کد خبر: 3578318
تاریخ انتشار : ۲۲ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۸:۴۷

نگاهی به زندگی و شهادت عبدالرحمان فتح‌الهی از شهدای قرآنی لرستان

گروه اجتماعی: عبدالرحمان فتح‌الهی از شهدای قرآنی لرستان در جلسات قرآنی و مذهبی شرکت می‌کرد، او نسبت به راستگویی، امانت‌داری و فداکاری بسیار حساس بود.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از لرستان، شهید عبدالرحمان فتح‌الهی از شهدای قرآنی لرستان در دوازدهم دی‌‎ماه سال 1339 در خرم‌آباد دیده به جهان گشود. پدرش خیرالله و مادرش امیرزاده نام داشت تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. معلم بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت.
سوم اسفندماه سال 62 در پاسگاه زید عراق، بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید و پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند.سوم مرداد سال 1374 پس از تفحص در روستای کرت‌آباد از توابع شهرستان الشتر، به خاک سپرده شد.
خاطراتی در رابطه با شهید فتح‌الهی به‌نقل از مادر شهید
یک‌بار به او گفتم که سربازیت تمام شده دیگر به جبهه نرو او در جواب کتابی از شهید دستغیب را به من نشان داد گفت مادر او دعا می‌کند شهید و تکه‌تکه شود به او و برادرش گفتم ما کسی را نداریم بمانید و از پدر و مادر خود نگهداری کنید می‌گفتند شما راه خودتان را بروید ما هم راه خودمان را می‌رویم یکی از آن‌ها گفت به دیدار امام رفته‌ام و به او گفته‌ام دعا کنید ما شهید شویم امام گفته دعا می‌کنم زنده و سلامت بمانید.
می‌گفتند مملکت در خطر است باید برویم. اخلاق و رفتار نیکو و پسندیده داشت تمام قدم‌هایش برای خدا و رضای خدا بود هر چه بود پاک بود و با آگاهی رفت و شهید شد یک‌بار او مریض شده بود خواستم او را بر دوش بگیرم و جهت طبابت به شهر ببرم هر چه اصرار کردم قبول نکرد گفتم دستم را بگیر اما حاضر نشد من خسته شوم در حالی‌که مریض بود با پای پیاده با ما به بیمارستان آمد.
خاطراتی در رابطه با شهید فتح‌الهی به‌نقل از خواهر شهید
او دوران تحصیلش را مجموعاً در شهر خرم‌آباد بوده است و دوران دبیرستان را در الشتر دیپلم گرفت بعد از آن به سربازی رفت که سربازی وی مصادف شد با شروع جنگ تحمیلی و بعد از پایان سربازی به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به‌عنوان معلم پرورشی مشغول تعلیم و تربیت فرزندان انقلاب شد. دوستانش در دوران مربی‌گری ایشان از اخلاق و رفتار و منش او به نیکی یاد می‌کنند از نظر معنوی رفتاری مؤدبانه و محترمانه داشت با تمام اقوام و دوستان هرگاه از کار مدرسه فارغ می‎شد سریعاً خود را به روستای محل زندگی می‌رساند و در کارهای خانه و کشاورزی به پدر و مادر کمک می‌کرد .
وی برای اقوام و دوستان و آشنایان احترام فوق‌العاده‌ای قائل بود هرگاه می‌خواست به جبهه برود مقید به اذن پدر و و مادر بود وی به جلسات مذهبی و خواندن نماز و روزه اهمیت می‌داد وقتی‌که می‌خواست به جبهه بروند پیش پدر می‌آید پدر ایشان را سؤال پیچ می‌کند و می‌گوید به‌شرطی می‌گذارم و اجازه می‌دهم به جبهه بروی که به چند سؤال من جواب بدهی او با روی باز می‌پذیرد پدر سؤال می‌کند ممکن است تو بروی و شهید نشوی قطع عضو و یا علیل شوی آیا روحیه و آمادگی چنان وضعیتی را داری ایشان جواب می‌دهند من برای همه چیز آمادگی دارم و با آگاهی می‌روم پدرم از ایشان می‌خواهد برود و عکسی بزرگ از خود تهیه کند که اگر شهید شد لااقل از او عکسی داشته باشیم و ایشان بعد از تهیه عکس به جبهه می‌روند.
در سال 62 در حمله خیبر مفقود شدند و بعد از 13 سال جنازه و پیکر مطهر ایشان پیدا و به زادگاهش منتقل شد. او در جلسات قرآنی و مذهبی شرکت می‌کرد. علاقه بیش از حد پدرم به امام و انقلاب روی او تاثیر بسزایی گذاشته بود او نسبت به راستگویی و امانت‌داری و فداکاری خیلی حساس بود.
captcha