به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خوزستان، سخن زیبایی از یک نویسنده آمریکای لاتین وجود دارد درباره آدمهایی که ناخودآگاه دنیا را نجات میدهند، «مردی که در باغچهاش کار میکند»، «آن کس که دست نوازشی بر سر حیوان خفتهای میکشد»، «آن کس که ظلمی را که بر او رفته توجیه میکند یا دلش میخواهد که توجیه کند»، «آن کس که ترجیح میدهد حق با دیگران باشد» و ... اضافه میکنم «آن کس که هر روز به انگیره شاد کردن یک کودک بیمار نیازمند صبح زود از خواب بیدار میشود»، «مردی که نشانی همه درختان کنار، انگور و سیب و ... شهرش را به ذهن میسپارد»، «آن کس که خواهرش را هدیه خدا میخواند»، «پزشکی که کودکان بیمار او را بابا صدا میزنند»، «کارمندی که برای بازگشت امید به دل یک جوان با اشک دعا میکند»، «جوانی که برای تنهایی خاله فاطمه در خانه سالمندان گریه میکند» و همه کسانی که قلبهای مهربانشان روزنههای امید را به روی این جهان میگشاید، ناخودآگاه دنیا را نجات میبخشند.
در میان آیات درخشان قرآن کریم آیهای وجود دارد که به انسانهای با ایمان حق ناامید شدن نمیدهد:«و جز کسانی که راه را گم کردهاند، چه کسانی از رحمت و مهربانی خدا ناامید میشوند؟»(حجر، 56). به گفته عالمی این آیه چنان قاطعیت دارد که گویی امیدواری بر همه مؤمنان تکلیف شده است.
خوزستان ما با آنکه آب و هوا و مردم دردمندی دارد، با آنکه نام 700 کودک را در فهرست مبتلایان به بیماری سرطان دارد؛ اما مردمی دارد که دلشان برای خندههای این کودکان بیمار پر میکشد، خیابان سلمان فارسی شهادت میدهد که مردم اهواز «بشیر»؛ کودک شادگانی مبتلا را دوست داشتند و با دردهایش گریستند. خوزستان دردمند است اما از این آدمها که دنیا را با قلبهاشان نجات میدهند کم ندارد، آدمهایی که نگهبان شعلههای کوچک امید در قلب کودکان شهرشان هستند. هر چند آب و هوای خوزستان نفسهای خوبشان را تنگ میکند؛ اما ماندهاند تا آسمان خوزستان هنوز به خندیدن دوباره کودکانش امیدوار باشد.
تحریریه خبرگزاری قرآن خوزستان در یک چهارشنبه پاییزی میزبان تعدادی از این مهربانان بود. گروهی که در انجمنهای مردمی خودجوش برای خوزستان و مردمش کار میکنند. نمایندگانی از مؤسسه پنجمین فصل قشنگ، گروه همیاران بینام، انجمن درختکاری شوش، رفتگران طبیعت و سازمان خانواده کارآفرین در ایکنا حضور یافتند و از انگیزهها و کارهای خوب و امیدهایشان برای این سرزمین و کودکانش سخن گفتند.
دکتر کاوه جاسب فوق تخصص خون و سرطان کودکان(انکولوژی) است؛ شخصیت برجسته علمی که علاقهای به حرف زدن از کارهایش ندارد، کارهایی که به سببشان بیماران و خانوادههای آنان دوستش دارند. میگوید کاری نکرده است اما بیماران بخش انکولوژی بیمارستان شفا او را بابا صدا میزنند.
او میگوید: تمام بچههایی که آرزویشان
برآورده شد از بچههای نیازمند و مبتلا به بیماری سرطان بودند. من جزء کسانی هستم
که آرزوهایم برآورده شده است، نه کسانی که کاری کردهاند. آرزوی مریضان ما برآورده
شده است. من کاری نکردهام؛ فقط کمی با بچهها دوست و رفیق بودم. از سال 87 برای
ارتباط با بیماران سرطانی در اهواز هستم و به آنها نزدیکیم. شاید ایراد داشته
باشد، یعنی بیش از حدی که پزشک باید از نظر علمی نزدیک شود، ناخودآگاه به بیماران
نزدیک میشوم.
بچهها دکتر جاسب را «بابا» صدا میکنند. او درباره ارتباط خود با کودکان گفت: نمیدانم بگویم متأسفانه یا خوشبختانه؛ اینجا هنجارها و بایدهایی که لازم است رعایت کنیم شکسته شده است.
