جواب طرف پشت خط این بود که تا فردا پولش را نیاز دارد اما راننده با این صحبت که "نمیتواند تا فردا این پول را پس بدهد"، صحبتش را تمام کرد زیرا بین صحبتهایش به سختی نفس میکشید و ادامه صحبت برایش سخت بود. وقتی تلفن قطع شد، آهی کشید و مدام دستهایش را به نشانه استیصال تکان میداد. دیدن این صحنه و شنیدن این صحبتها به حدی ناراحت کننده بود که نمیدانستم چه کار کنم. فقط منتظر بودم مسافری که صندلی جلو نشسته بود، پیاده شود تا شاید بتوانم به او کمک کنم.
هدف از نوشتن این سطور انتقاد از بیمهها، رسیدگی شرکتهای بیمه متعهد به ایثارگران، انتقاد از روال خدمات رسانی بنیاد شهید به جانبازان و عملکرد دولت در این زمینه نیست که کم کاری مسئولین در حوزه رسیدگی به مشکلات جانبازان و حل معضلات درمانی آنان خود بحث مفصل، پیچیده و جداگانهای است. نمیخواهم بگویم چه باید بکنیم یا چه نباید بکنیم. اما میخواهم اندکی خود را جای فرزندان یا همسران این افراد بگذاریم. آیا اگر پدر خودمان هم باشد، دوست داریم دیگران و جامعه نسبت به این نوع مشکلات به همین بیتفاوتی برخورد کنند؟ یا خود را به آب و آتش میزنیم تا این روزها و این وضعیت را برای خانواده خودمان نبینیم؟ آنهایی که به دنبال گرفتن سهمشان از انقلاب هستند و یا آنهایی که فقط خود را میبینند و به دنبال بیرون کشیدن گلیم خودشان از آب هستند، لحظهای به این جانبازان فکر میکنند؟ کسانی که روزی جانشان را در دست گرفتند و برای حفظ کیان این مملکت زن وفرزند را به خدا سپردند و اسلحه بر دوش راهی میادین جنگ شدند. رفتند و سلامتی خود را دادند تا ما امروز آسوده در این کلان شهر رفاه زده زندگی کنیم و به دنبال فراهم کردن امکانات بیشتر برای خانوادههایمان باشیم.
قطعاً تنها این یک نفر نیست که هر روز با مشکلات اینچنینی دست و پنجه نرم میکند و قطعا تنها جانبازان نیستند که به چنین مشکلاتی دچارند، بلکه افراد زیادی هستند که با این مشکلات میجنگند و شاید سلامتی خود را در کنار کار فراموش میکنند، تا لقمهای نان حلال در گوشه و کنار این شهر دربیاورند. گاهی فقط باید لحظاتی به این موضوع فکر کرد تا چنانچه وجدانهایمان در روزمرگی شلوغی و آشفتگی این شهر نخفته است، اگر با چنین افرادی روبهرو شدیم، بی تفاوت از آن عبور نکنیم زیرا در کنار وظیفهای که دولتها و نهادها در قبال این افراد دارند، ما نیز از حیث انسانی مسئولیم.