به گزارش کانون خبرنگاران ایکنا، نبأ، ایوب بلندی، 29 آذرماه سال 39 دیده به جهان گشود، وی از جمله مردانی است كه همیشه درد و رنج را همراه خود میدید اما قبل از آن با استقامت و صبر دست دوستی داده بود، حتی این دو را به همسرش شهلا غیاثوند معرفی كرده بود. محمدحسین، محمدحسن و هدی به عنوان فرزندان ایوب هم آنها را میشناختند.
ایوب عصاره درد بود، سر، فك، چشم، صورت، گردن، قلب، ریه، كمر، دست، كتف، در تمام پیكرش تركش وجود، اما باز هم صبورانه سعی می كرد درد را تحمل كند؛ ایوب با 70% جانبازی هیچگاه از پای ننشست و تا پایان عمر به مردم ایران اسلامی خدمت كرد. تحصيلاتش را تا اخذ مدرک فوق ديپلم تربيت معلم ادامه داد سپس به استخدام آموزش و پرورش در آمد او بعد از پيروزی انقلاب به ياری برادران غيورش در جهادسازندگي پيوست تا اينکه وزارت آموزش و پرورش از ايشان خواست به محل خدمت خود بازگردد.
ايوب در آذرماه سال 1362 ازدواج کرد و بار ديگر در دانشگاه تهران در رشته مديريت دولتی ادامه تحصيل داد و توانست مدرک کارشناسي را دريافت کند. بلندی بعد از سالها خدمت در آموزش و پرورش، جهادسازندگی، هلال احمر، در حاليکه مديريت يک مدرسه راهنمايي را بر عهده داشت در جاده تبريز به علت اختلالات عصبي ناشی از موج گرفتگی در روز چهارم مهرماه سال 1380 در سن 41 سالگي به جمع شاهدان روز محشر پيوست.
شب گذشته، خبرنگار و عکاسان کانون خبرنگاران نبأ با حضور در منزل این شهید بزرگوار با همسر ایشان دیدار و گفتوگویی داشتند تا هم از ایستادگی او تقدیر کنند و هم ما نسل جوان از زبان کسی که به معنای واقعی صبوری و مقاومت را دیده و تجربه کرده بشنویم و بتوانیم درس بگیریم.

ما را درون گونی جلوی سنگر رزمندهها بگذارید
به همین منظور، کانون خبرنگاران ایکنا، نبأ، به مناسبت ولادت حضرت زینب(س) و روز پرستار، گفتوگویی با شهلا غیاثوند داشت که وی در مورد دلیل علاقهاش برای ازدواج با یک جانباز با درصد بالا و رضایتی که از اینکار داشت، گفت: آن روزها در رادیو و تلویزیون اعلام کردند بیایید بروید به مناطق جنگی ما هم ساکمان را برداشتیم که منطقه برویم. به حسینیه محلهمان رفتیم. صف اول اعزام، صف دوم اعزام؛ به ما که رسید گفتند خانمها نباید برای اعزام بیایند. شما باید بروید برای امدادگری و کارهای پرستاری! ما هم پایمان را در کفش آقایان کرده بودیم که برویم آرپیچی بزنیم چراکه دورهها را هم دیده بودیم. هرچه من التماس آقایان کردم که اجازه بدهید ما برویم اجازه ندادند گفتند محال است و من آن زمان دوره امدادگری را ندیده بودم. این چیزی که میگویم شاید الان شعار به نظر بیاید ولی آن زمان حرفهای ما کاملا با شعوری همراه بود. یادم است گفتم که اجازه دهید که مارا بگذارند در گونی جلوی سنگر رزمندهها و سپر بلای آنها بشویم. خوب آنها هیچ وقت این کار را نمیکردند و به همینخاطر یک هفته مریض بودم و با خودم فکر میکردم خدایا این شنها و ماسهها که میریزند در گونیها که تیر و ترکش به رزمندهها نخورد من که خودت گفتی ارباب مخلوقاتتم، جانشین خودتم، منی که میگویی دوستم داری و ... یعنی اینقدر بد شدم که حتی نمیخواهی مرا جلوی سنگر رزمندهها قرار دهی!