حدود هشت نه سال در بخش زندگی میکردم شاید به خاطر همین بود که این اتفاق افتاد. من از روزهای اولی که خانوادهها متوجه این بیماری در فرزندشان میشدند، درد و ناراحتی و اضطراب و باور نکردن را در چهرهشان میبینم تا روزهایی که کودک مشکل پیدا میکند، به آیسییو منتقل میشود بودم و شبانهروز با آنها زندگی کردم. این باعث نزدیکی شد، و حالا با این کار و این نوع زندگی کردن عجین شدم.
دکتر جاسب خارج از تایم در اتاقی در بخشی از بیمارستان شفا زندگی میکند و رایگان بیمارانش را ویزیت و درمان میکند. او به عشق بیماران و برای طبابت آنها اینجا است. او برای برآورده کردن آرزوهای بچهها اولویتهایی را برای گروه مشخص میکند؛ مثلاً تعیین میکند کودکی بدحال است و باید زودتر آرزویش برآورده شود.
هر چقدر تعداد کمتری کودک از دست بدهیم بردهایم
هدی رشیدی مدیرعامل مؤسسسه پنجمین فصل قشنگ دو سال است که از آلودگی هوای اهواز به بیماری مبتلا شده است و برای همین خوب میتواند با بچهها همدردی کند. به قول خودش میداند درد و دارو و قرص چیست. خونریزی را کاملاً درک میکند.
او میگوید: به بچهها میگویم میدانم درد
دارید اما اینها تمام میشود. روی یک گروه از بچهها این حرفها اثر میگذارد، اما
من خودم با امید زنده هستم. چون امید به بهبودی من کمک کرده است. ما هر چقدر تعداد
کمتری کودک از دست بدهیم بردهایم؛ چون الان نمیتوانیم محیط زیستمان را پاکیزه
کنیم؛ از این رو در 9 مرحله درختکاری درختان مثمر را تعریف و گام به گام دنبال
کردیم.
کاشتن درختان مثمر برای من آرزو بود اما راه آن را نمیدانستم. ایده خود را با گروه درختکاری شوش در میان گذاشتم، همکاری خوبی با ما کردند و گفتند درختان مثمر در اختیار ما میگذارند، آنها را شناسنامهدار میکنند. هر ماه جمعهها کارمان این بود که درخت به نام بچهها میکاشتیم؛ در آغاز شهرداری موافقت نکرد و دلیل آنها دشواری نگهداری و ثمرندادن درختان بود. اما ما از آنها خواستیم مجوز را صادر کنند و نگهداری و پرورش درخت را به ما بسپارند.
در طول کار نشانههایی دریافت میکنیم که کارمان درست است و آن را ادامه میدهیم. در گام دوم درختکاری درختان مثمر، فردی برای سرقت درختها آمده بود. وقتی روبروی درختان میایستد، میبیند شناسنامه دارند و به نام بچههایی که فوت کرده بودند(فرشتههای آسمانی) کاشته شدهاند، منقلب میشود، زانو میزند و گریه میکند. از آن روز آن فرد نگهبان آن درختها شد، درختان ما یکساله شدهاند و آنها که از بین رفتهاند مجدد به نام همان کودکان میکاریم و نامشان را زنده میکنیم. خیلی از خانوادهها که سالها پیش عزیزی از خود را در اثر سرطان از دست داده بودند به ما اعلام میکردند و ما به یاد آنها درخت میکاشتیم.
با اینکه تعدادمان کم بود، به تدریج به نفرات ما افزوده میشود.
جمعیت درختکاری شوش و «صبوری رشد»
رشیدی میگوید: صبوری رشد را حسن ناصر به ما یاد داد و ایده کاشت درختان را برای ما به مرحله اجرا رساند. حسن ناصر تاکنون 40هزار درخت مثمر در استان کاشته است.
حسن ناصر را دوستانش حسنک درختکار صدا میکنند. او سخنان خود را با شعر زیبایی آغاز کرد:
بلبل که در حریم چمن آشیانه کرد/مقصود او گل است، چمن را بهانه کرد
استاد کائنات که این کارخانه ساخت/مقصود عشق اوست جهان را بهانه کرد
ما درخت را بهانه کردیم، با این دوستان آشنا شدیم. کار درختکاری را از سال 78 آغاز کردم. در آن سال به روستاهای دورافتاده میرفتم. نزدیک 15 سال بدون آنکه دیده شوم. در روستاها درخت میکاشتیم. حدود 50 هزار درخت در سطح استان کاشتیم که به ثمر نشسته است.
