در طی این بازدید سعید کنعانی، ریاست بیمارستان فجر تبریز، ضمن ابراز خوشحالی از حضور و دیدار یاران امروز با یاران دیروز گفت: این بیمارستان36 تخت خوابه از سال 75 مجوز فعالیت خود را از وزارت بهداشت، درمان و آموزش گرفته است.
وی با بیان اینکه در این بیمارستان با افرادی سروکار داریم که حتی زبان بیان احساساتشان را هم ندارند افزود: وقتی با دلیرمندان ساکن در این بیمارستان، دردودل میکنم، گاهی اوقات خواستههایی دارند که در حیطه فعالیتی من و همکارانم نیست ولی سعی میکنیم شنونده خوبی برای حرفهایشان باشیم و در حدتوان نیازهایشان را برطرف کنیم.
بر اساس گزارش علی داداشزاده با حضور در بیمارستان فجر و عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن اعیاد شعبانیه و روز جانباز به شهدای زنده شهر، اظهار کرد: اگر امروز شاهد آسایش و آرامش در ایران اسلامی هستیم، همه مرهون خدمات و از جان گذشتگیهای عزیزانی همچون جانبازان بیمارستان فجر است که به بهای آسایش ما، آسایش خود را فدا کردند.
داداش زاده با بیان اینکه جنگ ما هنوز تمام نشده، افزود: شیوه جنگ در دنیای مدرن امروز، عوض شده و همانگونه که دیروز قهرمانان میدان جنگ جانبازان بودند، امروز باید جوانان با الهام از آرمان های شهدا و امام راحل و مسلح شدن به علم روز، قهرمانان عرصه جنگ نرم باشند.
در کنار جانبازان اعصاب و روان که گاهی موج جبهه و جنگ آنها را یاد میکند و دلشان را هوایی میکند قدم میزدم و با دقت به نگاهشان میکردم اینها جانبازان و شهدای گمنام زنده شهرمان هستند که در بی خبری ما و بین آلودگیها و روزمرگیهای این شهر فراموش شدهاند، ستارههای امید و نشانههای مردانگی ایران اسلامی را با دیدنشان لمس کردم با تمام وجود از خداوند سپاسگذارم که توفیق دومین عیادت از ستارههای امید سرزمینم را به من در این سال عطا فرمودهاند.
در یکی از اتاقها تخت برای بیمار مزمن بود و روی تخت جانبازی در سکوت کامل نشسته بود جلوتر رفتم و شاخه گلی هدیه کردم، او نمیتوانست به خوبی حرفش را بزند و فقط میگفت بنویس، خیلی بنویس، انگار خیلی حرف برای گفتن داشت.
وارد اتاق دیگری شدم حاج بهرام را دیدم همان بهرامی که در گزارش قبلی روانشناس بیمارستان حرف از دامادیاش میزد سلام و علیک کردم و جای تعجب بود که با وجود بیماری مزمن جواب سلامم را داد و دوباره چشمهایش را به حاج آقا کنعانی سوق داد، یک لحظه جلوتر رفت و دست پدرمعنوی خود را به سمت خود کشید و حاج آقا کنعانی نیز بوسهای بر شانه او زد.
در این میان یک جانباز دیگر به طرف من آمد و گفت: اسمم سعید گلستان است و 15 سالگی عازم جنگ شدهام و فقط میخواهم بنویسی آقا جان خیلی دوستت دارم و نگران نباش که در این حال و روز هستیم تا خون در رگمان است در رکاب تو جانمان را فدا میکنیم؛ از من قول گرفت تا این پیام را به مقام معظم رهبری برسانم.
روی تخت جانبازی را دیدم که از پشت پنجره اتاقش محو تماشای مهمانان چندساعتی بود خواستم صحبتی با هم داشته باشیم جلوتر رفتم و سلام کردم خیلی صمیمی گفت سلام دخترم، و ادامه داد: نه پول میخواهیم و نه شهرت، فقط توجه.
گفتم شما سربازان شریف اسلام هستید مورد توجه خداوند و خوشا به حال شما، لبخند غمگینی بر لب گرفت و گفت میتوانی صدایم را ضبط کنی، با کمال میل قبول کردم شعر ترکی برای مدافعان حرم خواند و باعث شد همه دور ما جمع شوند.
حاج آقا کنعانی بسیار نگران جانبازان بود زیرا به علت تأخیر در بازدید، وقت هواخوری و تفریح خانواده فجر به تعویق میافتاد؛ دیگر نمیخواستم مزاحمت ایجاد کنیم و همه به طرف در خروجی رفتیم و آن لحظه از خداوند خواستم که بازهم بتوانم به اینجا بیایم.
گزارش از کتایون حمیدی