وقتی باخبر شدم زائری با پای پیاده در حال عبور از اراک به سمت کربلا است با ادارهکل حج و زیارت تماس گرفتم برای پوشش خبری مراسم استقبال یا بدرقه، اما اظهار بیاطلاعی تنها پاسخی بود که به من دادند، با شمارهای که به دستم رسیده بود تماس گرفتم، صدایش خودمانی بود، شرح ماوقع کردم و در پاسخ گفت: نه استقبالی در کار بوده و نه بدرقه، البته مردم هر شهر با دیدن پرچمی که در دست دارم هم مراسم استقبال برگزار میکنند و هم بدرقه.
آنقدر گرم و خودمانی صحبت میکرد که انگار سالهاست مرا میشناسد ساده و بدون اینکه دنبال واژه باشد خودش را معرفی کرد: ابراهیم، پوراسفندیاری هستم، 40 روزی میشود که از مشهد، عازم کربلا شدهام، اصالتاً بروجردی و ساکن تهرانم اما برای عرض ارادت و کسب اجازه به مشهد رفتم و سفرم را از آنجا آغاز کردم، از خراسان رضوی به گرگان، تهران به سمت جمکران و امروز هم اراک.
ادامه میدهد: تنها هستم و هیچ تیمی ندارم و با جایی هم هماهنگ نکردم، به عشق خود امام حسین(ع) و با کسب اجازه از امام رضا(ع) سفرم را آغاز کردم، این سال دومی است که عازم سفر کربلا با پای پیاده میشوم، پارسال نذر داشتم ولی امسال به عشق پارسال و برای سلامتی آقا امام زمان(عج) و سلامتی جوانان عازم شدهام.
از خطرات سفر میپرسم و اینکه آیا کار درستی کرده یا نه، میگوید: این سفر هیچ خطری ندارد هر کس به عشق حسین(ع) حرکت کند اتفاقی برایش نمیافتد تنها چیزی که از این سفر میماند خاطراتش است، چیزهایی در راه میبینی که شاید در طول عمر یک بار هم به ذهنت خطور نکند، هر روز از زائر کربلا محافظت میشود، امداد غیبی همین جاست در راه مردم استقبال میکنند و به خاطر پرچمی که در دست داری احترام میگذارند.
مسافر کربلاروی کوله پشتیاش نوشته شده مسافر کربلا و به قول خودش به خاطر همین، مردم طور دیگری نگاهش میکنند، میگوید: رفتار مردم با مسافر کربلا طوری است که از این سفر جز شیرینی چیزی نمیماند، بعد از اینکه نیت کردی و راه افتادی با فرهنگهای مختلف آشنا میشوی، شخصاً سالی یک یا دوباراز تهران به مشهد میروم اما سفری که با ماشین یا هواپیما انجام شود در آن نمیتوان با مردم صحبت کرد، من در طول پیادهروی بالغ بر صد یا دویست نفر را در روز میبینیم و گپوگفت میکنم.
از او میپرسم مردم درباره چه چیزی با تو صحبت میکنند آیا تا به حال همین مردم نگفتهاند که بقیه راه را با ماشین ادامه بده؟ پاسخ میدهد: مردم من را واسطه قرار میدهند، حاجت دارند، خیلیها در طول مسیر کنار اتوبان پارک میکنند پیاده میشوند و به سمت من میآیند تا عرض ارادت کنند و حاجت خود را از طریق من به امام حسین(ع) برسانند خیلیها در طی مسیر به استقبال میآیند بدون اینکه از جایی خبری شنیده باشند وقتی پرچم و نوشته کوله پشتی را میبینند دست و پایشان شل میشود و طوری استقبال میکنند و با شور شوق صحبت میکنند که قابل توصیف نیست.
از دیگر مزایای سفرش میگوید: این سفر جدا از همه خاطراتش، تبلیغ دین است، یعنی اینکه آنقدر ارادت به ائمه(ع) داری که پای پیاده عازم کربلا میشوی، برای بعضی از جوانان امروز، سفر پیاده به کربلا باور نکردنی نیست وقتی برای آنها تعریف میکنم که پیاده عازم شدهام میپرسند مگر حسین(ع) کیست که به خاطرش پیاده به سمت کربلا راه افتادی؟ از مشهد تا کربلا و اینکه خستگی چند ماه پیادهروی را به جان بخری خودش تبلیغ دین است.
از خانوادهاش میپرسم و اینکه آیا مخالفتی نداشتهاند؟ پاسخ میدهد: از اولین کسی که اجازه سفر گرفتم مادرم بود که باید این کار را میکردم مادرم به این پیاده رفتنها اعتقاد دارد و یکی از فرزندانش را هم در راه اسلام داده است، همسرم نیز برایم یک شرط گذاشت و اینکه هرچه از این سفر عایدم شد با او نصف کنم و بعد راه افتادم، خانوادهام با این سفر مشکلی نداشتند برخی از مردم هم که میگویند نرو، فقط به خاطر خطرات احتمالی سفر است یعنی دلشان برایم میسوزد وگرنه خیلیها آروز میکنند که میتوانستند همسفر کربلا شوند، به قم که رسیدم دو نفر دیگر را دیدم که پیاده عازم هستند و با هم همراه شدیم.
میگوید: تمام مسیر را پیاده میرویم و از ماشین خبری نیست، هیچ ترس و واهمهای هم ندارد، نزدیک به2700 کیلومتر از مشهد تا نجف راه است میپرسند طبق کدام منطق تمام مسیر را پیاده میروی جواب میدهم باید عاشق باشی، مثل یوسف(ع) و زلیخا، تا عشق نداشته باشی باور هم نخواهی کرد، کسی که عاشق خانواده و همسرش است اگر آن سر دنیا هم باشد خودش را برای یک ساعت هم که شده به آنها میرساند مانند سربازی که مرخصی یکروزه میگیرد تا نامزدش را ببیند این کارها فقط از عشق بر میآید و من هم عاشق امام حسینم.