دوست داشتم تغییر فرهنگی ایجاد کنم و در مراسمات به جای تیراندازی درختکاری کنیم. از سیمای استان اجرای زنده داشتیم که استقبال خیلی خوبی از آن شد. بعد از 15- 16 سال فعالیت الان این فرهنگ در میان مردم شکل گرفت که میشود در مراسم فاتحهخوانی، جشن تولد و مراسم دیگر درخت کاشت. بعد کار کامل شد و درخت ثمردار کاشتیم.
برای بحث درخت هر کس از من کمک بخواهد هر جای استان باشد، میآیم. تاکنون درخت به نام کودکان سرطانی نکاشته بودیم. با طرح درختکاری گروه همیاران بی نام آشنا شدم. نیاز داشت که پخته تر از این شود.
در یکی از گامها درخت خشک که نمادی از بیماری سرطان بود کاشتم و برگهایی را که آرزوی بچهها در آن ثبت بود به عنوان درخت به آن آویزان کردم که آن را سرسبز میکرد. این کار را در شهرستان شوش هم انجام دادیم.
کاشت درخت ثمردار یکی از راههای مقابله با سرطان است
بعدها گروهها همه یکی شدند و انجمنها در کنار هم توانستند این کار را انجام دهند. خدا را شکر در سالهای اخیر با موفقیت روبرو بودیم. کار ما یک کار فکری است. همین که توانستیم شهرداران را موافق خود سازیم که درخت ثمردار بکاریم، قدم خوبی است. ما قرار نیست با کاشت درخت انار، انار بخوریم، یک زینت است مهم نیست که به ثمر بنشیند. بگذاریم مردم این زیباییها را که پدران ما دیده بودند، ببینند. سایت جهانی سرطان میگوید درخت ثمردار بکارید. یکی از راههای مقابله با سرطان است؛ چون برگ و میوه درخت ثمردار وقتی روی زمین ریخته میشود، باعث سنگینشدن خاک و مانع بلندشدن آن میشود. وقتی خاک مقوی شود از بلندشدن آن جلوگیری کردهایم.
به هر بهانهای، هفته ای دو سه بار درخت میکاریم تا ان شاءالله طی 5 سال آینده باغستانی در اهواز داشته باشیم. کاشت درخت را طی مراسمی انجام میدهیم. ما برای درخت رژه میگذاریم و به احترام درخت یک دقیقه سکوت میکنیم. این درخت ها همه شناسنامهدار هستند و هر کدام به نام شخصی که متولد شده یا از دنیا رفته ثبت شده است.
نُه گام خلق شد
رشیدی گفت: این گونه بود که این نُه گام خلق شد. مجوز را گرفتیم و اعلام کردیم: «اهوازی عاری از سرطان تا 5 سال آینده داشته باشیم» با این شعار وارد حوزه محیط زیست و سرطان شدیم که «من هم میتوانم محیط زیست سالم ایجاد کنم.» این از اقدامات مؤسسه در حوزه پیشگیری است.
این گروه به دنبال اسم و رسم نیست
حسن حمادی یکی از همیاران بینام است. او از پشتیبانان کار است که فعالیت گروه را گسترده و راه آن را آسان کرده است. او درباره نحوه آشنایی خود با گروه همیاران بینام گفت: خانم رشیدی 5 یا 6 سال پیش به من که کارشناس مؤسسات فرهنگی- هنری در اداره ارشاد استان هستم، رجوع کرد. معمولاً متقاضیان ما حوزه فعالیتی را انتخاب میکنند که برای آنها منبع درآمدی داشته باشد، ولی ایشان متفاوت صحبت کرد و به دنبال یک کار خیریه بود. وقتی از فعالیتهای همیاران بینام مطلع شدم مشتاق شدم و مجوز مؤسسه پنجمین فصل قشنگ صادر شد. به آنها گفتم مرا کنار خودتان یک عضو از گروه همیاران بدانید. این قدر این کار خداپسندانه و انسانی است که من عاشق این کار شدم و مردم و مسئولان را ترغیب میکنم؛ به عشق این کار خدماتی به آنها میدهم و خدماتی از آنها انتظار دارم.
