به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن (ایکنا)، در آیه 256 سوره بقره میخوانیم: «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ: در دين هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است پس هر كس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد به يقين به دستاويزى استوار كه آن را گسستن نيست چنگ زده است و خداوند شنواى داناست».
مولف تفسیر نمونه از مفسر معروف جهان اسلام، طبرسى نقل میکند که شان نزول آيه چنین است: مردى از اهل مدينه بنام ابوحصين دو پسر داشت برخى از بازرگانانى كه به مدينه كالا وارد مىكردند، هنگام برخورد با اين دو پسر آنان را به عقيده و آيين مسيح دعوت كردند، آنان هم سخت تحت تاثير قرار گرفته و به اين كيش وارد شدند و هنگام مراجعت نيز به اتفاق بازرگانان به شام رهسپار گرديدند.
ابوحصين از اين جريان سخت ناراحت شد و به پيامبر(ص) اطلاع داد و از حضرت خواست كه آنان را به مذهب خود برگرداند و سوال كرد آيا مىتواند آنان را با اجبار به مذهب خويش باز گرداند؟ آيه فوق نازل گرديد و اين حقيقت را بيان داشت كه :در گرايش به مذهب اجبار و اكراهى نيست.
علامه طباطبائی در تفسیر این آیه به تفاوت میان «رشد» و «غى» و فرق آن دو با «هدايت» و «ضلالت» میپردازد ایشان معتقد است که كلمه «رشد» كه هم با ضمه «راء» و هم با ضمه «راء و شين» خوانده مىشود به معناى رسيدن به واقع مطلب و حقيقت امر و وسط طريق است، مقابل" رشد" كلمه" غى" قرار دارد، كه عكس آن را معنا مىدهد، بنابر اين" رشد" و" غى" اعم از هدايت و ضلالت هستند، براى اينكه هدايت به معناى رسيدن به راهى است كه آدمى را به هدف مىرساند، و ضلالت هم (بطورى كه گفته شده) نرسيدن به چنين راه است ولى ظاهرا استعمال كلمه رشد در رسيدن به راه اصلى و وسط آن از باب انطباق بر مصداق است.
نفى اكراه و اجبار در دينعلمه طباطبایی در تفسیر «لاإِكْراهَ فِي الدِّينِ» معتقد است که دين اجبارى نفى شده است، چون دين عبارت است از يك سلسله معارف علمى كه معارفى عملى به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف، يك كلمه است و آن عبارت است از«اعتقادات» و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبى است كه اكراه و اجبار در آن راه ندارد، چون كاربرد اكراه تنها در اعمال ظاهرى است، كه عبارت است از حركاتى مادى و بدنى (مكانيكى) و اما اعتقاد قلبى براى خود، علل و اسباب ديگرى از سنخ خود اعتقاد و ادراك دارد و محال است كه مثلا جهل، علم را نتيجه دهد، و يا مقدمات غير علمى، تصديقى علمى را بزايد.
ایشان در خصوص «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ» میافزاید: دو احتمال هست، يكى اينكه جمله خبرى باشد و بخواهد از حال تكوين خبر دهد و بفرمايد خداوند در دين اكراه قرار نداده و نتيجهاش حكم شرعى مىشود كه اكراه در دين نفى شده و اكراه بر دين و اعتقاد جايز نيست و اگر جملهاى باشد انشايى و بخواهد بفرمايد كه نبايد مردم را بر اعتقاد و ايمان مجبور كنيد، در اين صورت نيز نهى مذكور متكى بر يك حقيقت تكوينى است و آن حقيقت همان بود كه قبلا بيان كرديم، و گفتيم اكراه تنها در مرحله افعال بدنى اثر دارد، نه اعتقادات قلبى.
علامه به بیان علت اينكه در دين اكراه نيست، پرداخته و میگوید: خداى تعالى دنبال جمله" لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ"، جمله" قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ"، را آورده، تا جمله اول را تعليل كند، و بفرمايد كه چرا در دين اكراه نيست، و حاصل تعليل اين است كه اكراه و اجبار- كه معمولا از قوى نسبت به ضعيف سر مىزند- وقتى مورد حاجت قرار مىگيرد كه قوى و ما فوق (البته به شرط اينكه حكيم و عاقل باشد، و بخواهد ضعيف را تربيت كند) مقصد مهمى در نظر داشته باشد، كه نتواند فلسفه آن را به زير دست خود بفهماند، (حال يا فهم زير دست قاصر از درك آن است و يا اينكه علت ديگرى در كار است) ناگزير متوسل به اكراه مىشود، و يا به زيردست دستور مىدهد كه كوركورانه از او تقليد كند و ...
و اما امور مهمى كه خوبى و بدى و خير و شر آنها واضح است، و حتى آثار سوء و آثار خيرى هم كه به دنبال دارند، معلوم است، در چنين جايى نيازى به اكراه نخواهد بود، بلكه خود انسان يكى از دو طرف خير و شر را انتخاب كرده و عاقبت آن را هم (چه خوب و چه بد) مىپذيرد و دين از اين قبيل امور است، چون حقايق آن روشن، و راه آن با بيانات الهيه واضح است، و سنت نبويه هم آن بيانات را روشنتر كرده پس معنى" رشد" و" غى" روشن شده، و معلوم مى گردد كه رشد در پيروى دين و غى در ترك دين و روگردانى از آن است، بنا بر اين ديگر علت ندارد كه كسى را بر دين اكراه كنند.
صاحب تفسیر المیزان در ادامه تفسیر این آیه شریف معتقد است که دلالت آيه شريفه آن است که اسلام دين شمشير و خون و اكراه و اجبار نيست. علامه ادامه میدهد: آيه شريفه يكى از آياتى است كه دلالت مى كند بر اينكه مبنا و اساس دين اسلام شمشير و خون نيست و اكراه و زور را تجويز نكرده، پس سست بودن سخن عدهاى از آنها كه خود را دانشمند دانسته، يا متدين به اديان ديگر هستند، و يا به هيچ ديانتى متدين نيستند، و گفتهاند كه: اسلام دين شمشير است، و به مساله جهاد كه يكى از اركان اين دين است، استدلال نمودهاند، معلوم مىشود.
علامه میافزاید: جواب از گفتار آنها در ضمن بحثى كه قبلا پيرامون مساله" قتال" داشتيم گذشت، در آنجا گفتيم كه آن قتال و جهادى كه اسلام مسلمانان را به سوى آن خوانده، قتال و جهاد به ملاك زورمدارى نيست، نخواسته است با زور و اكراه دين را گسترش داده، و آن را در قلب تعداد بيشترى از مردم رسوخ دهد، بلكه به ملاك حقمدارى است و اسلام به اين جهت جهاد را ركن شمرده تا حق را زنده كرده و از نفيسترين سرمايه هاى فطرت يعنى توحيد دفاع كند، و اما بعد از آنكه توحيد در بين مردم گسترش يافت، و همه به آن گردن نهادند، هر چند آن دين، دين اسلام نباشد، بلكه دين يهود يا نصارا باشد، ديگر اسلام اجازه نمى دهد مسلمانى با يك موحد ديگرى نزاع و جدال كند، پس اشكالى كه آقايان كردند ناشى از بى اطلاعى و بىتوجهى بوده است.