به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا)، از استان مرکزی، مسافری با پای پیاده، ماه قبل از اراک به قصد کربلا عبور کرد، نامش ابراهیم پوراسفندیاری بود و از مشهد با کسب اجازه از امام رضا(ع) سفر خود را آغاز کرده بود، این مسافر که قدری از احوالش را در
گزارش قبلی آوردیم اکنون به کربلا رسیده است به همین بهانه گفتوگویی تلفنی ترتیب دادیم و با همان نفس گرمش راوی خاطرات سفر دو ماههاش شد.
پوراسفندیاری در شرح پیادهروی از مشهد تا کربلا میگوید: به مقصد رسیدم و درطول این چند ماهی که در راه بودم کسی همسفرم نشد اما کسانی بودند که اشتیاق پیادهروی کربلا داشتند، به دلیل مشکلات روزمره خیلی کم پیدا میشود که کسی بخواهد بدون پیشبینی راهی کربلا شود، حدود دو ماه در راه بودم و همینطور دیار به دیار از شهرها و روستاها گذر کردم، در این سفر باید از خیلیها گذشت تا بتوان راه را ادامه داد.
وی ادامه میدهد: در این فاصله زمانی هیچ چیز باعث دلسردی و خستگیام نشد بلکه با اتفاقاتی برخورد کردم که توصیف آن سخت است و حتی بر اشتیاق سفر افزود، در این سفر در نزدیکی عراق باید از پیادهروی در شب خودداری کرد اگر رعایت شود مشکلی پیش نمیآید خوشبختانه ما در جامعهای زندگی میکنیم از لحاظ امنیت وضعیت مناسبی دارد.
این مسافر کربلا بیان کرد: این دومین سفر پیاده بنده به کربلا است، امسال با نیت سلامتی آقا امام زمان(عج) سفر را شروع کردم، خاک کربلا آنقدر گیرایی دارد که قطعاً کسی که یک بار به سمت کربلا قدم بردارد نمیتواند رهایش کند، حال امرز من قابل توصیف نیست، شوق این سفر آنقدر زیاد است که ذهن را برای سالهای دیگر هم مشغول میکند.
پوراسفندیاری ادامه میدهد: در راه که بودم شوق رفتن دلداریام میداد، حالا که به کربلا رسیدهام غم برگشت وجودم را گرفته، فکر برگشت ناراحتم میکند، حسی که از نزدیک شدن به کربلا داشتم واقعاً قابل توصیف نیست فقط میتوانم بگویم هر قدم که برمیداشتم و نزدیکتر میشدم ضربان قلبم آنقدر بالا میرفت که حس خوشایندی برایم داشت.
وی بیان کرد: سال قبل از تهران حرکت کردم اما امسال با کسب اجازه از امام رضا(ع) سفر را از مشهد آغاز کردم، در این سفر انسان دوست دارد لحظات طولانیتر شود چون معنویات و تجربههایی که میبیند فقط با پیادهروی به دست میآید، وقتی سواره به کربلا میرسیم فقط نماز و زیارت است و بعد از چند روزهم باید کوله بار را جمع کرد و برگشت، اما پیادهروی واقعاً حال و هوای خاصی دارد باید انسان خود، در این مسیر راهی شود تا این حس خوب را تجربه کند بنده به هیچ وجه نمیتوانم احساس و اتفاقاتی که در مسیر با آن مواجه شدم را بازگو کنم .
این زائر کربلا ادامه میدهد: 55 سال از عمر من میگذرد اما این چندماهی که در راه بودم آنقدر شیرین گذشت که جزوعمرم حساب نشد، مردم عراق مراسم و استقبال خاص خودشان را از زائران امام حسین(ع) دارند اما در کشور خودمان افراد به طور خودجوش به استقبال میآیند که اگر به خاطر خود انسان باشد واقعاً باید شرمنده شد چون به نیت امام حسین(ع) این کار را میکنند، شور استقبال آنقدر خاص است که احساس غریبی به انسان دست میدهد، به روستاها که میرسیدم با اسپند و قرآن به استقبالم میآمدند که از شدت شوق، اشک در چشمانم جاری میشد اما متأسفانه دریغ از استقبال مسئولان.
