به گزارش کانون خبرنگاران ایکنا، نبأ، نوروز همیشه وقت خاطرهبازی است، انگار آئینهای است از سالها و نوروزها، همه اتفاقات خوب و ناب گذشته. یاد دورهمیها، میهمانیها، عیدی گرفتنها، خاطرات پدربزرگ و مادربزرگ، آنها که در خانهشان همیشه باز بود به روی میهمان و همه شیطنتهای بچهگی.
زمستان را به امید عید از سر میگذراندیم و از
آخر بهمن روزشماری معکوسمان شروع میشد برای خرید لباس عید و آجیل و شیرینی و
سفره هفت سین و از همه مهمتر تعطیلی.
هر چه تقویم به روزهای آخر اسفند نزدیکتر میشد دلمان بیقرارتر بود و بوی عید بیشتر هواییمان میکرد.
برای من بوی عید از وقتی در خانهمان میپیچید که مادر بساط خانهتکانی راه میانداخت، در عالم کودکی بدمان هم نمیآمد گاهی کمکی کرده و دستی به کارها بزنیم، زیر دست و پای مادر بپلکیم شاید زودتر کارها تمام شده و عید میهمان خانهمان شود.
اما مدرسه که رفتم فهمیدم عید تا پایان امتحانات ثلث دوم نمیآید. اصلا انگار عید همه چیزش خوب بود حتی پیکهای نوروزیاش که گاهی تا روز آخر هم تکالیفش تمام نمیشد.
از لباس عید خریدن که دیگر نگو، اسفند که میشد هر روز که از مدرسه میآمدم دنبال مادر بودم که پس کی بریم لباس بخریم، امروز بریم و مادر همیشه مرا وعده میداد به آخر هفته تا روز موعود. تا عید صد بار لباسها را میپوشیدم و خود را برانداز میکردم. بعضی از همکلاسیها که دیگر طاقت نمیآوردند و لباسها را برای یک بار هم که شده قبل از عید برای مدرسه میپوشیدند و مثل مدلها مرتب به هر بهانهای در کلای و حیاط مدرسه رژه میرفتند تا به همکلاسیها پز تیپ جدیدشان را بدهند.
دیگر از هوای ابری و بارانهای شلاقی آخر اسفند
دلم نمیگرفت چون بوی بهار میداد. از مدرسه تا خانه زیر باران چرخ میزدم و میگذاشتم تا باران تمام لباسهایم را خیس کند.
کم کم صبحها آواز کفتر چاهیها و چلچلهها که از کوچ برگشته بودند صدایم میکرد. دیگر صبحها زودتر از خواب بلند میشدم و تمام راه مدرسه را رؤیا میبافتم برای عید و به خود که میآمدم جلوی در بزرگ مدرسه بودم.
امتحانهای اسفند که یک به یک تمام میشد تقویم هم به آخر سال میرسید تا امتحان آخر و آن وقت بود که رد و بدل کردن کارت پستالهای تبریک عید و حکایت خداحافظی از دوستان آغاز میشد اما ته دلمان از این خداحافظی خیلی هم ناراحت نمیشدیم، چراکه شوق عید تمام وجودمان را پر کرده بود.
آماده کردن اتاق پذیرایی، چیدن شیرینی و میوه و آجیل در ظرفها، پهن کردن سفره هفتسین و آن وقت بود که بوی بهار چکه میکرد و حتی آینه هم مست میشد از بوسه دلانگیز نوروز.
زمزمه حول حالنا در اتاق میپیچید و سال نو میشد بعد از آن انتظار طولانی.
سال که نو میشد لباسهای عید را میپوشیدیم و
اولین مهمان خانه عزیز و باباجون میشدیم. آن روزها همه دلخوشی و دنیایمان همین
جمع شدنها بود و کنار هم بودنها. اگر کینه و دلخوری هم بود در همین دورهمیها حل
میشد مثل شکر در چای شیرین.