از اسم این گروه پیداست که به دنبال اسم و رسم نیست؛ به دنبال این نیست که شناخته شود ولی اگر در این خصوص توضیحی میدهیم که از کجا به کجا رسیدیم به صرف این است که دوست داریم مردم ورود کنند و با این کودکان مبتلا و نیازمند همدردی کنند.
این گروه در حوزههای کودکان مبتلا به سرطان، کودکان بیسرپرست، بدسرپرست، سالمندان و اخیراً کودکان کار فعالیت میکند. حوزه فعالیت این گروه صرفاً آرزوهایی که برآورده میشود و آن اثر روحی که روی بیماران میگذارند، نیست. حمایتهای مؤسسه فرهنگی، هنری، مالی، روحی و روانی، آموزش و پیشگیری است.
داستان تفویض صدور مجوز کتاب به خوزستان چه بود؟
خوشبختانه گروه به درستی مسیر خود را طی میکند. در تحقق آرزوی سعید دشت بزرگی، اتفاقهایی افتاد که هنوز باور نمیشد من به عنوان کارمند وزارت ارشاد برای یک سری مجوزهای چاپ کتاب و نشر آن تلفنی اقدام کردم.
دکتر جاسب تیرماه امسال مرا با سعید دشتبزرگی نویسنده کتاب «بهشت همین نزدیکی» است آشنا کرد و گفت آرزوی سعید توسط شما برآورده میشود که دوست دارد کتابش چاپ شود. به من گفت دو ماه وقت دارید. میدانستم دو ماه زمان خیلی کمی است اما جلوی سعید پذیرفتم.
فرآیند چاپ کتاب به این شکل است که وقتی کتابی را به ناشر میدهید حداقل یک ماه پیش ناشر میماند تا بررسی و ویرایش شود. درخواست اول برای خانه کتاب است که حداقل یک ماه در نوبت میماند، پس از آن نویسنده برای شماره شابک کتابخانه ملی اقدام میکند که دو ماهی زمان میبرد.
پس از آن کتاب را برای کمیته معاونت فرهنگی وزارت ارشاد برای مجوز قبل از چاپ میفرستند، حداقل این مرحله هم یک تا دو ماه زمان میبرد. اگر خوشبینانه نگاه کنیم این پروسه حداقل 5 یا 6 شش ماه زمان میبرد.
دکتر جاسب گفته بود دو ماه؛ اما جلوی سعید چارهای جز قبول نداشتم و او خوشحال شد. تصمیم گرفتم با دکتر برای تمدید این زمان تماس بگیرم که دکتر جاسب تماس گرفت و گفت آیا میتوانی یک هفتهای کتاب را چاپ کنی چون سعید حال خوبی ندارد و بعید است تا آخر هفته دوام بیاورد. ناراحت شدم، فوری شماره تماس خانه کتاب و کتابخانه ملی را برای گرفتن شابک و فیپا از ناشر گرفتم. با خود گفتم: خدایا شرمندهام نکن بگذار این اتفاق بیفتد.
موضوع را برای مسئولان خانه کتاب شرح دادم و گفتم چون این جوان بیمار است میخواهیم کتاب را چاپ کنیم و صوریوار از آن رونمایی کنیم(به ناچار گفتم صوریوار). با گریه اینها را میگفتم و مسئول از آن سوی خط با گریههای من همراهی میکرد. تلفنی برای اولین بار در کشور شماره شابک داده شد. فیپا را هم تلفنی از کتابخانه ملی گرفتم. با مدیرکل فرهنگی صحبت کردم و از او خواهش کردم با معاون وزیر سخن بگویم.
من این اتفاق را چیزی به جز معجزه نمیدیدم
با معاون وزیر تلفنی صحبت کردم وقتی جریان را برای او تعریف کردم، گفت: به خوزستان تفویض اختیار شد. بدون نامه ای و هر گونه ابلاغی. شفاهی این حق به خوزستان داده شد. پس از تفویض اختیار، حداقل چند ماه وقت لازم است تا کمیته را تشکیل بدهی؛ کمیته هم باید شامل استادان دانشگاه و اعضای هیئت علمی باشد، این کار فرآیند زمانبری دارد.
