به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، محمدرضا سنگری محقق و مؤلف عاشورایی 20 مهرماه در سخنرانی به مناسبت شب تاسوعا و عاشورای حسینی در هیئت رزمندگان و عاشقان ثارالله(ع) دزفول گفت: ما برای عاشورا و نهضت حسینی چند منبع و سرمایه در اختیار داریم که هر کدامشان را فراروی خود قرار دهید دقایق و لطایف و زیباییهای بسیاری در مقابل چشم ما قرار میگیرد و به این جمله آشنای حضرت زینب(س) که فرمود کربلا را جز زیبایی نمیبینم وقوف و معرفت بیشتری پیدا میکنیم.
خطبههای کربلا ناشناخته ماندهاند
وی گفت: بخشی از این معارف خطبههای کربلا هستند که ناشناخته ماندهاند. حضرت اباعبدالله(ع) در مدینه خطبههایی دارند. ایشان در هنگام شنیدن خبر مرگ معاویه خطبههایی دارند که بررسی آنها تمام شبهاتی را که امروز از سوی شبکههای ضد شیعی به کربلا وارد میشود، فرو خواهد ریخت.
سنگری بخش دیگری از این معارف را نامهها عنوان کرد و افزود: حضرت اباعبدالله(ع) چندین نامه دارند. ایشان از کربلا نیز نامه میفرستد. به نظر میرسد اولین نامه همان نامهای است که به حضرت مسلم بن عقیل در روز12 ماه مبارک رمضان یعنی 3 رو پیش از حرکت مسلم به کوفه به سمت او فرستاده شد.
مؤلف کتاب«آینه در کربلا ست» ادامه داد: این نامه نامه بسیار کوتاهی است که تمام خطوط حرکت را معلوم کرده است. هر کس این نامه کوتاه را درست را بخواند میبیند با این نامه شبهاتی که درباره حضرت مسلم بن عقیل در کوفه هست، حل خواهد شد. این نامه کوتاه معلوم میدارد مأموریت حضرت مسلم جنگ نیست؛ مأموریت حضرت مسلم که جایگاهش نسبت به اباعبدالله(ع) مثل جایگاه امیرالمؤمنین(ع)برای پیامبر(ص) بود، مأموریت ویژهای بود که در این نامه مشخص شده است.
این محقق عاشورایی گفت: بخش دیگر، نامههایی است که حضرت اباعبدالله(ع) به بصره میفرستد که اولین شهید نهضت اباعبدالله(ع) پیکی است که نامه امام را به بصره میفرستد؛ او سلیمان بن رزین است که که عبیدالله زیاد پیش از آمدن به کوفه فرمان کشتنش را در بصره صادر میکند.
وی ادامه داد: امام روز دوم محرم که وارد کربلا شد، نامه نوشت و در راه نیز نامه نوشته است. امام دو پیک به نامهای قیس بن مصهر و عبدالله بن یقطر داشت که هر دو در کوفه به شهادت میرسند. نامهای که امام به آنها داد قابل توجه است و ما میتوانیم با این نامه تصویر روشنی از تصمیمگیریهای امام، نحوه حرکت امام و اهداف نهضت ایشان بیابیم. امام همچنین به محمد حنفیه نامه نوشت و به حضرت حبیب بن مظاهر نیز نامه نوشت که وی را به کربلا دعوت کرد و ایشان در روز ششم خود را به کربلا رساند. اما تاریخ روشن نکرده است که این نامهها با چه پیکی به مدینه وکوفه فرستاده شده بودند.
رجزهای کربلا قابل مطالعه هستند
سنگری دسته دیگری از منابع کربلا را رجزها معرفی کرد و گفت: رجزها قابل مطالعهاند که جهت گیری یاران اباعبدالله(ع) و مرکز ثقل فکر آنها را برای ما روشن میکند. اگر کسی مجموعه این رجزها را کنار هم بچیند به نکتههای بسیار شگفتی پی میبرد و میفهمد یاران، امام را چگونه میبینند، با امام چگونه ارتباطی دارند، دشمن را چگونه میشناسند وبعد معلوم میشود امام چرا درباره یارانش میفرماید: من وفادارتر و آگاهتر از یارانم نمیشناسم. آن وقت میفهمیم یاران امام چقدر، خود شناس هستند، چقدر خداشناس هستند، چقدر دشمن شناس، دوست شناس، زمان شناس، راه شناس و مانع شناس هستند.
