سرگشته راه عشق و بندگی یا همان «شهید» چگونه در رسیدن به معشوق سر از پای نشناخته و با تمام وجود به سوی او پرواز کرد.
تقدیم 157 شهید فجرآفرین از استان فارس به انقلاب اسلامی در این گزارش نگاهی کوتاه به شرح احوالات و خاطراتی از شهدای انقلاب اسلامی استان فارس از زبان اقوام و بستگان آنان داریم. البته لازم به ذکر است که اکثر شهدای انقلاب شهرستان شیراز در روزهای 21 و 22 بهمنماه سال 1357 در بحبوبه به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی و در درگیری با مزدوران رژیم ستمشاهی شهید شدهاند ضمن اینکه قریب 157 شهید از این استان در دوران رژیم ستمشاهی به این انقلاب تقدیم شده است.
شهید محمدرضا شهرستانی «محمدرضا، جوانمرد بود از همان کودکی، جوانمرد زندگی کرد و جوانمرد هم شهید شد. از کودکی آرام و صبور و حامی ضعیفترهای خودش بود. کشتیگیر قهاری بود و چند مدال رنگارنگ استانی داشت. فینال مسابقات کشتی بود. قبل از آغاز کشتی حریف در گوشش چیزی زمزمه کرد، با اینکه خیلی از حریفش قدرتر بود، در نهایت بازی را واگذار کرد و دوم شد. وقتی جریان را پرسیدیم گفت: حریف گفته است دستم درد میکند، آبرویم را بخر!.
مدتی هم نفت کمیاب شده بود. ساعتها در صف نفت میایستاد و نفت میگرفت و میبرد در خانه پیرمردها و پیرزنهای ناتوان محل.
از سال 51 بود که با نشست پای منبر آیتالله محلاتی به مبارزات انقلابی علاقهمند شد و با مطالعه کتابهای دینی و شرکت در جلسات مذهبی روز به روز خود را میساخت.
در تمام تظاهراتهای ضد رژیم شرکت میکرد. هرچه خانواده به او میگفتند دست از این کارها بردار، آخر سرت را به باد میدهی و کشته میشوی، میگفت: ما یک جان به خدا بدهکاریم و هرچه زودتر این بدهی را بدهیم گناه کمتری کردهایم، تا اینکه بمانیم و گناه کنیم! حتی اصرار داشت برایش اسلحه بگیریم تا با رژیم شاه مبارزه مسلحانه کند.
روز موعود بود. 22 بهمن سال 1357. با یکی از دوستانش قرار گذاشته بودند برای کمک به یکی از شهرستانها بروند. ساکش را بست. در بین راه سیل جمعیت تظاهرکنندهها را که دید، ساکش را در یکی از مغازهها گذاشت و به خیل تظاهرکنندهها پیوست. میدان شهرداری بود که یک گلوله به کتفش خورد. او را سوار آمبولانس کردند تا به بیمارستان برسانند. آمبولانس که حرکت کرد، چشمش به مجروحی افتاد که در خیابان کنار آتش افتاده، با خواهش آمبولانس را نگه داشت و آن مجروح را جای خودش سوار کرد و دوباره همراه با جمعیت شد که در همین هنگام مزدوران رژیم سر و سینهاش را به گلوله بستند».
شهید علیمحمد( سپهر) قهرمانی«سپهر کوچکترین فرزندم بود. چهارده سال بیشتر نداشت اما خیلی بزرگ بود. تفکرش، عقیدهاش، سوادش، نه سالش نشده بود که نمازهایش را کامل میخواند. اهل ورزش بود و مطالعه. یکی از همین آخرین شبهایش بود، با برادرش سر وجود و اثبات خدا صحبت میکرد. چندین بار تکرا کرد که خدا برای من ملموس است و من با تمام وجودم خدا را لمس میکنم و با دیده دل او را دیده که پرستش میکنم.
این به کنار، اواخر همه از شهادت و زنده بودن شهدا و سالم بودن جسم شهدا بعد از مرگ حرف میزد. حتی از زبانش آرزوی شهادت را چند بار شنیدم.
یکی دو شب مانده بود به آن روز موعود. به پدرش گفت: خواندن نماز شب را به من یاد بده! پدر گفت: تو هنوز به سن تکلیف هم نرسیدهای! گفت: میخواهم با خدایم راز و نیاز کنم و برای پیروزی نهضت و قیام مردم و امام خمینی(ره) دعا کنم!
غروب روز جمعه، 21 بهمن سال 1357 بود. رادیو از شهادت تعدادی از مردم بیگناه به دستور مزدوران در تهران خبر داد. از عصبانیت از جا پرید، با خشم راه میرفت و مشت به دیوار میکوبید و میگفت: هموطنان ما را میکشند، ما اینجا نشستهایم. کاش من هم بودم و کشته میشدم! به خیابان رفت و همراه با مردم این کشتار را محکوم کرد.