ازدواج با جانباز با درصد خیلی بالا
وی ادامه داد: در حال خودم انقلاب عجییبی بود. دورههای مختلف امدادگری را گذراندم. همانجا هم سر و کارمان با جانبازان و مجروحان افتاد، دوست داشتم با یکی از همین جانبازها با درصد بالا ازدواج کنم. خیلیها را به من معرفی میکردند ولی من میدیدم درصدشان پایین است میگفتم اینها حتما میتوانند با دختران دیگری ازدواج کنند. ازدواج برای امثال این آدمها راحتتر است. تا اینکه قسمت شد و ایوب به خواستگاری من آمد. ایوب که آمد دیدم درصد جانبازیاش خیلی بالاست، از 70 درصد هم بالاتر بود، دستش لمس بود یک ترکش هم خورده بود به دست دیگرش و آن هم از کار افتاده بود که با عملهای زیاد توانست کمی اینطرف و آنطرف کند. آن دستش هم انگشت نداشت. تیر خورده بود کف دستش و دوتا از انگشتانش قطع شده بود. ایوب در ظاهر اینطور بود. وقتی قضایا را برای من شرح داد که درونش چه خبر است فقط به او گفتم خواهشا این مسایل را در خانه ما مطرح نکن! من قبول کردم شرایط شما را ولی دیگر در خانه و پیش پدر و مادرم مطرح نکنید. دل آنها را خون نکن. من میدانستم آنها چقدر ملتهبند و نگران و ناراحتند که من قصد ازدواج با جانباز را دارم که البته طبیعی هم هست. یادم میآید پدرم به من گفت تو میخواهی چه بکنی؟ گفتم آقاجان شما حساب کنید که اصلا بنیادی برای حمایت از این افراد وجود ندارد، شما اینجا میخواهید از این فرد حمایت کنید، من این کار را میکنم. خدا رحمتشان کند، آقاجان پیشانی مرا بوسیدند و گفتند بچهها چقدر زود بزرگ میشوند. هیچ کس حق ندارد با شهلا کاری داشته باشد آنقدر بزرگ شده که برای خودش تصمیم بگیرد. و دیگر من راحت شدم از اینکه توضیح دهم چرا میخواهم با جانباز ازدواج کنم.

حرف امام(ره)؛ مهر تایید کار من بود
غیاثوند خاطرنشان کرد: من در زندگیام ارادت خاصی به خانم فاطمه زهرا(س) دارم. حساب کنید این خانم که صورتش سیلی خورده، بچهاش را از دست داده، شوهرش را دستبسته در کوچهها گرداندند و این خانم مردش را نظارهگر بوده چطور بردن و آوردن همین که به ایشان بگویم بعد از این همه سالها یک کنیزی دارید که میخواهد کنیز درگاه شما باشد. اگر این خانم فقط یک تبسم به گوشه لب نازنینشان بیاید دیگر من و بچههای من و نسل قبل و بعد من را کفایت میکند. فقط به عشق دیدن یک لبخند خانم فاطمه زهرا(س) و رضایتش را از عمل خودم بببینم. چرا هر هفته نامه اعمال ما به دست حضرت بقیةالله الاعظم(عج) و خانم فاطمه زهرا(س) میرسد. تا آنها امضا نکنند که چیزی مقبول خداوند واقع نمیشود. شاید جسارت بود که من فکر میکردم خیلی میخواهم کار کنم واین تقاضا را از خانم داشتم که پایین نامه اعمال من را یک مهر بزنند. آن مهر کار مرا تمام میکرد. یکبار امام(ره) با همان لهجه زیبا گفتند خوب است که جوانان ما با کسانی که در جبههها مجروح شدند ازدواج کنند. افکار و ایدئولوژی و جهانبینی اسلامی که در ماها بود و این حرف امام(ره) همانجا یک مهر تاییدی به افکار من زد و دیگر متقاعد شدم که باید این کار را انجام دهم. الحمدلله کسی هم که در مسیر من قرار گرفت فردی بود که تا آخرین لحظه در راه ولایت بود.