مؤلف کتاب «آینه داران آفتاب» اظهار کرد: اگراین رجزها درست مطالعه شود کلاس بسیار بزرگ و زیبا و زندهای فرار روی ما خواهد بود که با آنها میتوانیم دریابیم راه را چگونه برویم،با که برویم، کی برویم، چه موانعی در مسیر ما هست و چگونه میتوانیم مقصد را زیارت کنیم؟
این محقق عاشورایی ادامه داد: بخش دیگری از این سرمایه، گفتگوها هستند. گفتوگو هایی که راه اتفاق میافتند. حضرت در راه با شخصیتهایی برخورد میکند و سخنانی با آنها دارد که میشود این سخنان را کنارهم گذاشت و بسیار بسیار دقیق و روشن نهضت حضرت اباعبدالله(ع) را دید و فهمید. هر یک از این گفتوگوها میتواند موضوع تحلیل و مطالعه قرار گیرد. شاید بشود دهها رساله دکتری درباره آن تعریف کرد و صدها پایان نامه و مقاله نوشت.
وی دیگر منبع نهضت امام حسین(ع) را وصیتها عنوان کرد و گفت: حضرت اباعبدالله(ع) وصیت خود را به برادرش محمد حنفیه سپرد و 4 عنوان اصلی حضرت در این وصیت آمدهاند؛ اول؛ اصلاح امت جدم رسول الله(ص)؛ الان هر کدام از ما باید این گونه باشیم.امام فرمود: حرکتم برای اصلاح در امت است. دوم؛ میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم. تمام این حرکت برای رشتی زدایی و زیبایی گستری است. میخواهم معروف بیاید و منکر پاک شود.
پرداختن به سیره پیامبر(ص) و امیر المؤمنین(ع) روح نهضت حسین(ع) است
سنگری افزود: امام فرمود: میخواهم به سیره رسول خدا(ص) و پدرم رفتار کنم. تمام این حرکت برای این است که نحوه زندگی پیامبر(ص) به جامعه برگردد. همین است که اگر در این ایام از سیره پیامبر(ص) سخن بگوییم به بیراهه نرفتهایم؛ به روح حرکت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) پرداختهایم. اگر این ایام نهج البلاغه مطرح شود، به روح نهضت حضرت اباعبدالله(ع) پرداختهایم.
ما در محافل اباعبدالله(ع) اصلا از سیره پیامبر(ص) حرف نمیزنیم
این مدرس دانشگاه با تصریح به اینکه غریبترین سیره، سیره پیامبر(ص) است، افزود: ما در محافل اباعبدالله(ع) اصلا از سیره پیامبر(ص) حرف نمیزنیم، از سلوک امیرالمؤمنین(ع) و نهج البلاغه سخن نمیگوییم. در حالیکه محتوای وصیت نامه حضرت اباعبدالله(ع) دعوت به همین محتوا و سیره شناسی است که باید درمحافل و به خصوص ایام محرم ما باب شود. منابر ورسانههای ما باید در این قلمرو سیر کنند.
