به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از استان مرکزی، کتاب «شهریار» زندگی و خاطرات شفاهی استاد شهریار پرهیزکار است که یکی از جدیدترین محصولات مؤسسه جامعةالثقلین اراک در سال 95 به شمار میرود، مصاحبه و نگارش این کتاب به همت علی آسترکی انجام شده و مرکز نشر آیه نور این کتاب را منتشر کرده است.
بخشی از این کتاب به خاطرات استاد شهریار درباره استاد مروت که چندی پیش، دار فانی را واع گفت اختصاص دارد، در ایامی که جامعه قرآنی در سوگ استاد مروت نشسته است برشی کوتاه از کتاب شهریار را درباره آشنایی ایشان با استاد مروت مرور میکنیم.
قدم در راه قرآندر سال پنجاه و دو به طور اتفاقی چندبار تلاوت قرآن را از رادیو شنیدم. خانواده از طرفی نشاط کلاس قرآن مدرسه و حرف معلّم چهارم ابتدایی آقای نوری و از طرف دیگر این علاقه مرا در مشتاقانه گوش دادن به قرآن را میدیدند، لذا اینها را به فال نیک گرفتند. کمکم داشتند به حرف پدر بزرگم میرسیدند (که قرآن پاره کردنم در کودکی را تعبیری خوب برای آینده قرآنی من میدانست). تا اینکه تلاوت استاد مروت در مسابقات مالزی را از تلویزیون دیدم. دیدن همان و شیدا شدن هم همان!
هنوز به خاطر دارم که استاد از سوره آل عمران خواند. آیه این بود: «لَّقَدْ سَمِعَ اللَّـهُ قَوْلَ الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَّـهَ فَقِیرٌ وَنَحْنُ أَغْنِیَاءُ سَنَکْتُبُ مَا قَالُوا وَقَتْلَهُمُ الْأَنبِیَاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَنَقُولُ ذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِیقِ» طنین خواندن قرآن استاد هنوز در ذهنم هست. مخصوصاً قسمتی که ایشان خیلی زیبا و شورانگیز خواند: «الَّذِینَ قَالُوا إِنَّ اللَّـهَ عَهِدَ إِلَیْنَا أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّى یَأْتِیَنَا بِقُرْبَانٍ تَأْکُلُهُ النَّارُ قُلْ قَدْ جَاءَکُمْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِی بِالْبَیِّنَاتِ وَبِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ (آل عمران: ١٨3)» الان من خودم تعجب میکنم چطور این فرازها یادم است. چون آن موقع خواندن بلد نبودم، ولی این تلاوت ایشان خیلی اثرگذار بود.
از آن موقع به بعد یکی از تفریحاتم این شد که مینشستم کنار اتاق و فرض میکردم در حال خواندن در مسابقات قرآنم. آن صحنهای که در تلویزیون دیده بودم جلوی چشمانم حاضر بود، فقط جای خودم را با قاری ممتاز عوض میکردم. البته با پشتی و متکا جایگاه کوچکی هم درست کرده بودم. همه چیز جور جور بود. به عبارتی در حال شبیهسازی بودم. تخیلم قوی بود، فرض میکردم مرا به جایگاه دعوت کردهاند. میآمدم در جایگاه مینشستم و به خیال خودم خیلی زیبا قرآن میخواندم.
نه از روی مصحف بلد بودم بخوانم و نه آیهای حفظ بودم. خودم هم نمیدانم چی میخواندم آنقدر بود که صدایی از حنجرهام در میآمد! در تخیل خودم صدای تماشاگران را میشنیدم که به شدت تشویق میکنند. نفر اوّل مسابقات میشدم و طی مراسمی رسمی جایزه نفر اوّل را هم میگرفتم و با افتخار به ایران برمیگشتم. من در عالم خودم مشغول بازی بودم، غافل از اینکه پدر و مادرم بارها این صحنهها را زیر نظر دارند.
بعد از پشت سر گذاشتن موفق دوره روخوانی و تجوید مقدماتی در مسجد توحید، پدرم قضیه را پیگیری کرد. خیلی گشت تا استاد مروت را پیدا کرد. استاد مروت در رادیو، تلاوت قرآن و اذان داشت. من از میدان ارک خاطرات خوبی دارم. یکی همین پیدا شدن یک استاد خیلی خوب و حرفهای مثل آقای مروت بود. یکی هم اینکه در همان میدان ارک بعد از 10-12 سال یک دوره ترتیل قرآن را در رادیو خواندم که به لطف خدا ماندگار شد.
پس از هماهنگی پدر با استاد مروت در یازده سالگی برای اوّلین بار به جلسه ایشان که کاملاً حرفهای و تخصصی بود، پا گذاشتم. استاد دو جلسه داشتند؛ یک جلسه مسجد الجواد در میدان هفت تیر و جلسه دیگر طرفهای خیابان پاستور. استاد مروت بیشتر روی تجوید کار میکرد. وقتی به جلسه ایشان وارد شدم ضعیفترین و ابتداییترین بودم امّا به لطف خدا، پشتکار و کمک استاد خیلی زود به سطح نسبتاً خوبی رسیدم.
روزبهروز بهتر شدم به طوریکه توانستم رضایت ایشان را جلب کنم. استاد هم وقتی اشتیاق و رشد مرا دید به صورت ویژه برای من وقت گذاشت. در هر جلسه به من فرصت خواندن میداد و مرتب از من سؤال میکرد.
