به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآنی(ایکنا) از یزد، محمد منتظرقائم، اولین فرمانده سپاه یزد کسی است که در صحرای طبس درخشش، چشمها را خیره کرد و شاید اگر او نبود خیلی از همان اسرار هم در سکوت شب، توسط خفاش صفتان پنهان نگه داشته میشد. اما او هر بار با سوسو زدن خاطراتش، دوباره توطئه شب برملا میکند.
زندگى پرتلاطم محمد از كوير طبس شروع شد، در اسفندماه سال ۱۳۲۷ آن روز كه در كوير چشم به دنیا گشود، كوير سوزان هم فكرش را نمىكرد كه نوزادى كه اكنون ثمره ازدواج مجاهدى پارسا چون مرحوم حاج شيخ على اكبر منتظر قائم و بانويى متقى شده است، روزگارى نامش را جاودانه تاريخ كند تا آنجا كه نام او همراه با عظمت و قدرت الهى و توجهات خاصه امام زمان(عج)همراه شود.
از همان كودكى ابتلا به آزمايشات وى شروع شد تا روح بزرگش را در مقابل ناملايمات روزگار مقاوم سازد. دو سال بيشتر نداشت كه دچار بيمارى سختى میشود كه با عنايت خداوند و توسل به ائمه اطهار درمان مىگردد.
هنوز عمرش از ده سال نگذشته بود كه به خاطر مقابله پدرش با ظالمين و حقگويى روشنش مجبور مىشوند از فردوس به يزد هجرت کنند، وقتي كلاس دوم را پشت سر ميگذاشت يك روحاني سرشناس شهر، ثناگوی رژيم شد. پدرش هم روياروی او قرار گرفت و به دنبال آن مجبور به هجرت شدند و زادگاهش را براي زندگی انتخاب كردند. پدر فهميدهاش محمد را راهى دبستان تعليمات اسلامى کرد كه زير نظر مرحوم حجتالاسلام وزيرى اداره مىشد و همانجا بود كه بنيه معنوى او ساخته شد.
محمد ادامه تحصيلات خود را در رشته برق در هنرستان ادامه داد. هنوز 15 سال بیشتر نداشت كه حماسه 15 خرداد سال 42 آغاز شد. اگر چه سن كمی داشت ولی فعاليتهايش در مبارزه با طاغوت چشمگير بود. سال ۱۳۴۶ در پى آشنايى با مرحوم احمد فتاحى سرپرست انجمن دينى يزد به اين جلسات راه پيدا مىكند و به مبارزه با فرقه ضاله بهاييت اكتفا نكرده و با ريشهيابى صحيح، عامل آن را از دستگاه فاسد حاكم مىداند و به مبارزه با رژيم ستمشاهى مىپردازد.
وی در سال ۱۳۴۷ روانه خدمت سربازى مىشود. در آن دوران از سنندج به دامغان منتقل میشود. آنجا نيز دست از فعاليت برنمیدارد. از آنجا كه فردى مورد اطمينان بود بايگانى اسناد به وى واگذار مىشود. او هم اسنادى را كه ممكن بود سد راه مبارزين و انقلابيون گردد را بدون بايگانى در آتش مىسوزاند و عده زيادى را از اين راه نجات داد.
منتظر قائم به اين کار اكتفا نكرد و علنا با لباس سربازى در معابر عمومى شهر عكس شاه را پاره مىكرد و از امام خمينى(ره) سخن مىگفت. پس از پايان خدمت سربازى در شركت توانير مشغول به كار مىگردد و از اين راه كارگران و مهندسين آنجا را تحت تاثير قرار مىدهد.
با حضور در جلسات دينى شهر كرج به طور رسمى كتاب ولايت فقيه امام خمينى (ره) را كه جزو كتابهاى ممنوعه بود، محور برنامههاى آموزشى- فكرى و عقيدتى خود قرار مىدهد. این حرکت او با مخالفت زیادی مواجه مىگردد و انجمن دينى كرج منحل مىشود ولى او كلاسهاى مخفى آموزشى ـ سياسى انقلابى را تشكيل مىدهد تا آنجا كه دامنه فعاليت آن به شهرهايى همچون يزد، قم، بندرعباس، دامغان، تهران، مشهد و… كشيده مىشود. در اين زمان كه با قم نيز ارتباط پيدا مىكند و به مدرسه حقانى نيز رفت و آمد مىنمايد اما برنامه سنگین و مداوم مبارزات، مانع خودسازىاش نمىشود و چيزى از قرائت مداوم قرآن و روزهدارى وى كم نمىنمايد.