ادامه میدهد: در راه مهمان یک خانواده اهل تسنن شدم، صبح که از خانه بیرون زدم به من گفتند سلام ما را به ابوالفضل(ع) برسانید، جایی که میروی ارزش دارد، گفتن یا نوشتن این حرفها با دیدن، زمین تا آسمان فرق میکند تا خودت نبینی و حس نکنی، تا خودت عاشق نباشی نمیفهمی که من از چه میگویم.
از تجهیزاتش و هزینه سفر میپرسم، با کمال خونسردی جواب میدهد: یک کوله پشتی دارم با کمی لباس، یک بطری آب و یک فلاکس کوچک چای، چیز دیگری با خودم برنداشتم، از روزی که حرکت میکنی اگر عشق داشته باشی همه چیز خود به خود جور میشود اصلاً باور نمیکنی چگونه همه چیز در طول راه برایت فراهم میشود، امروز اول جاده خمین نشسته بودم که یک خانواده آمدند و با عزت و احترام من را به خانهشان دعوت کردند، ظهر هم برایم با ماشین ناهار میآورند بعضیها عصرانه میآورند.
فقط از مردم میگوید و شور و ارادتی که به خاطر امام حسین(ع) به این زائر کربلا دارند، از او درباره مسئولان میپرسم، میگوید: تا به حال از مسئولان کسی به استقبال نیامده شاید استفادهای برایشان ندارم ولی مردم از جان و دل مایه میگذارند البته در مشهد، رودهن و آمل برخی از مسولان که اتفاقی من را دیده بودند از ماشین پیاده شدند و دیده بوسی کردند ولی مردم قدم به قدم از میوه فروش گرفته تا سوپر مارکت و ... اظهار لطف میکنند.
بیان میکند: وقتی از تهران حرکت کردم به سمت مشهد برای کسب اجازه از امام رضا(ع)، به فرمانداری و شواری شهر نامه فرستادم که عازم کربلا هستم، هیچ خبری نشد اما وقتی از مشهد پیاده راه افتادم و به تهران رسیدم مردم خودجوش به استقبالم آمدند من در برابر عظمت اسلام و تشیع کوچکترین هستم و جایی حساب نمیشوم اما میخواهم بگویم مسئولانی که نان اسلام را میخورند و در جامعه شیعه زندگی میکنند ای کاش طوری رفتار میکردند که جوانان بیشتر جذب دین میشدند.
ادامه میهد: دیشب اراک بودم، عدهای جوان به صورت خودجوش مشغول ساختن علامت برای ماه محرم بودند، باید فرهنگ سازی کرد ولی اول برای مسئولان البته نه همه آنها، برخی از مسئولان در جبهه و جنگ ارادت خود را ثابت کردهاند ولی برخی تازه به دوران رسیدهها کم لطفی میکنند.
از زمان رسیدن و وصال میپرسم و اینکه کی این سفر به پایان میرسد میگوید: اول شهریور راه افتادم، احتمالا 30 روز دیگر به کربلا برسم مسیر عراق فرق میکند باید کمی با احتیاط حرکت کرد، در ایران شب و روز فرق ندارد همیشه امنیت هست اما در عراق باید بعد از طلوع آفتاب حرکت کرد سال قبل هم بعد از عیدغدیر حرکت کردم 18 روز مانده بود به اربعین، نجف بودم.
سؤالم درباره هزینههای سفر را دوباره تکرار میکنم جواب میهد: بار مالی سفر بر عهده خودم است از کسی کمک نگرفتهام البته نه اینکه فکر کنید وضع مالی خیلی خوبی دارم و نیاز به پول آنچنانی هم برای سفر نیست همه چیز در طول مسیر جور میشود اما کسانی که کارمند هستند شاید امکان گرفتن مرخصی برای دو ماه را نداشته باشند البته من کارمند اخراجی اداره ورزش و جوانان هستم سال 89 اخراج شدم.
فکر میکردم گفتوگو رو به پایان است و باید آخرین سؤال را بپرسم اما وقتی گفت کارمند اخراجی هستم دنیایی از سؤالات به ذهنم رسید، پرسیدم آیا امکان دارد علت اخراج شدن را توضیح دهید؟ گفت خیلی سر بسته بخواهم بگویم برمیگردد به عقایدم.
به داستان معروف امام علی(ع) که قبل از پذیرش اصحاب شمع بیتالمال را خاموش کرد اشاره کرد و گفت: وقتی در این مسائل دقت به خرج میدهی باید منتظر عواقبش باشی و برای من هم عاقبتی جز اخراج نداشت. البته شاکر خداوند هستم و همه کاری هم میکنم و پشیمان نیستم. حتی فرزندانم هم که به این امور اعتقاد قلبی دارند و برایشان رزق حلال مهم است امروز به من میگویند خوب شد که اخراج شدی آنها هم مثل خودم دوستدار اهل بیت(ع) هستند. فرزندانم هر روز زنگ میزنند و حداقل هفتهای یک بار در طول مسیر به دیدنم میآیند.
صدایش جوان بود از ابتدای گفتوگو خیلی با نشاط صحبت میکرد اما وقتی گفت فرزندانم ازدواج کردهاند کنجکاو شدم که بپرسم چند سال دارد و جواب داد: 55 سال و عشق سن و سال نمیشناسد.
در آخر برایش آروزی موفقیت کردم و مثل تمام مردمی که در طول راه اظهار ارادت میکردند فقط خواستم سلامم را به صاحب این روزها امام حسین(ع) برساند.
احمد جودکی/استان مرکزی