مؤلف کتاب «آینه درکربلاست» گفت: وصیتها آخرین سخنانی است که در کربلا پیش رو داریم. این سخنان در موقعیتهای معمولی مطرح نشدهاند. یکی از موقعیتها که در سخنان در آنها مطرح شدهاند فضای قهقهه، عربده و تمسخر و طعن دشمن است. گاهی اهانت و تمسخر چنان میشد که دلها را به درد میآورد. فضا چنان بود که امام به آنان فرمود: وای بر شما، چرا ساکت نمیشوید؟ چرا نمیگذارید چند جمله با شما سخن بگویم؟
وی در ادامه توصیف موقعیت و میدان کربلا گفت: گردوغبار؛ در کربلا چنان گردو غباری بود که گاهی کسانی که از هم فاصله داشتند، یکدیگر را نمیدیدند. وقتی 20 هزار اسب در کربلا که خاک آن نرم است، تاخت و تاز کند، معلوم است که فضا چگونه میشود. چشمها نمیدید و نفسها تنگ بود. علاوه بر این اصحاب در شرایطی آخرین سخنان خود را میگفتند که صدای گریه و العطش کودکان و گریه زنان به میدان میرسید. فاصله میدان تا خیمهها 150متر بود.
سنگری افزود: علاوه براین یاران زخمی هستند. کسی نبود که در کربلا زخمی نشده باشد؛ در تیرباران صبح عاشورا همگی بدون استثناء زخمی شده و 51 نفر شهید شدند. برخی چنان زخم بودند که امام بر آنها گریه کرد. همچنین یاران میدانستند قطعا کشته میشوند.
این مدرس دانشگاه افزود: مخاطب آخرین سخنان یاران امام گاهی خداست، گاهی مخاطب خود فرد است(مثل حضرت قاسم که آخرین لحظات با خود حرف میزند و میگوید: «یا نفس لاتخشی من الکفاری، و ابشری برحمةالجباری»)، برخی از این سخنان با شهیدان میدان است، برخی خطاب به خانواده فرد است و گاهی با دشمن و گاه نیز خطاب به تاریخ است؛ یعنی شهید با ما سخنان آخر خود را میگوید.
این سخنان را چه کسی به ما رسانده است؟
این محقق عاشورایی گفت: ممکن است بپرسید چه کسی این سخنان را به ما رسانده و جمع آوری کرده است؟ پاسخ این است که گزارشگران میدان کربلا بودند. در کربلا 3 گزارشگر حضور داشتند که تمام این صحبتها را ثبت میکردند. این مستندات را میتوانید در 113 روایت در تاریخ طبری پیدا کنید که اخیرا در مقتل ابی مخنف جمع آوری شده است. ابی مخنف مقتلی نداشته است بلکه سخنان او از کتاب تاریخ طبری به صورت کتاب در آمده است.
مؤلف کتاب «آینه داران آفتاب» گفت: خوشبختانه این سخنان موجود است و باید کاویده شوند. این سخنان که خطاب به تاریخ و ما از سوی یاران اباعبدالله(ع) بیان شدهاند باید این حس را در ما ایجاد کنند که ما را به کربلای سال 61 هجری ببرند.
وی با تأکید بر مطالعه ودقت در این سخنان اظهار کرد: یکی از این سخنان، سخنان خالد بن عمرو اسدی است. او در تاریخ 28 ذی الحجه با پدرش و عدهای دیگر به امام پیوست. او پس از شهادت مسلم پنهان شد و خود را به کربلا رساند. خالد جوان 20 ساله شاعری بود که صبح عاشورا درتیرباران، 2 تیر به او اصابت کرد. او و 5 نفری که با هم آمده و به کربلا پیوسته بودند به اتفاق به میدان رفتند، جنگیدند و به محاصره درآمدند. حضرت ابوالفضل(ع) محاصره را شکست و آنها بازگشتند. آنها پس از نفس تازه کردن به میدان جنگ بازگشتند(این اتفاق در کربلا 16 بار افتاد که حضرت ابوالفضل(ع) محاصره را میشکست و مجروحان را با اسب خود به آن سوی میدان منتقل میکرد).
درس این است
سنگری ادامه داد: خالد بن عمرو اسدی از امام اذن گرفت و به میدان رفت. پدرش پیش از او شهادت رسیده بود. او بالای سر پدر این شعر را خواند: «صبرا علی الموت بنی قحطانی،
کی ماتکونوا فی رضی الرحمانی» ای بنی قحطان در برابر مرگ صبور باشید چون نتیجه این صبوری شما، رضای حضرت رحمان است. دقت کنید در مسیر کمال هیچ مرحلهای بالاتر از مرحله رضا نیست. امام حسین(ع) در گودال قتلگاه نیز از این رضا سخن میگوید. درس این است. همیشه در پی رضای خدا باشیم؛ نه در پی خوشنودی خود یا دیگران.