روز 22 بهمن سال 1357 بود. خبرهایی از شهر به گوش میرسید. تصرف کلانتریها و شهربانیها. برای کمک به مجروحین رفت. سر ظهر برگشت و با خودش بنزین و پنبه آورده بود. نشست و چند کوکتل مولوتف درست کرد. بعد هم روی کاغذ چیزی یادداشت کرد. دقیق شدم، دیدم اسم و فامیل و آدرس خود را مینویسد. کاغذ را تا زد و در جیب گذاشت و بمبهای آتشساز دستسازش را هم برداشت. نگاهی عمیق به من انداخت و گفت: مادر اگر شهید شدم، لباس سیاه نپوش!
اشک در چشمانم پیچید. گفتم: نرو مادر، به دلم بد افتاده! خندید و گفت: امروز هم مثل روزهای دیگر. گفتم: نرو. خودش را در آغوشم انداخت و بوسه بارانم کرد و با خندهای جدا شد و رفت. ساعتی بعد، سر خیابان دهنادی، خم شده بود تا مجروحی را از زمین بلند کند که تیری در قلبش نشست».
شهید عبدالرضا تابع بردبار«من کشاورز بودم و بیضا زندگی میکردم. رضا هم از همان نوجوانی در شیراز کار میکرد. این اواخر هم کارگر نان لواش بود. گاهی به من سر میزد. آن روز که برای دیدن من آمده بود، خیلی از انقلاب و امام حسین(ع) گفت. دست آخر گفت: بابا، با من بیا شیراز که اگر تظاهرات شهید شدم، جنازهام روی زمین نماند. گفتم: اگر آنقدر خطرناک است، تو هم شیراز نمان و بیا پیش خودم. گفت: نه، من باید حسین زمانم را یاری کنم.
برگشت شیراز، یک روز ظهر نماز ظهر و عصرش را خوانده بود و رفته بود تظاهرات. سر خیابان خیام مأموران با مردم درگیر شده و با باتوم یک زن بیدفاع را میزدند. عبدالرضا، پیراهنش را درید و گفته بود: اگر مردید، او را رها کنید و من را بزنید. آنها هم نامردی را تمام کرده و با کلت، تیری به سینه رضا شلیک کرده بودند. 2000 تومان از من گرفتند، تا جنازهاش را به من تحویل دهند».
شهید رحمان محمدی«22 بهمن 57 بود. خبر پیروزی انقلاب از رادیو ایران پخش شده بود. رحمان آن روزها سرباز بود و محل خدمتش تهران. خودش را به مرکز رادیو رساند تا در حفاظت از آنجا نقشی داشته باشد. نیمه شب ضد انقلاب به محلی که او نگهبانی میداد حمله و رحمان را شهید میکنند.
خبر شهادتش در روزنامهها منتشر میشود و خانوادهای در تهران که فرزندی به همین نام داشتهاند، جنازه او را تحویل و در تهران به خاک میسپارند.
یک ماهی از رحمان بیخبر بودیم تا اینکه خبر شهادتش رسید و فهمیدیم در تهران دفن شده است. مادرش خیلی بیتابی میکرد. از حاکم شرع اجازه گرفتیم تا قبرش را نبش کرده و جنازه را به شیراز منتقل کنیم. وقتی قبرش را شکافتیم بوی عطر و گل از قبر بیرون پیچید. به پیکرش که رسیدیم و بیرون آوردیم قطرات خون از پیکرش شروع به چکیدن کرد. کفنش را که باز کردیم بدنش سالم بود. انگار نه انگار که یک ماه از شهادتش میگذرد.
او را به شیراز منتقل و دفن کردیم ضمن اینکه شاهدان زیادی بر این معجزه الهی ناظر بودند و بدین ترتیب رحمان شاهدی شد بر آنها که شهادت را باور نداشتند».
شهید عباس محمدی محمودآبادی«به خاطر وضع اقتصادی خانواده تحصیل را رها کرده و در مکانیکی مشغول به کار بود. هر وقت میشنید راهپیمایی یا تظاهرات است مشتاقانه شرکت میکرد. شب تا صبح با دوستانش بیرون بود. اگر خانه میماند مشغول به تکثیر نوار امام میشد.
میگفت: مادر من دوست دارم در راه خدا شهید شوم! میگفتم اینگونه نگو. نام امام حسین(ع) را وسط میکشید و هفتاد و دو شهید کربلا. میگفتم: خوب دیگر کسی که امام حسین(ع) نمیشود. میخندید و میگفت: اما مانند هفتاد و دو شهید کربلا که میتوانیم باشیم!
روز 21 بهمن سال 1357 به مکانیکی رفته و حلال بودی طلبید. صبح روز بعد، یعنی 22 بهمن همراه دوستانش برای تصرف شهربانی رفت که همان اوایل صبح تیری به بازویش نشست. مردم او را به بیمارستان سعدی میرسانند. پس از پانسمان اولیه میگوید من میخواهم به خانه بروم. مرخصش میکنند اما دوباره با دستی مجروح به میدان شهرداری و به میان درگیری بر میگردد و به مبارزه ادامه میدهد. این بار مزدوران و باقیماندههای رژیم 9 گلوله به تن رنجور این جوان 18 ساله میزنند تا او را از صحنه مبارزه بیرون کنند. اما ندانستند که خون شهیدان جاویدان است و تا ابد در مبارزه...».