پوراسفندیاری میگوید: در راه، درد دلهایی که مردم با امامان دارند را میشنوی انگار که چند سالی است من را میشناسند طوری که انسان خودش را فراموش میکند و تحت تاثیر قرارمیگیرد، نمیتوانم بگویم بیشترین یا کمترین استقبال را کدام شهرها داشتند همه به یک اندازه عالی بودند از ته قلبشان و مخلصانه به استقبال میآمدند وهر چه در توان داشتند در اختیار میگذاشتند. بیشترین توقف در این سفردر دهه محرم برای عزاداری در زادگاه خودم شهر بروجرد بود البته قبل از بروجرد سه روز هم در قم و جمکران توقف کردم.
وی ادامه میدهد: فرزندانم من را تا استان لرستان همراهی کردند به علت این که مسیر طولانی شده بود اجازه ندادم همراهیام کنند، در سال گذشته دو روز بعد از اربعین برگشتم، دلکندن برایم بسیار سخت است، مشکلی برای ویزا هم نداشتم کارهایم را در تهران انجام داده بودم چون دوست نداشتم برای عبور از مرز با مشکل مواجه شوم برای برگشت هم با وسایل نقلیهای که در نظر گرفتهاند به تهران برمیگردم .
پوراسفندیاری از میان تمام خاطراتی که در این چند ماه دیده است یکی را انتخاب میکند: از جادهای گذر میکردم که یک نفر به من گفت: از این جاده سریع عبور کن چون اهل تسنن در اینجا هستند شاید آزار ببینی، توجهی نکردم و راهم را ادامه دادم، در همین حین که آرام، مسیر را می گذراندم با مردی کهن سال همراه با پسرش که با تراکتور در حال عبور بودند برخورد کردم و من را برای شام به خانهاش دعوت کرد، نزدیک غروب بود و من هم قبول کردم، زمانی که به خانه رسیدم همسرش طبق عادت هرروز چای آماده کرده بود، چای را که خوردم پیرمرد به من گفت مدت طولانی در راه هستی و قطعاً خسته شدهای حمام آب گرم بگیر، من هم که خستگی راه بر تنم بود قبول کردم.
این مسافر کربلا ادامه میدهد: نصف دیوار حمام سیمان و نصف دیگرش گچ بود و حتی شیر آب هم نداشت، دو کتری در داخل حمام بود در همین وادی پیرمرد گفت: همسرم هرشب آب را گرم میکند، من و پسرم نوبتی استحمام میکنیم امشب نوبت من است اما نوبتم را به تو میدهم. من هم دیگر نتوانستم نه بگویم و رفتم آبی بر تن زدم و وضو گرفتم، مُهر خواستم که نماز بخوانم اما پیرمرد در جواب گفت: مهر نداریم، در همان موقع یاد حرف مردی افتادم که هنگام عبور از جاده به من تذکر داد.
پوراسفندیاری میگوید: راستش کمی ترسیده بودم بعد از کمی شب نشینی خوابیدم و صبح که بیدار شدم خیالم راحت شد، بعد از صبحانه من را تا سرجاده رساندند خداحافظی کردم و چند قدم که پیش رفتم پیرمرد صدایم کرد و گفت: پیامی دارم، آن را میرسانی؟ من هم گفتم با دیده منت قبول میکنم، باخودم گفتم: حتماً پیغامی برای اقوامش در روستای بعدی دارد اما در حالی که اشک در چشمانش جاری شده بود با بغضی که در گلو داشت گفت: سلام من را به عباس برسان، بعد هم راهش را ادامه داد. مو بر تنم سیخ شد کمی جلوتر رفتم، دستانم را رو به آسمان بلند کردم و گفتم: خدایا ما چنین نعمتی داریم و قدر نمیدانیم، با خود فکر کردم که حضرت عباس(ع) چه کاری برای این پیرمرد اهل تسنن کرده که این چنین نامش دلش را میلرزاند .