حضرت زینب(س)؛ پاسدار اندیشههای اسلام
وی اذعان کرد: هر چه که بخواهید در حضرت زینب(س) هست؛ عشق، ایثار، محبت، جهاد. اینها همان اسلام زنده است. خانمی که تنها پرستار جسم پدر، مادر و برادر و برادرزادهها نبود. حضرت زینب(س) پاسدار اندیشههای اسلامی بود. وقتی میگوییم اگر زینب در کربلا نبود نامی از اسلام نبود این همان پاسداری از روح ما و اسلام ماست. ایشان نگهدارنده اینها بود تا برای ما که بعد از این همه سال به دست ما رسیده و بچههای ما اینطور در پاسداری از حرم این بانو جانفشانی میکنند.
زیباترین چیز؛ رضایت خداوند است
همسر شهید بلندی اشاره کرد: من هیچوقت در تمام مدت 18 سالی که در خانه این فرد بودم حتی یک مرتبه هم نشنیدم بگوید چرا رفتم. کسی بود که حدود 70 بار عمل جراحی شده بود. یک سردرد معمولی و یک سوزن به دستمان برود حاضر نیستیم جوابگوی خودمان باشیم. این مرد از نوک سرش تا نوک پاهایش زخمی بود. ایوب بچه تبریز بود و با گرما میانهای نداشت ولی اینقدر پاهایش در پوتین مانده بود که وقتی پاهایش را از پوتین درآورد صدفهای ناخنش به خاطر پوسیدگی و عفونت افتاده بود و دوتا از ناخنهایش را نداشت. شما حساب کن همچین آدمی با چنین موقعیتی حتما یک سری چیزها مدنظرش بوده و فکر میکنم زیباترین چیز همان رضایت خداوند است. من 18 سالم بود با ایوب ازدواج کردم. ایوب هم 22 ساله بود. ایوب در سرش ترکش داشت و به من گفت ممکن است چشمهای مرا نابینا کند و من گفتم چشمهای من چشمان توست. یادم است وقتی دکترش او را عمل کرد خیلی خوشحال بود از اینکه عمل موفقیتآمیز بوده. بعد از عمل که ایوب را آوردیم خانه من دوران عقدم بود و هنوز سرخانه و زندگیمان نرفته بودیم. دوران کاملا عاشقانه و او را آوردهام جلوی خودم. گاهی میخواست نفس بکشد نفسش بالا نمیآمد. صورتم را به صورتش میچسباندم ببینم اصلا تنفسش به من میخورد. ضربان شکمش را نگاه میکردم و میدیدم گاهی فقط ضربان روده است و ضربانی ندارد. در همان حال که فکر میکردم ایوب من دارد میرود در خانه مادرشوهرم احساس میکردم دیوارهای خانه دارند به من تعظیم میکنند؛ من آدم خودخواهی نیستم، این را هم که میگویم به معنی رضایت عمل خودم است. الان جوانهای ما در ازدواجهایشان و در نگاهشان به زندگی میتوانند این نگاه را داشته باشند؟ این همه مشکلات را پشت سر بگذار، با تمام حرف و حدیثها آن هم برای دختر 18 سالهای که تا به حال مریضداری نکرده یا خود ایوب که جوانی برومند، رشید، ورزشکار و کوهنورد بود و در سلامت کامل دچار این مشکلات شد. حس میکردم در ودیوار من را درک میکنند که من درچه راهی قدم گذاشتم. آن رضایت عمل و آرامشی که به من میداد در اوج از دست دادنها و رفتنها، اینکه میدانستی هیچ چیز برایت نمیماند اینها همه زیباییست. همین زیبایی را خانم حضرت زینب(س) دیدند و زمانی که نزدیکترین عزیزانشان را از دست دادند در مقابل دشمن گفتند: «ما رایتَ الّا جمیلا». ما که با آن بزرگوران قابل مقایسه نیستیم، ولی باید حداقل حرف زدن را از آنان یاد بگیریم. راه رفتن، نشستن و برخاستن را یاد بگیریم. همین که بگوییم کوچک شماییم که حرف به جایی نمیرسد. من یک آدم عادی هستم که بصیرت و آگاهی آنچنانی نداشتم، به این نوع نگاه رسیده بودم، با تمام مشکلاتی که پشت سر یک دختر 18 ساله بود. دیگر آنان که خانم فاطمه زهرا(س)، خانم زینب(س) هستند، ببینید کجاها را میبینند، از تصور و ذهنیت ما خارج است. آنها ناظر بر اعمال ما هستند و تو دوست داری در مقابلشان خودنمایی کنی و خودت را در مشکلات بغلطانی. خدا هم به همه میگوید ببینید من چه بندههایی دارم.
