کد خبر: 3529055
تاریخ انتشار : ۲۰ شهريور ۱۳۹۵ - ۰۸:۴۴

بابا! کجایی تا حاجی صدایت کنم

گروه فعالیت‌های قرآنی: بابا داده بودیم برایت بنویسند پدرم حج وسعی تومقبول. چقدر زود دیر شد! راستی گویا اجل اجازه نداد سرت را کچل کنی. گفته بودی بگویمت حاجی، کجایی صدایت کنم حاجی.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، ریحانه دختر بزرگ شهید قرآنی فاجعه منا حاج محمدسعید سعید‌ی زاده در یادداشتی که به صورت اختصاصی در اختیار ایکنا قرار داده شده است با پدرش از دلتنگی‌ها و نگرانی‌هایش گفته و درددل کرده است.

«بابا سعیدم

بعد یک عمر تلاش بی‌وقفه و منتظر ماندن اسم گروه بابا درآمده بود، شادی از چشمانش معلوم است همه فامیل سرخوش و خوشحال. عمری است آرزویش را داشت که راهی خانه خدا و صفا و مروه شود.

وقت رفتن برای بدرقه اش همه تا فرودگاه رفتیم، زیر قرآن تبسمی کرد: «ما را حلال کنید که ما رفتیم.» هر کسی حاجاتش را به بابا می‌گفت. خواهر کوچکم محیا صدایش کرد «بابا دوست دارم»، او برگشت و نگاهش کرد و رفت و در صف مسافران ایستاد. بغض مادرم ترکید و ناگهان با گریه دعایی خواند و گفت بسلامت بروید و برگردید.

بابا رفت و سوار هواپیما شد بعد از آن زنگ زد و من به او گفتم بابا هیچ سوغاتی ازت نمی‌خواهم فقط خودت برگرد، سخت منتظر هستم. بابا گفت در شجره مُحرم شدیم حس و حال خوبی داشت. گفت باید کچل بشوم دخترم بعد ازاین‌ها بهم بگو حاجی. دخترم هر چی را بهم گفته بودی آنجا همه را یک به یک خریدم، راستی برایت کیف مدرسه‌ات راخریدم.

بابا گفت هجدهم مهر می‌آید، کارها راعقب نیاندازیم. تلفن قطع شد و ما هر روز از رسانه پیگیر اخبار بودیم. گاه مشعر و گاه عرفات چشم گردان پی بابا سعید بودیم.

روز عید قربان حدود ساعت ده خبری از تلویزیون پخش شد؛ کشته‌های زیاد در عرفات. عید در کام مادرم گم شد و بعد انتظار و سکوت نافرجام خانه یکسره همه غم شد.

اسم‌ها را دوباره می خواندیم آمار دارد می رود بالا. به دنبال اسم پدرم در میان مفقودین بودیم همه نگران و گریان بودند.

خواهرم کوچک است دق نکند، پس کجایی بابا؟ خواب هستم یا که بیدارم چقدر زود بی پدر گشتم.

گفته بودی که زود می آیی قول داده بودی مهر می‌آیی چه بی مهرشدی و پای قولت چرا نماندی؟

بابا حق بده اگر دلگیر شدم. داده بودیم برایت بنویسند پدرم حج وسعی تومقبول و کنارش یک عکس و دو بیت شعر قشنگ.

چه بگویم به خواهرم محیا، بابا چه کسی پاسخ او را می‌دهد. کاش چمدانت که از سوغاتی پر است هرگز به دست ما نرسد.

چقدر زود دیر شد! راستی گویا اجل اجازه نداد سرت را کچل کنی. گفته بودی بگویمت حاجی، کجایی صدایت کنم حاجی.»

captcha