یادش به خیر آن روزها همه در میهمانیها کنار هم یا روبه روی هم مینشستند و با هم حرف میزدند از مشکلات، دلتنگیها و داشتنها و نداشتنها، آرزوها، حال و احوال فامیلهای دورتر را میپرسیدند و از حال و روز یکدیگر باخبر میشدند و بعد هم دستهجمعی میرفتند به دیدن باقی فامیل و ما بچهها چه آتشی که نمیسوزاندیم.
سرو صدایمان از سقف خانه میگذشت و تا سر کوچه میرفت. آن وقت همه قرار میگذاشتند تا فلان روز خانه کدام یک از فامیل جمع شوند، هر روز عید نوبت یکی بود تا میزبان جمع شود.
اگر هم در طول سال کمتر همدیگر را میدیدم عید بهانهای میشد تا جبران مافات شود.
از شب قبل دلمان ذوق ذوق میکرد برای میهمانی و دورهمی فردا، صبح هم از شوق زود از خواب بیدار میشدیم و دست و رو شسته و نشسته، صبحانه خورده و نخورده لباسمان را میپوشیدیم و اول همه حاضر میشدیم تا نکند دیرمان شود.
اول میهمانی خوب مینشستیم و زیر چشمی شیرینی و شکلاتهایشان را برانداز میکردیم، دلمان میخواست شیرینیهایشان فرق داشته باشد با شیرینیهای خودمان و آرزو میکردیم خوشمزهتر باشد، بعد منتظر میشدیم تا یکی یکی تعارفمان کنند تا از همهشان برداریم و حواسمان هم بود که آن قدر مؤدب باشیم تا مادر زیرچشمی چشم غرهمان نرود، بعد هم منتظر میشدیم تا بچههای خاله، دایی و عمو از راه برسند.... و وقت برگشتن دوباره نقشه میکشیدیم برای میهمانی فردا.
... امروز دلم لک زده برای حال و هوای آن روزها، انگار دست روزگار به یک باره همه آن آدمها را عوض کرده، بچهها دیگر برای طفره رفتن از میهمانیها هزار و یک بهانه سر هم میکنند، خانهها خالی شده از سر و صدای آن همه بچه. خوب که نگاه میکنی هستند اما همه یک گوشه کز کرده و سرشان در گوشی است.
بچهها که هیچ دیگر بزرگترها و مسنترها هم دیگر با هم خیلی حرف نمیزنند، هر کدام یک گوشی گرفتند دستشان و خودشان را سرگرم کردهاند انگار دیگر حرفی ندارند که با هم بزنند مثل آدمهای غریبه.
حالا در میهمانیها چند کلمه بیشتر رد و بدل نمیشود، همه یک دنیا حرف برای زدن دارند اما دریغ از هیچ درد دلی.
دلم جا مانده در آن روزها، امروز دیگر اقوامی که
حتی سالی یک بار هم یکدیگر را نمیبینند برای همین یک بار دیدن هم هزار بهانه میآورند.
دلم برای بچههای امروز میسوزد که اسیر شدهاند در این حجم خالی که همه زندگیشان، دنیایشان حتی عیدهایشان را پر کرده، به یک باره خالی شدند از آن همه سرمستی، خوشی، بازیهای کودکانه، عشقهای ساده، میهمانیهای بیآلایش و سفرههای با صفا و همه اینها جای خود را داده به یک دنیا تنهایی.
با خودم میگویم خوش به حال ما که لااقل آن روزها را تجربه کردیم، آن عیدهای شاد و آن دوستیهای بیمنت را.
روزگاری که کارتهای تبریک عیدش را هنوز به یادگار دارم، کارتهایی که پشتش پر بود از یک دنیا حرفهای عاشقانه همکلاسیها و رفقا.
شاید دیگر وقتی نباشد، نوروز وقت همه این دیدنهاست، وقت خاطرهسازی، خاطرهای قد تمام با هم بودنها.
*مژگان ترابی