نگاهی که هنوز مرا می سوزاند
وی ادامه داد: هرکدام از روزهایی که در کنار ایوب بودم برای من زیباست. از کدامشان بگویم از حمام بردنش که وقتی او را حمام میبردم و وقتی آب بر سرش میخورد دردش میگرفت آب چیزی نبود واقعا و من باید دستم را زیر افشان می گرفتم که تنش درد نگیرد. یکبار گفت شهلا، خدا هرچه داده دارد از من میگیرد. مثل اینکه کاملا آماده رفتن بود. یکبار در خانه بودیم، کلید را داد به پسرم و گفت محمدحسین ماشین را ببر بگذار در پارکینگ یک آن موج او را گرفت؛ از حالت حلقه چشمانش و نوع نگاهش میفهمیدیم حالش دگرگون شده، پسرم که رفت پایین ایوب سرش را از پنجره بیرون کرد و گفت آی دزد، ماشین را دارند میدزدند. یک آن سرش داد زدم و گفتم ایوب بسه دیگه! محمدحسین رفته پایین! من بچهام را دعوا نکردم ولی شوهرم را دعوا کردم. خیلی برایم سخت بود. بعد آمد این گوشه خانه نشست و با ترس خاصی به من نگاه میکرد و هنوز بعد از این همه سال آن نگاهش من را دارد میسوزاند. شیمیایی ایوب قابل تحمل بود. هر روز بیمارستان و عملهای مختلف اینها سخت نبودند. مشکل اعصاب و روان کل سیستم روحی و فکری مرا به هم میزد.
تابع ولی زمانتان باشید؛ این عصاره وجود شهداست
غیاثوند خاطرنشان کرد: روحیه شجاعت، ایستادگی و صبر را فرزندانم هم یاد گرفتند. بچههایم مدرسه شاهد میرفتند. مدیر یا ناظمشان به من گفت وقتی در کلاس رفتم گفتم فرزندان جانباز دستشان بالا! اکثر بچهها به اندازه چند بندانگشت دستشان را بالا میآوردند و فقط نوک انگشتانشان معلوم بود ولی هدی دخترم میخواست دست بقیه را هم بگذارد روی دستش و کاملا بالا بگیرد. این از کجا نشأت میگیرد؛ با اینکه پدرشان نبود ولی در ذهن آنها یک قهرمان است. مادران در زندگی خیلی شرطاند. ما باید یاد بگیریم که امالبنین زندگیمان باشیم، حضرت علی(ع) کسی را آورد در خانهاش که فرزندی را بیاورد که فدایی ولایتش باشد. یاد بگیریم در زندگیمان فرزندانی را به دنیا بیاوریم که فدایی ولی زمان خودشان باشند، چه زمان امام، الان که آقا هستند و زمانی که خود آقا امام زمان(عج) تشریف آوردند. باید در خون فرزندان این را تزریق کنیم. با شیر دادن، لالایی و قصه گفتنمان به بچهها یاد دهیم. زنان ما باید همانند امالبنین باشند. اگر این را یاد نگیریم میشویم فردی که یک زندگی روزمره در دنیا دارد؛ میخوریم و میآشامیم و این تنقلات، میز و صندلی، خانه و ماشین بازیچهای بیش نخواهد بود. ولی اگر به مفهوم واقعی زندگی برسیم، مخصوصا در دورهای که هستیم و این همه هجمه و فشار به ولی ما وارد میکنند، اگر پیرو ولیمان نباشیم قافیه را باختیم و دقیقا خون شهدا را پایمال کنیم. برای اینکه بتوانیم مدافع خون شهید باشیم کاملا واضح است وصیتنامه شهدا را بخوانید بلا استثنا همهشان گفتهاند تابع ولی خودتان باشید، حجاب خانمها را گفتهاند. نگفتهاند خانواده ما را تکریم کنید و سر مزار ما گل بگذارید. وقتی یک خانم را میبینند باحجاب برخورد میکند و جوانی را میبینند که ولایی برخورد میکند این همان خط رهبر و شهداست، اسلام بعد از این همه سال به دستمان رسید و الان همچون آتش در دستان ماست و نه میتوانیم زمین بگذاریم و نه در دست نگهش داریم و این ایمان است، گوش به فرمان رهبرتان باشید و گرنه تمام شهدا جلوی ما میایستند.