وقتی به مدیر سابق اداره کل ارشاد استان(همایون قنواتی) گفتم، باور نمیکرد. در آن شرایط حداقل باید میگفت: اجازه بده ابلاغیه از تهران بیاید تا کمیته تشکیل دهیم. اما گفت: کتاب را برای چاپ بفرست. من این اتفاق را چیزی به جز معجزه نمیدیدم.
این اتفاق تکرار نمیشود که معاون وزیر با یک کارشناس در استان تلفنی صحبت کند و این گونه به خوزستان تفویض چاپ شد و به ما احسنت گفت که دنبال این کار هستیم.
این لطف خداوند است که بدون مصوبه و ابلاغیه و تشکیل کمیته، کتاب به چاپخانه فرستاده شد و هزینههای آن با مشارکت خیران تأمین شد و این اتفاق طی 5 یا 6 روز رخ داد.
وقتی این خبر را به سعید دشتبزرگی دادیم که تمام مجوزها صادر شد و کتاب برای چاپ رفته است خیلی امیدوار شد و خدارا شکر تا الان زنده است. کتاب «بهشت همین نزدیکی است» هم کتابی قوی است و با قلمی زیبا نوشته شده است.
خاله آرزوها
پریسا نوذری را بچهها به نام خاله آرزوها میشناسند. مسئولیت وی این است که فهرستی از بچهها، نام، سن و آرزوی بچهها تهیه میکند. بچهها آرزوهایشان را به شکل نقاشی به او میدهند.
او درباره حضورش در کنار بچهها مبتلا گفت:
همیشه کارهای خیر را دوست داشتم و اندکی انجام میدادم. از بازدید از سرای
سالمندان آغاز شد که اولین بار خانم رشیدی را آنجا دیدم. پس از آن وارد محک شدم و
به عنوان خاله اتاق بازی به آنجا ورود کردم. در آنجا برنامهای برگزار شد که طی
آن قرار شد بچهها قصه بنویسند. در آن اتاق درختی با مقوا درست کرده بودیم که بچهها
آرزوهایشان را نقاشی می کردند و به آن درخت می چسباندیم و صرفاً همین بود. خانم
رشیدی پیشنهاد کرد آرزوها در این مرحله باقی نمانند. قرار شد آرزوها را از بچهها
بگیرم و فهرستشان را به خانم رشیدی برای اجرا بدهم. کمکم این ایده پختهتر و
تبدیل به این اتفاق شد.
زندگیم از این رو به آن رو شد
بخشی از کار مؤسسه پنجمین فصل قشنگ در تحقق آروزی کودکان، تشکیل زنجیره انسانی است، این گروه بیشترین زحمت را میکشند، آنها در گرمای شدید 60- 50 درجه اهواز و یا در سرمای زمستان برای اجرای برنامه آرزوی کودکان میایستادند.
علیرضا صالحی یکی اعضای زنجیره انسانی و گروه همیاران بی نام است. او درباره آشنایی با این گروه و ورودش به این عرصه گفت: سال 89 با مؤسسه پنجمین فصل قشنگ آشنا شدم، در خانه سالمندان برنامه داشتند. آن سال اسم گروه محبت بود و یکی از برنامه آنها بازدید از خانه سالمندان بود. دیدار با پدربزرگ ها و مادربزرگهایی که تشنه محبت بودند؛ خیلی از آنها وقتی ما را میدیدند بغل میکردند و میبوسیدند. کمکم کار گستردهتر شد؛ پدربزرگ مادربزرگها را جشن میبردیم، بیرون میبردیم. برنامههای مختلفی داشتیم تا اینکه گروه همیاران بینام شکل گرفت و منسجمتر به فعالیت خود ادامه داد. از وقتی که پا به این عرصه گذاشتم زندگیم از این رو به آن رو شد. فقط این را میتوانم بگویم.
رضا رشیدی از اعضای گروه خانواده کار آفرین و زنجیره انسانی محبت است. او درباره حضورش در این کار گفت: میگویند سختترین قدم، قدم اول است. برآوردن آرزوها و کار خیر در حوزه بچههای بیسرپرست، بدسرپرست و سرطانی از قبل انجام میشد. من پا جای پای کسی گذاشتم که او را هدیهای از سوی پروردگارم میدانم. او راهبر ما است و نباشد راه را گم میکنیم.
