کد خبر: 3519484
تاریخ انتشار : ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ - ۰۶:۵۳

شهید مجتبی آدینه‌وند؛ سرسپرده با «حق»

گروه اجتماعی: 30 سال از شهادت مجتبی آدینه‌وند، دانشجوی طلبه شهید از شهرستان کوهدشت می‌گذرد؛ اما اینک سهم مادرش از این دنیا، اتاق کوچکی است که بدون فرزندش، دنیایی را کم دارد.

شهید مجتبی آدینه‌وند؛ سرسپرده با «حق»به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از لرستان، خواب دیده بود که در روز اربعین سال ۴۵، پسری برایش متولد می‌شود. در خواب گفته بودند که نامش را مجتبی بگذارد. خواب و تولد پسر، بیقرارش کرده است. به اتاق کوچکش می‌رود. در صبحی که مثل همه‌ صبح‌های کوهدشت نبود.
فرزندانش تازه چشم در چشم خورشید باز کرده بودند. بانو پری که حالا دلش طاقت ندارد؛ دست‌ها را به آسمان برده. آن روز، مادر جوانی بود که ۹ ماه بارداری‌اش را به روزهای آخر رسانده، فرزند چهارم در راه بود.
قرعه نام مجتبی به نام قرآن
به روزی فکر می‌کند که در هفت ماهگی بارداری‌اش خواب تولد پسری را دیده. خواب را به همسرش می‌گوید. با هم به پیش روحانی شهر آیت‌الله مروجی  می‌روند. آیت‌الله، سه نام را به آنها پیشنهاد می‌دهد. هر سه نام لای کتاب قرآن می‌رود. نام مجتبی از صفحات قرآن، بیرون کشیده می‌شود.
خورشید اربعین به نزدیک ظهر رسیده. ساعت ۱۱ است. صورت مادر، رنگ باخته. پاهایش سنگین می‌شود. مادر نمی‌تواند نفس بزند. بانو پری احساس می‌کند کودکش را می‌خواهد بالا بیاورد. یا حسین می‌گوید. چشم‌هایش به آسمان می‌رود. صدای گریه نوزاد، خانه را سرزنده می‌کند. دست مادر، روی صورت نوزادش می‌رود.
با انگشت سبابه خطوط کف دست پسرش را می‌نوازد. دست مجتبی، روی دست مادر می‌لغزد. نگاهش، مادر را مسحور کرده است. یک تکه زندگی در چشم‌هایش برق می‌زند. نوزادش را به سینه می‌گیرد، مجتبی، اما لب نمی‌زند. شیر مادر، دهان مجتبی را نزدیک نمی‌کند.
تولدی با وضو
مادر آن روز را به‌خاطر می‌آورد. اشک، گوشه چشمش را دلبسته مجتبی می‌کند. به قاب عکس شهید دست می‌کشد. دستش روی قاب، بوسه می‌شود: «مجتبی وقتی متولد شد؛ اصلاً لب به شیر نمی‌زد. هر کاری می‌کردم؛ فایده نداشت. همسرم قضیه را برای آیت‌الله مروجی تعریف می‌کند. آیت‌الله می‌گوید این نوزاد، در روز اربعین به دنیا آمده است. باید شیر مادر را با وضو بمکد. آن روز وضو گرفتم و مجتبی دیگر سینه را به دهان گرفت».
مجتبی، از آن روز به بعد بدون وضو لب به شیر مادر نمی‌زند. مادر قربان صدقه‌اش می‌رود. دورش چرخ می‌خورد: «مادر به فدایت» مادر در صورتِ جگرگوشه‌اش ماهی را می‌بیند که خانه‌اش را چراغان کرده است.
مجتبی، بزرگ‌تر می‌شود. به مدرسه می‌رود. برای هم‌شاگردی‌هایش درس‌هایی را که نمی‌دانند؛ مرور می‌کند. صبح‌ها در دبستان است و شب‌ها پای مکتب آیت‌الله مروجی. کمک‌دست خانه است. برای برادر و خواهرهایش، جان می‌گذارد.
مجتبی، دوم دبیرستان است. به قم می‌رود. به مدت ۴۰ شبانه‌روز در قم و ۳ سال در مسجد سید اصفهان درس طلبگی می‌خواند. برای کنکور هم ثبت‌نام می‌کند. دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته می‌شود.
۱۰ سالِ بی‌نشان
سال ۵۹ است. اوائل جنگ می‌شود. هواپیماها آمدند. صدای خمپاره و موشک به گوش می‌رسید. هر ۵ پسر خانه به جبهه می‌روند. مجتبی هم بدون آنکه به خانه بگوید؛ از دانشگاه علامه طباطبایی به جبهه اعزام می‌شود. در عملیات فتح‌المبین شرکت می‌کند. مجروح می‌شود. نمی‌تواند طاقت بیاورد که جنگ باشد و او در خانه بماند.