وی ادامه داد: در ادامه شعرش خواند: «و ذی المجد و العزه والبرهانی، و ذی العلی و الطول و الإحسانی» ما مجد و عظمت داریم همین نکته را امام سجاد(ع) در مقابل یزید گفت که خداوند به ما 7 برتری داد. یکی آن است که ما دارای مجد و عظمت هستیم و دلها با دیدن ما تکان میخورد. ما عزت و برهان داریم؛ منطقی وعزیز هستیم و ذلت را نمیپذیریم.
بهشت محصول این رفتارهاست
این محقق عاشورایی گفت: پس ممکن است انسان در راه مجد و عظمت سختی ببیند، دشمن محاصره اقتصادی بکند، عزتتان را ندهید. خود را حقیر نکنید. این آموزه کربلا است. خالد به ما میگوید: علو و ارزشمندی خود را از دست ندهید. اهل بخشش و احسان باشید. و پس ازآن به پدرش گفت: یقینا در بهشت هستی. میخواهد بگوید وقتی مجموعه این صفات در کسی باشد خود بهشت است؛ یعنی بهشت محصول این رفتارهاست.
سنگری گفت: یکی دیگر از سخنان مربوط به عبدالله بن عمیر کلبی است او جوان 24 ساله است که 17 روز از ازدواجش میگذرد. او پس از مبارزه طلبی دشمن به جنگ رفت در مقابل او دو تن از سپاه دشمن به نامهای سالم و یسار بودند که جنگ مفصلی با آنها کرد و بر زمینشان انداخت؛ در این میان انگشتان یک دستش قطع شدند و با یک دست شمشیر میزد و سپاه دشمن را بهم ریخت. وقتی رمقش به پایان رسید دو نفر به او نزدیک شدند و به او ضربه زدند و افتاد. همسرش که از دور او را میدید به میدان آمد و بالای سرش نشست. دشمن او را نیز به شهادت رساندند. او تنها زنی است که به میدان کربلا آمد و به شهادت رسید.
میدان را با یک تلخی و دشواری رها نکنید
این مدرس دانشگاه اظهار کرد: عبدالله بن عمیر در آخرین سخنان خود گفت: من انسانی توانا و غیرتمند بودم. من تمام توانم را برای حسینم به میدان آوردم و تا آخر در مقابل سختیها کوتاه نیامدم. خطاب این شهید به ما است؛ شما هم میدان را با یک تلخی و دشواری رها نکنید.
وی گفت: سخنان دیگری که در کربلا گفته شده و گواه ادب شخصیت گوینده آن است؛ سخنان حضرت علی اکبر(ع) است. حضرت علی اکبر(ع) انصافا مظهر ادب در کربلا است. امام حسین(ع) خیلی او را دوست داشت. رفتنش آنقدر برای امام سخت بود که امام نفرین کرد و گفت: خدایا من کسی را به میدان میفرستم که شبیهترین فرد به رسول الله(ص) است. هنگامی که حضرت بر زمین افتاد امام حسین(ع) بر بالین او نشست. جوان لبخندی زد و گفت: پدر نگران تشنگی من نباش. الان جدم رسول خدا(ص) مرا سیراب کرد. یک جام هر در دستش است ومنتظر توست و میگوید: العجل، العجل، العجل.
این پژوهشگر در شب عاشورا نیز با بیان اینکه سخنان آخر انسان عصاره وجود او و آینه تلاش و دانش، منش و باورهای اوست، افزود: وقتی کسی در آخرین لحظات سخن میگوید همه تجربهها و آزمودههای گذشته رو به روی او قرار میگیرد اگر اهل معرفت باشد شاید پردهها از مقابل نگاهش کنار برود و حقایق را ببیند. جانهای پاک چنین هستند که در عالم را در بی پردگی نگاه میکنند.؛ چنانکه حضرت امیرالمؤمنین(ع) نیز در وصف متقین میفرماید.