با این احوال به خودسازى معنوى اكتفا نمىنمايد و مشغول خودسازى بدنى از جمله كوهنوردى نيز مىگردد. پس از شكستن محاصره كرج، دستگاه مجهز تكثير ماشين تايپى را كه از اداره دولتى مصادره نموده است، به يزد منتقل مىکند.
همين عامل موجبات دستگيرىاش را فراهم مىنمايد. اسفندماه سال ۵۱ توسط ساواك دستگير شده و به زندان اوين منتقل و به اسوه مقاومت تبدیل مىشود، طوری كه راديوهاى انقلابى خارج مرز نيز نامش را به بلندى بر زبان مىآورند. در زندان هم از پا ننشست و با حروف مورس، كه آن روزها به زبانى براى ارتباط انقلابيون تبديل شده بود براى سلولهاى مجاور قرآن مىخواند.
پس از ۱۱ ماه سلول انفرادى با عجز شكنجهگران از گرفتن اعتراف، راهى زندان عمومى مىگردد و پس از گذراندن ۱۵ ماه زندان به علت ناتوانى و تسليم مامورين زندان در مقابل شكوه مقاومتش آزاد مىشود. پس از آزادى از زندان يكى از افراد سازمان مجاهدين خلق كه در زندان با وى آشنا شده است به سراغش مىرود ولى محمد كه با بحثهاى طولانى به ريشه انحرافات اين سازمان پى برده بود، با وى قطع ارتباط مىکند و با گروه فلاح يكى از هفت گروه تشكيل دهنده سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى همكارى مىنمايد.
پس از انقلاب اسلامى عضو كميته انقلاب اسلامى و پس از ده سال به يزد باز مىگردد. پس از تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، به عنوان موسس آن در يزد انتخاب و مامور تصفيه كميته انقلاب مىشود. هنوز دو ماه از تشكيل سپاه نگذشته است كه پس از بازگشت به سيستان و بلوچستان با فرماندهى ۵۰ پاسدار يزدى راهى كردستان و به علت شجاعت و رشادتش، فرماندهى آن ناحيه (فرماندهى سپاه سقز) به وى واگذار مىشود. در آنجا هم با وجود فرماندهى، سختترين كارها را انجام مىدهد و با خواندن قرآن به همراهان روحيه مىداد و حتى با وجود روزه بودن با آب افطار مىنمود و سهمش را به ديگر رزمندگان مىبخشید. پس از بازگشت از كردستان با توجه به نقش دانش آموزان در آينده كشور جهت آموزش عقيدتى و نظامى به مدارس سر مىزند. با برگزارى اولين دوره انتخابات مجلس شوراى اسلامى با اصرار دوستان و از طرف ائتلاف گروههايى همچون سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى، انجمن اسلامى معلمان، سازمان فجر اسلام و نهضت زنان مسلمان كانديدا مىگردد. ولى از آنجا كه به دوستانش اجازه نمىداد تا از سابقه مبارزاتى و انقلابىاش حرفى به ميان بياورند، انتخاب نمىگردد.
در جمعه سبز پنجم ارديبهشت ماه سال ۵۹ سالى كه عام الفيل انقلاب نام گرفت، امريكا دچار شكستى مفتضحانه شد و او كه فرمانده سپاه يزد بود راهى، طبس مى گردد. قبل از حركت نمازش را با حال خاصى مىخواند. دوستش از او سوال مىكند: نماز جعفر طيار مى خواندى؟ با خوشحالى پاسخ مى دهد: به جنگ امريكا مىرويم. شايد هم نماز آخرمان باشد! در بين راه مثل هميشه براى دوستان قرآن مى خواند و با تفسير سوره فيل و با استفاده از آيات و روايات ديگر امكان پيروزى امريكا را رد مىنمايد و به سه كيلومترى منطقه فرود هواپيماها و هلى كوپترها كه مىرسد متوجه ترس برادران كميته و ژاندارمرى مىگردد كه به بهانه مين گذارى منطقه نزديك نمى شوند. لذا با دوستان با توجه به مخالفت شديد ديگران به طرف هلىكوپترها حركت مىكند.
پس از بررسى موتورها و جيپ امريكايى كه استتار شده بودند آنها را به همراه دوستان به عقب منتقل مى كند و باز به طرف هلىكوپترها باز مىگردد. با بررسى اولين هلىكوپتر به سمت دومين هلىكوپتر مىرود كه توسط بمباران فانتومها كه به دستور بنى صادر خائن به بمباران هلىكوپتر پرداخته بودند، به شهادت مىرسد و روح بزرگش ساعت ۶:۳۰ بعدازظهر غروب غم انگيز آن جمعه پرواز مىكند و انتظارش به پايان مىرسد.