استاد مروت روشی داشت که از یک جهت خوب بود و شاگرد را وادار به دقت میکرد، ولی از یک جهت هم بدجوری سربهسر آدم میگذاشت. استاد عادت داشت سؤال کند. وسط قرائت میگفت حکم این مورد چی هست؟ قاری جواب میداد. استاد اوّل میگفت آفرین. خوب است، خب دیگر چه؟ بعد یکدفعه میزد توی ذوق شاگرد. «خب پس قاعده این است؟ این مطلب را از کجا یاد گرفتی؟» «من همچین قاعدهای گفتم و خودم نمیدانم؟» بعد میگفت: «پسر جان! همه اینهایی که گفتی غلط بود»! حالمان گرفته میشد.
من با توجّه به سنّم بیشتر ناراحت میشدم. بقیه نمیتوانستند بخندند. چون ممکن بود از خودشان بپرسد! این روش استاد باعث میشد واقعاً در قاعدهها دقت کنم! یکبار راجع به همزههای وصل سؤالی از من پرسید که وقتی میخواهیم از همزه وصلی شروع به خواندن کنیم، حرکتش چیست؟ با فتحه شروع میکنیم یا کسره یا ضمه؟ قاعده را قبلاً گفته بود منتهی من نیمبند یاد گرفته بودم. گفتم بعد از همزه وصل ساکنی هست، گفت خب بارکالله! بعد ادامه دادم که اگر اینطور باشد و آنطور. غلط میگفتم او هم همراهی میکرد و آخر سر معلوم شد که همه را اشتباه گفتم. استاد فرمود: «دقت کن همه را اشتباه گفتی». یاد استاد مولایی به خیر! روش ایشان فرق میکرد. از همان اوّل که شاگرد اشتباه جواب میداد، میگفت اشتباه است. در جلسه استاد مروت من کمی میترسیدم؛ چون سربهسر آدم میگذاشت. امّا این باعث شد از ترس اینکه خیط نشوم خوب در کلاس و تمرین دقت کنم. به تکتک حرفهای استاد دقت داشتم اگر برایم سؤال پیش میآمد در همان جلسه مطرح میکردم و با دریافت پاسخ، اشکالم مرتفع میشد.
استاد مروت خیلی علمی بحث میکرد و تجوید را استدلالی میگفت. توضیح میداد که چرا نون ساکن در حروف یرملون ادغام میشود و در حروف دیگر نمیشود. قوی بود و ذهن من را هم قوی کرد. به همین دلیل تجوید را هم عملی یاد گرفتم و هم علمی.
حدود دوسال در جلسه استاد مروت شاگردی کردم که بعد از چند ماه اوّل استاد مروت مرا به استاد مولایی که ایشان هم دو جلسه داشت، معرفی کرد. یکی صبحهای جمعه در انتهای خیابان بهار شمالی در مسجدالرضا برگزار میشد و یکی هم شبهای دوشنبه بود که در منازل افراد به صورت سیار میچرخید. حالا من باید چهار جلسه شرکت میکردم! این همزمانی چهار جلسه، دو سال ادامه داشت. الان بعضیها به من میگویند که ما میخواهیم یاد بگیریم وقتی به ایشان میگویم باید جلسه بروید. میگویند نمیشود حالا آدم همینجوری یاد بگیرد و جلسه نرود؟ وقتی میگویم یک جلسه در هفته بروید برایشان سنگین است!
در جلسات استاد مولایی قاریهای ممتاز و قویای بودند که عبدالباسط، منشاوی و مصطفی اسماعیل میخواندند. پدرم صدای قاریهای خوب را ضبط میکرد تا من بیشتر گوش کنم. جلسه استاد مولایی تأثیر خیلی خوبی در رشد من داشت. یادم نمیآید در طول چندین سال جلسه، جز چند جلسه غیبت داشته باشم. برای این جلسات آرام و قرار نداشتم. پدر که همراه همیشگی من بود اگر به دلیل مسافرت، تهران نبود که مرا به جلسه ببرد، مادرم و یا خواهرهایم جایش را پر میکردند. در تلاوت رشد محسوسی داشتم به همین خاطر پدرم هر روز خوشحالتر میشد؛ میگفت باید از همه جلو بزنی!
من با عشق خیلی زیاد جلسات قرائت قرآن را پیگیری میکردم. روحیهام عوض شد، نشاط خاصی در زندگیام آمد. همه میگفتند من مستعد هستم. این در من نشاط ایجاد میکرد. وقتی دیدم دارم پیشرفت میکنم انگیزهام برای درس خیلی بیشتر شد. من که معدلم در ابتدایی 16- 17 بود در دوره راهنمایی به 19-20 رسید. هر سه سال راهنمایی شاگرد اوّل بودم. در مدرسه همه به من اعتماد داشتند. حتی کارنامه بچّههای دیگر را با «جهادی» که شاگرد دوّم بود، مینوشتیم. ما دو تا را میخواستند دفتر و چون خودشان کمی تنبل بودند و خط ما هم خوب بود، میگفتند شما جدول بکشید و اسمها و نمرهها را وارد کنید.
استاد مولایی در جلسه قرآن میگفت: «برای من درس خواندن خیلی مهم است. من قاری درسخوان میخواهم. کارنامههایتان را برای من بیاورید». وقتی کارنامه آخر سال را میگرفتم در جلسه استاد مولایی کارنامه را میبردم و نشان میدادم او هم به خاطر نمرات خوب تشویقم میکرد. خدا به او جزای خیر دهد. بخش زیادی از جوایزی که استاد مولایی در جلسه میداد را من درو کردم. یادش بخیر باد!