وقتی خدا اندیشه و سخن انسان را هدایت میکند
سنگری اظهار کرد: یاران حضرت اباعبدالله(ع) پاک بودند و بر زمین پاکی قرار داشتند. حضرت زمین کربلا را ازبنی اسد خرید تا خونش در زمین غصبی ریخته نشود. شب عاشورا امام حسین(ع) بهشت را به یارانش نشان داد و بی تابی یاران حضرت اباعبدالله(ع) از آن بود که بهشت پیش روی آنها کاملا احساس میشد. کسی که بهشت و ملکوت جهان را میبیند دیگر سخن بیهوده نمیگوید، سخن از خویش هم نمیگوید، کس دیگری سخن او را مدیریت میکند. انسان وقتی خود را به خدا میسپارد، خداوند مدیریت اندیشه و زبان او را به عهده میگیرد. از این رو این سخنان را باید با درنگ و تأمل بررسی کنیم و بشناسیم و بشناسانیم.
این محقق عاشورایی گفت: یک چهره دیگر در کربلا سعد بن حنظله تمیمی است. او اول در سپاه عمر سعد بود. کسانی که میخواستند به امام بپیوندند در مسیر با سربازان دشمن مواجه میکشتند و همانجا کشته میشدند از این رو یک راه این بود که به سپاه عمر سعد بپیوندند و از آنجا وارد کربلا شوند. سعد بن حنظله پس از عمرو بن خالد از امام اذن میدان خواست. هیچ کس بدون اذن امام وارد میدان نمیشد؛ همه از امامشام مدار حرکتشان اذن میگرفتند. سعد زخمی بود او به زخمهایش نگاه میکرد و میگفت: در برابر شمشیرها و نیزهها صبر کن. این زخمها تورا به بهشت میرساند.
مؤلف کتاب «آینه در کربلاست» افزود: از این سخنان درس میگیریم اگر قرار است در راه حق سختیهایی باشد که ما را به بهشت برساند، چرا تحمل نکنیم؟ ما تاب میآوریم. راه حق سخت است. این مشکلات طبیعت راه حق است. بنابراین پشت به حقیقت نکنید، حقیقت را تنها نگذارید. این پیام سعد به ما است.
هر گذرگاهی که شما را اسیر سؤظن و تردید میکند ببندید
این پژوهشگر گفت: یاران امام حسین(ع) با یقین زندگی میکردند. بنابراین خود را در معرض شک قرار ندهید. ورود پی در پی شبهات به تعبیر رسول خدا(ص) مثل ورود دود به فضای یک اتاق است کم کم درونتان را تاریک میکند. اگر شبهه را حل نکنید شبهات پی در پی شما را متزلزل میکند. سعی کنید هر گذرگاهی که شما را اسیر سؤظن و تردید میکند ببندید. انسان میلغزد و در معرض خطر است. خود را در معرض نسیم یقین قرار دهید تا جانتان شکفته شود.
این مدرس دانشگاه با اشاره به واگویههای آخر سعد بن حنظله در کربلا گفت: او در لحظات پایانی به خود میگوید ای نفس(جان) در پی آرامش بزرگتر باش و خیر را جستجو کن. از این سخنان درس میگیریم راحتیهای دم دست زود تمام میشوند و آرامش بزرگ محصول رنج بزرگ است. تا میتوانید در زندگی طالب خیر باشید. هر روز ببینید میتوانید یک خیر تازه در زندگیتان داشته باشید. در خانه که هستید به خود بگویید باید یک خیر انجام دهم؛ این خیر میتواند یک محبت باشد، ممکن است عذرخواهی باشد.