مجتبی با بوی مادر دوباره به جبهه می‌رود. عملیات کربلای ۴ می‌شود. تیربارچی گردان ابوالفضل است. هواپیماها مانند مور و ملخ هجوم می‌آورند. مثل برگ، از آسمان، آتش و گلوله می‌بارد. مجتبی، غسل شهادت را شب قبل به‌جا آورده و کفن هم پوشیده است.
گلوله‌ای از آسمان، تیربارچی را هدف می‌گیرد. مجتبی نام امام رضا(ع) را به لب جاری می‌کند. جانش به خون شهادت، سرخ می‌شود.
مجتبی، پس از شهادت مفقودالاثر است. هیچ نشانی‌ای در دسترس نیست. مادر، بی‌تاب روزها را چنگ می‌کشد. یکی از هم‌رزمان مجتبی ـ حاج هادی قبادی او را به خواب می‌بیند که پس از ۱۰ سال از پیدا شدنش خبر می‌دهد.
مادر، هر روز، بی‌تاب‌تر است. قلبش و نفسش خاطر مجتبی را می‌خواهد. ۱۰ سال می‌گذرد. پیکر شهید مجتبی پیدا می‌شود. در شهر، غوغا است. همه به استقبال شهید مجتبی می‌روند. شهید در مزار شهدا آرام می‌گیرد و مادر در کنار مزارش.
دنیایی که مجتبی را کم دارد
این روزها چشم‌های مادر، درد بیشتری دارد. سوی چشمانش در داغ فرزندش، کمتر شده. مویرگ یکی از چشم‌هایش پاره شده. ۵ سال تمام، خون از چشمش جاری بوده. رنگ چشم‌های مادر در هم می‌غلتد.
روزی را به‌خاطر می‌آورد که برای جراحی در بیمارستان بستری شده بود: «آن روز، مثل همیشه چشمم درد داشت. در بیمارستان بستری بودم. درد، تیر می‌کشید. لحظه‌ای گذشت. مجتبی به بالای تخت آمد. دلداری‌ام داد. دستی به چشمم کشید. جای دستش، شفا شد».
روزهای بی‌مجتبی، مادر را پیرتر کرده. غصه این روزهای مادر، دوری مجتبی است. حالا ۳۰ سال است که پس از شهادتش، در اتاق مجتبی خاطر فرزندش را نفس می‌کشد.
جنگ که خاطره می‌شود، همرزمان مجتبی گاهی برای دیدن مادرش می‌آیند. با دیدن آنها دل مادر تازه می‌شود. بوی مجتبی را در خاطرات آنها جست‌وجو می‌کند.
این روزها زندگی بانو پری ـ مادر شهید مجتبی آدینه‌وند ـ ، در اتاق کوچکی می‌گذرد که بدون فرزندش، دنیایی را کم دارد.
نامه شهید مجتبی آ‌دینه وند به یكی از دوستان همرزمش
ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذین سبقونا بالایمان
خداوند به شما جدیت در تحصیل، روشنایی حافظه و قلم تعهدآ‌ور و به رزمندگان پایان این انتظار و به ما به‌واسطه همدمی با اینان لیاقت چشیدن شمه‌ای از دریای استقامت و ایمان و تعصب در دین عطا بفرماید.
از تنها چیزی كه عقب مانده‌ام و اصل هم همان است؛ عدم بهره‌برداری و ذخیره نكردن اوقات این جاست، بارها گفته‌ام فقط به محض تذکر برای دل غافل  خود می‌گویم كه تحت عنایت خداوند به بسیجیان تمام ارزش‌های الهی این‌جا تجسم پیدا كرده؛ ولی بیدار می‌باید كه در این معبد به تخلیه و تزیین روح بنشیند.
پس متقابلاً اگر از من می‌خواهی؛ بی‌شمار برایت دعا كنم از خدا بخواه جرقه بیداری را در دل دوستت بیفكند كه سرمنشأ سیر به طرف خدا همین است؛ وقتی بیدار شدی می‌خواهی؛ وقتی خواستی حركت می‌كنی و وقتی حركت كردی؛ می‌یابی.
و همان طور كه عرض شد در این‌جا ارزش‌ها با نمود واقعی خود تجلی پیدا كرده‌اند. پس می‌توان گفت بیدار شدن یعنی یافتن و صحت این سخن را می‌توان در كلام علمای در خط این زمان و در رأس آ‌نها پیرو مرشدمان یافت كه در توصیف این رزمندگان راه‌یافته بدین مضمون می‌گوید: آنها ذوب شده در تجلیات الهی هستند و مقامی كه عارفی و عالمی می‌یابد؛ طی سالیان دراز ریاضت تحصیل كند؛ در طریق جهش‌وار اینان به دست آمده است.
فاطمه نیازی
captcha