هدف سازمان خانواده کارآفرین در زمینه تأثیر مثبت در جامعه در حوزه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است و وقتی برنامه برآورده ساختن آروزهای کودکان مبتلا شکل گرفت، آن کار را در راستای همین هدف دیدیم.
در تمامی برنامهها خانواده کارآفرین از کار
حمایت کرده است و تمام تلاشمان را کردیم که بتوانیم تأثیر مثبتی روی جامعهمان بگذاریم.
فعالیت در کنار دوستان برای من سعادت است.
اولین آرزو چگونه بر آورده شد؟
بشیر اولین کودکی بود که آرزویش برآورده شد. او آرزو داشت شهر تمیز و پاکی داشته باشد. هدی رشیدی درباره این کار گفت: برای آرزوی بشیر خیلی مشکل داشتیم؛ اما از آرزوی عباس به بعد اتفاقات خوب را شاهد بودیم. بشیر از شادگان به سمت اهواز میآمد و ما میخواستیم خیابان نادری را پاکسازی کنیم. 50 نفر از نیروها که برای پاکسازی خیابان آمده بودند، زنجیره انسانی را تشکیل دادند و یک طرف خیابان را بستند.
آنجا بود که ایده شکل گرفتن زنجیره انسانی در ذهنم شکل گرفت که ویژه برآوردن آرزوی یک کودک بایستند. آرزو در زندگی هر انسانی یک چیز مقدسی است. باید به آن ارزش و بها داده شود که کودک بتواند به امید برسد. فرش را پهن کردیم. افراد زنجیره انسانی دو طرف آن ایستادند و بالای هزار نفر جمع شده بودند.
عدهای این حرکت را باور نمیکردند و هر کس نظری میداد. آن روز نه خبرنگار داشتیم و نه عکاس. فقط گروهی داوطلبانه از کار فیلمبرداری کردند. شرایط سختی بود. راه بسته شده بود. خیابان ریسهبندی شده و بادکنکها در دست مردم بود. سکویی فراهم شد و فرماندار نیز آمده بوده ببیند این ازدحام برای چیست؟
سمفونی اشکها و لبخندها
ناصر در ادامه گفت: اجرای برنامه آرزوی بشیر بر عهده من بود. وقتی بشیر به خیابان نادری رسید و در کنار من قرار گرفت. شعر را با خنده میخواندم اما همان کسانی که این حرکت را باور نکرده بودند شروع به اشک ریختن کردند و شعار میدادند: بشیر دوستت داریم. بیش از 2هزار نفر همزمان با اشک شعار میدادند. کار جذابی بود و همه با وجود موانعی که بود از جان مایه گذاشتند تا آرزو بشیر برآورده شود.
پشتوانهای به نام خدا
رضا رشیدی نیز گفت: ما پشتوانهای به نام خدا داریم. موانع وجود دارد اما همیشه به راهحل ختم میشود. آنها که مانع ما بودند 180 درجه تغییر کردند شروع کردند به پاکسازی خیابان. وقتی بشیر وارد شد و او را دیدند، سکوت کردند و با تشویق گروه شروع به شعار دادن کردند.
اتفاق بدی که دارد میافتد
در پایان این گفتوگو دکتر جاسب از اتفاقی گفت که جلوی خیرین و کارهای خیر را میگیرد. او اظهار کرد: اتفاق بدی که در بیمارستان شفا و مجموعه خیریه به خاطر لج و لجبازی ساده و بچگانه یک سری افراد دارد اتفاق میافتد این است که جلوی خیر و خیرین را برای کمکهای خیریه میگیرند. خیّر مراجعه میکند میخواهد غذا پخش کند. مورد تأیید هم هست اما سوپروایزر بیمارستان نمیگذارد. بیمارستان شفا به گونهای قطب خیرین است و مرتب آنجا میآیند اما سد راهشان میشوند و حتی اجازه ورود به آنها نمیدهند.
برای خراب کردن یک کار دو سه نفر کافی
هستند. این خیلی اتفاق بدی است. متأسفانه سیاست وارد درمان مردم شده است. این هم
از اتفاقات خیلی بدی است که سد راه خیلی از کارهای خیرین و کمک بچههای مبتلا میشود.
هر کس میخواهد کار خوب بکند، یه جوری سیاست هم آن وسط است و از آن جلوگیری میکنند.
چون به نفعشان نیست. به دلایل غیرکارشناسانه و غیرمنطقی جلوی کارهای خیر گرفته میشود.
کامله بوعذار