سنگری ادامه داد: وقتی حضرت اباعبدالله(ع)بالای سر سعد رسید همین جمله را میگفت: «و فی طلاب الخیر فأرغبنّ». این روزها تلاش کنید رغبتهای ما به کارهای خوب باشد و کمی از بدیهایمان را کم کنیم. وقتی امام بالای سرش رسید امام سرش را بر زانوی خود گذاشت(تعداد کسانی که سر بر زانوی اباعبدالله(ع) به شهادت رسیدند، زیاد نبود چون در صحنه جنگ امام مجال پیدا نمیکرد)، به زحمت چشم باز کرد. امام خون را از یک چشمش پاک کرد. سعد لبخندی زد و گفت: آقا خواستهای دارم. امام فرمود: بگو سعد. او گفت: کمی سرت را پایین بیاور. کم کم نفس و بوی امام درمشامش پیچید. گفت: آقا همین را میخواستم. شما بوی بهشت میدهی.
وی اظهار کرد: یکی دیگر از یاران اباعبدالله الحسین(ع) که آخرین سخنش شنیدنی است، پسر حضرت مسلم بن عقیل به نام عبدالله است. مادر او رقیه دختر حضرت امیرالمؤمنین(ع) است. او سن زیادی نداشت. وقتی نزد امام آمد و اذن میدان خواست، امام به او فرمود: دست مادرت را بگیر و برو. پدرت را به شهادت رساندند، مادرت کسی را ندارد. من از تو پذیرفتهام و دعایت میکنم. عبدالله گفت: پدر و مادرم به فدایت. من آن کسی نیستم که زندگی دنیا را بر حیات جاودانه برتری بدهم. خود این جمله یک درس است.
این محقق عاشورایی ادامه داد: عبدالله به امام گفت: تقاضایم این است بگذاریم جانم را فدایتان کنم و دوست دارم کنار میدان بایستید و رزم مرا تماشا کنید. اگر سن این نوجوان 14 یا 15 سال باشد، رزم او بسیار دشورا است؛ بخصوص اینکه بسیاری از کسانی که میجنگیدندعمدتا اسب نداشتند. او وقتی به میدان آمد رجز پدرش مسلم را خواند: «قسم خوردهام آزادانه زندگی کنم و آزادانه بمیرم هر چند مرگ را تلخ میبینید» و بعد ادامه داد: من ننگ میدانم که از میدان بگریزم و اهل فرار نیستم. ترسو کسی است که روی برگرداند و میدان را رها کند.
سنگری با بیان بیان اینکه هر کس به مشکلات پشت کند، ترسو است، گفت: این از آموزههای این نوجوان کربلا است. وقتی او چند زخم خورد. یک لحظه ایستاد، خسته شده بود. عمرو بن صبیح صیداویی تیری به سمت عبدالله رها میکند و او در حالیکه میخواست عرق پیشانیاش را پاک کند، تیر میخورد و دست و پیشانیاش با تیر به هم دوخته میشوند. او تلاش کرد دستش را جدا کند اما نشد دوباره سعی کرد که ناگهان تیری به قلبش خورد و در حال افتادن به او نزدیک شدند و نیزه ای به سینه نوجوان برومند مسلم فرو کردند.
مؤلف کتاب «آینه داران آفتاب» ادامه داد: مادرش کنار میدان آمده بود. امام بالای سرش آمد و به او فرمود: سلام مرا به پیامبر(ص) و به پدر و مادرم و پدرت برسان. خم شد و او را بوسید. نوجوان را بلند کرد، همین که او را بلند کرد گفت: خوش آمدی پدر. پدرش آمده بود و او را در آغوش گرفته بود. امام آخر رجز او را تکرار کرد: ترسو کسی است که میدان جنگ را رها کند و به امامش پشت کند و تو چنین نبودی. بوسه بر پیشانیاش نشاند و حضرت ابوالفضل(ع) پیکرش را بر اسبش قرار داد وبه خیمهها برد.
سنگری در پایان گفت: از خدا طلب کنیم طنین سازنده این سخنان جان همه ما را بنوازد و ما را برای زیستنی از جنس عاشورا آماده کند.