کمی آن طرف تر از هیاهوی این شهر پر از دود و سر و صدا، در جنوبیترین نقطه شهر تهران، مادرانی هستند که پس از سالها رنج و بردباری برای بزرگ کردن فرزندانشان حال در گوشه ای از آسایشگاه کهریزک در آرزوی دیدن یک لحظه فرزندانشان هستند.
دیوارب ه دیوار، اتاق به اتاق، تخت به تخت، اینجا که قدم می زنی انگار یک چیزی روی سینهات سنگینی میکند نفس کشیدن برایت سخت میشود، مرد یا زن، احساساتی یا منطقی، هرچه که باشی گونهات نمناک خواهد شد از اشکی که معلوم نیست برای آینده خودت میریزی یا دیدن کسانی که اینجا هستند .
به هر تختی که میرسیدی سالمندی را میدیدی که با چشمانی منتظر نشسته بودند تا شاید کسی برای ملاقاتشان بیاید خیلیهایشان دنبال دست نوازشی بودند و قدری توجه، به هوای درخواست پر کردن لیوانشان می خواستند داستان زندگی خود، تعداد فرزندان و نوههایشان را برایت تعریف کنند.
راضیه با وجود اینکه یک ماه بود به کهریزک آمده ولی از دلتنگیاش برای فرزندانش چشمهایش خیس بود. از فرزندانش می گفت، از اینکه چقدر یکدیگر را دوست دارند ولی بخاطر فقر مالی پسرش، مجبور به تحمل و عادت کردن به کهریزک شده بود از این مکان دوستان و پرستارانش رضایت کامل داشت ولی از مردم فقط یک خواهش داشت که به او سر بزنند و درد و دلهایش را گوش کنند بلکه کمی از دردش کاسته شود. درست است که او اکنون یک پیرزن به حساب میآمد ولی دلش همچنان جوان بود و برای ملاقات کنندگانش شعرهای عاشقانه و یا طنز میخواند تا دلشان را شاد کند و از آنها قول بگیرد تا دباره به ملاقاتش بیایند.
این روزها بسیارند مادرانی که در انتظار به آغوش کشیدن فرزندانشان دستهایشان را گشودهاند اما جز چند قطره اشک که بر پهنه صورتشان خشک شده است گرمای دیگری را احساس نکردند. مادرانی که با نگاه خسته خود چشم انتظارند، تا بار دیگر «جمله مادرم روزت مبارک» را بشنوند!
اما آرزوی سکینه مادری که به علت تنهاییاش در تهران 6سال در کهریزک زندگی میکند این است که روز مادر کبوتری شود و پر زنان بر سر قبر مادرش حاضر شود تا این روز را به مادرش تبریک بگوید. به گفته وی روزهای مثل روز مادر شاید سخت ترین روز برای مادرانی باشد که در این مرکز زندگی میکنند چرا که از اول صبح نگاهشان به در آسایشگاه است تا شاید فرزندشان بیاید.
اما این روزها مادران کهریزک چشم انتظارتر از روزهای قبل هستند زیراکه هم به روز مادر نزدیک میشوند و هم عید نوروز و سالی جدید را در پیش دارند. پارک بنفشه و فضاهای دیگر این مکان حال و هوای عید را به خود گرفته بود و این تخممرغهای در حال رنگ شدن در حیاط و هفتسینهای اتاقها برای عدهایی که فرزند داشتند و امیدوار به آمدنشان بودند خوشایند بود و روز شماری برای رسیدن عید میکردند اما مادران غمزدهایی که کسی را نداشتند و یا از بیمهری اولادشان مطمئن بودند جزء حسرت و چشمانتظاری چاره دیگری نداشتند.
سالمندان در خانه مایه برکت هستند
فاطمه مادر دیگری است که میگفت: سالمندان در خانه مایه برکت هستند ولی بچهها قدرشان را نمیدانند فرزندان اگر به پدر و مادرشان خوبی کنند خداوند نیز عاقبت خیر برایشان رقم میزند بنابراین بهتر است برای خودشان هم که شده به پدر و مادرشان کمک کنند. ما از فرزندانمان فقط توقع محبت داریم همینکه دخترم مرا 11 سال تحمل کرد برایم کافی است و از او ممنون هستم و بعد به علت زمینگیر بودنم به اصرار خودم به اینجا آمدم. دعای پایانی هر نماز او و آرزویش در سال جدید سلامتی و خوشبختی تمام مردم ایران، عاقبت بخیری جوانان و تندرستی سالمندان بود.
مادران در پایان کلی دعای خیر عاقبت بخیری و سلامتی بدرقه راهمان کردند تنها به خاطر گوش دادن به قصه و غصه هایشان. این مادران در مراکز نگهداری بهزیستی، خانههای سالمندان و مراکزی از جمله کهریزک روزگار خود را میگذراند و به هر دلیلی چه قانع کننده و چه غیر قانع کننده در این مکان زندگی میکنند؛ سالروز ولادت حضرت زهرا(س) فرصت مناسبی است تا فرزندان این مادران همزمان با ولادت این بانوی بزرگوار و همچنین ایام نوروز انتظار مادران خود را به پایان دهند و با حضور در مراکز مادران خود را به آرزویشان برسانند. البته در این بین سایر فرزندانی که مادران خود را در سالهای اخیر از دست دادهاند، هم میتوانند در خانههای سالمندان حضور پیدا کنند و لحظاتی را در کنار مادرانی بگذرانند که سالها فرزندان خود را ندیدهاند.
خاطرهایی از همسر شهید چمران
پایان گزارش را مزین می کنیم به خاطره ای از همسر شهید چمران از کتاب نیمه پنهان ماه در مورد خدمت به پدر و مادر. "یادم میآید مادرم به سختی مریض و در بیمارستان بستری بود. به اصرار مصطفی تا آخرین روز در کنار مادرم و در بیمارستان ماندم او هر روز برای عیادت به بیمارستان میآمد. مادرم میگفت: همسرت را به خانه ببر. ولی او قبول نمیکرد و میگفت: باید پیش شما بماند و از شما پرستاری کند. بعد از مرخص شدن مادرم از بیمارستان، وقتی مصطفی به دنبالم آمد و سوار ماشین شدم تا به خانه خودمان برویم، مصطفی دستهای مرا گرفت و بوسید و گریه کرد و گفت: از تو بسیار ممنون هستم که از مادرت مراقبت کردی .با تعجب به او گفتم: کسی که از او مراقبت کردم مادر من بود نه مادر شما، چرا تشکر میکنی؟! او در جواب گفت: این دستها که به مادر خدمت میکنند برای من مقدس است. دستی که برای مادر خیر نداشته باشد برای هیچ کس خیر ندارد و احسان به پدر و مادر دستور خداوند است."
زینب رحیمی