به گزارش کانون خبرنگاران ایکنا؛ نبأ، باور دارم که هر سال اولین بار این زمین است که بوی بهار را حس میکند، زمین، بهار را از فرسنگهای دور بو میکشد، بیهیچ نشانه و تقویمی، میداند که قرار هر ساله چه ساعتی است، اوست که به همه خبر میدهد، خون تازه در رگهایش میجوشد، تازه میشود و درختان را، پرندگان را، حتی آدمها را خبر میکند.
مادر من زمین هر سال این موقع از سال که میشود با بوی بهار از خواب برمیخیزد و دوباره جوان میشود و پیراهن سبز خود را به تن میکند.
زمین که از خواب برمیخیزد به یکباره انگار حال دنیا بهتر میشود، بهار با وقار میآید و مژده آمدنش را زمین در گوش هستی زمزمه میکند، بهار میآید تا میهمانی بگیرند برگها و رنگها و دوباره درخت بیادعا زیباترین لباسش را بر تن کند.
میآید تا خاک دوباره راز عاشقی را در گوش درخت نجوا کند که چه صبورانه گذشتی از آفتاب بیجان پائیز و سرمای استخوانسوز زمستان تا رسیدی به وعده دیدار هر ساله، میدانم امید که باشد سخت نیست تحمل روزهای سخت و نفسگیر، پس این پاداش توست.
خاک عاشقانه درخت و سبزه و گلها را در آغوش خود میگیرد و گرم میکند، آوازهای بهاری را در گوششان زمزمه میکند، مادرانه بویشان میکند به امید همنفس دوباره شدن با بهار.
سخاوت آئین زمین است، پس به رسم سخاوت بذر گلها را در دل خود مینشاند و صبورانه منتظر میماند تا جوانه زدن درخت و رویش گلها را با چشم خود ببیند.
بیقرار میماند تا وقت باران بهاری، آن گاه که بغض آسمان باز میشود از دلتنگی روزهای سخت و شکفتن آغاز میشود در دل زمین تشنه. آن هنگام است که خاک عطر تنش را همه جا پهن میکند و تو مست میشوی از بوی خاک نم خورده و نوازش رگبار بهاری.
رنگ به برگهای درخت رخنه میکند همچون خون بر گونههای آدم خجالتی. برگها در آغوش باد مستانه به رقص در میآیند، نبض زمین تندتر میزند و خاک بیقرارتر میشود برای روبوسی با بهار.
امروز به تقویم اسفند روز کاشتن بذرهای سبزه هفتسین است، از کودکی یادم هست مادر همیشه این وقت از اسفند که میشود بذرهای ماش، عدس، گندم ... را در یکی از ظرفهای هفتسین میکارد و منتظر میماند تا 14 روز دیگر وقت تحویل سال نو.
به درستی نمیدانم سبزه چندمین سین از سفره هفتسین ایرانیان است اما فکر میکنم باید اولین سین باشد چراکه نخستین نشانه آمدن بهار است و همیشه پیشواز میرود برای رسیدن نوروز.
از امروز زمستان با لبخندی شیرین به بهار خیره میماند و بهار اجازه میدهد تا زمستان آخرین نگاهش را به این زیبایی بیدریغ بیندازد و بارش را ببندد و برود.
درخت که در شبهای سرد زمستان آواز قناریها و چه چه بلبلان را طلب میکرد دستانش را باز میکند برای برگشتن دوباره عزیزان سفر کرده خویش تا دوباره آشیان پرمهرشان را بر روی دستانش بسازند.
پروردگارم چشمم را بر این همه زیبایی باز کن تا خوان بیکران نعمتت را بهتر ببینم گرچه توان شکرگزاری تو را ندارم.
تو به بهار آئین سخاوت آموختی و بهار به خاک و من هر سال میبینم این زنده شدن و مردن دوباره را و عبرت نمیگیرم از کردار خویش.
بر من ببخشای این همه نادانی و ناسپاسی را که تو بزرگی و بخشنده و من همیشه دلم گرم بوده و امیدوار به محبت بیدریغ تو و
سپاس میگویمت که امسال نیز مرا به جشن رنگهایت میهمان کردی.
تو امروز را برای زمین روز نو قرار دادی، چراکه شخم میخورد، تازه میشود، آغوش باز میکند و بارور میشود از سخاوت بهار، پس مادرم زمین نوروزت مبارک.
*مژگان ترابی