روحیه مقاومت و ایستادگی با ساختار اسلام
وی تاکید کرد: ما زندگی روزمرهمان را داریم. پول، ماشین و خانه خوب است تا زمانی که در اختیار ما هستند ولی وقتی که آنها سوار ما شوند ما بنده آنها میشویم. وقتی تو بنده خدایی در واقع کار خودت را هم انجام میدهی. عین ایستادگی است این را بسط دهید به نوع نگاه به زندگی، به حرفهای رهبری. آقا میفرمایند اقتصاد مقاومتی، میخواهیم خرید کنیم، فرزندانمان را به خانه بخت بفرستیم. وقتی تمام اینها را کادر بستیم و ساختاری برایشان درست کردیم؛ ساختاری به اسم اسلام، آن موقع است که ایستادگی معنا پیدا میکند، دوست و دشمن معنا پیدا میکند. آن موقع دیگر نمیگوییم نه غزه نه لبنان! البته آن تعریفی که اسلام برای ما گفته مدنظر است، نه اسلام رحمانی که الان باب شده است. اسلام با تمام زوایایش در آن مهربانی هست، دوست داشتن هست و جنگ و جهاد و شهادت هم هست. همه باید باهم باشد وگرنه ایستادگی معنا ندارد. به قول ایوب حرف قشنگی میزد؛ نخلها در جنوب ایستاده مردند. اگر می خواهیم بمیریم باید ایستاده بمیریم و ایستاده مردن با شهادت ممکن است، همچون مدافعان حرم حضرت زینب(س).


حتی شده یک صفحه در روز قرآن بخوانید
همسر شهید جانباز ایوب بلندی در پایان یادآور شد: آقا یکبار فرمودند؛ به جوانان میگویم قرآن بخوانید حتی شده یک صفحه در روز! یادم است یک گوشه از قرنیز دیوار خانه ما خراب شده بود و ایوب به پسرم گفت آن قرنیزی که افتاده بچسباند، او بازیگوشی کرد و خود ایوب با حال مریض این کار را انجام داد و به پسرم گفت اگر تو آن قرنیز را نچسبانی کنارش هم شل میشود و پشتش باد میخورد و میافتد و خراب میشود. اگر ما هم در روز یک صفحه قرآن بخوانیم چشمانمان به دیدن آیات نورانی قرآنکریم و کلامالهی عادت میکند و دیگر جوان ما جرات نمیکند چشمش به نامحرم بیفتد، گوشش جرات نمیکند حرفهای نامربوط و لهو و لعب بشنود، دست و پایش جرات نمیکند به راه ناثواب برود. اگر با نماز اولوقت و قرآن مانوس شویم خیلی از مشکلات برایمان پیش نمیآید. یادم است وقتی با ایوب بیرون بودم، هرجا میرسیدیم و موقع اذان بود ایوب میایستاد همانجا برای نماز و میگفت خدا اینجا مرا صدا کرده! مقید به نماز اولوقت بود. وقتی اولین بار به خوابم آمد، ایوبی که 21 سال جانبازی داشت و گفته بودند چه خبر ایوب گفته بود نماز داشتم گذشتم.
ایشون نمونه زنان قهرمان گمنام کشورمان هستند که با اینکه در جبهه مستقیم حضور نداشتند ولی همه زندگیشان درگیر جنگ و تبعات ان بودند و هستند.
ما بوجود شما افتخارمیکنیم خانم غیاثوند.